پرسشتان را مطرح کنید

خانه » متفرقه » چکار کنم خیلی افسرده و عصبی شده ام ؟
1 امتیاز
Vote Con!

چکار کنم خیلی افسرده و عصبی شده ام ؟

چکار کنم خیلی افسرده و عصبی شده ام ؟

من دختری 23 ساله هستم که در خانواده ی پرجمعیت 9نفری زندگی میکنم . با مادرم زیاد رابطه ی خوبی ندارم ولی به پدرم بسیار وابسته هستم وهمیشه نگران او . من سه برادر دارم که 2 تای آنها بزرگتر از من هستند و دیگری کوچکتر ازمن که جانم به او وابسته است . دو برادر بزرگترم حدود 12 سال پیش معتاد شدند و شدند بلای جان ما . از زمانی که من به یاد دارم همیشه پدرم برادربزرگترم را از لحاظ مالی حمایت میکرد و برایش دل میسوزاند با اینکه دوستش نداشت. ولی برادرم همیشه مخالف پدرم بود و همیشه برای خانواده ی ما مشکل آفرین بود و نحس ! از دوران کودکی زندگی من بسیار سخت بودو همیشه شاهد جنگ و دعوا بین پدرومادرم ، ومخصوصا پدروبرادرم بوده ام . برادرم همیشه اوج رذالت را درحق پدرم انجام میداد و ما شاهد بودیم و کاری نمی توانستیم بکنیم . او همیشه از خانواده ی ما بدون هیچ دلسوزی و انسانیتی با هزار حقه و کلک میدزدید و برای دیگران خرج میکرد .همیشه برای همه ساده و بی دست و پا بود و برای خانواده اش زرنگ و موذی ! تا به امروز که او 38 سال دارد و ما او را از اعتیاد نجات دادیم و برایش زندگی تشکیل دادیم تمام و کمال . هزینه ی خرید تاکسی و خط فرودگاه و پول پیش خانه و عروسی مفصل تا کوچکترین خریدها را را پدرم برایش پرداخت کرد البته به عنوان حق ارث ولی بدون هیچ مدرکی ! به امید اینکه زندگی اش درست شود . ولی چون همیشه در هرکاری بی عرضه بوده و شکم پرست و فکر منفعت خودش ، در کمتر از 5 ماه زندگی مشترک ، دوباره رفت سراغ اعتیاد و خانه و زندگی و همسرش را از دست داد و دوباره بعد از هزار ماجرا و جنگ برگشت پیش ما ! الان حدود 5 ماه است که پیش ما در خانه مانده و اعصاب وافکار همه را به هم ریخته . همسرش مهریه 300 سکه ای را اجرا گذاشته و مدعی شده . پدرم هم گفته که دیگر هیچ کمک مالی به او نخواهد کرد . حال برادر دیگرم که حدود 3 سال است اعتیاد را ترک کرده با او دشمن خونی شده و ما را تحت فشار قرار داده که او معتاد است و آمده حق ما را بگیرد نباید برمیگشت و اگر او اینجا بماند من او را خواهم کشت …و ما میدانیم که واقعا این کار را خواهد کرد!
پدرم هنوز هیچ کمک مالی به دو برادر دیگرم نکرده و انها هنوز زندگی تشکیل نداده اند ، همه ی ما در خانواده میخواهیم به مشکلات خودمان برسیم ولی نمیشود که نمیشود ، برادر بزرگم برای ما شده یک سرطان .
مادرم بسیار به برادر بزرگترم وابسته است و شاید واقعا تقصیر از او بوده که از کودکی همیشه او را لوس کرده …
این داستان تنها یک قسمت از صدها مشکل زندگی من است ! من که تازه لیسانس خود را گرفتم حدود 6 ماه است که در خانه نشسته ام و از ترس این جنگ و دعواها نمیتوانم یک لحظه خانه را ترک کنم . فشار عصبی بسیار سنگینی بر من وارد است هر روز استرس و اضطراب گاهی اوقات حتی به خودکشی فکر میکنم و احساس میکنم واقعا کم آوردم . بسیار عصبی و افسرده شده ام و از اینکه هیچ کاری نمیتوانم انجام دهم و عجز و ناتوانی پدرم را در برابر این همه مشکل در این سن میبینم و درمانده شده ام ، به مرز دیوانگی رسیده ام .
من انسان تقریبا مقیدی هستم و توسلم به خدا و ائمه است مگرنه تا امروز بارها خودکشی کرده بودم ولی از اینکه هیچ آینده ی روشنی نمیبینم و مجبورم تمام آرزوها و برنامه هایم را به خاطر یک موجود بی ارزش و بی عرضه که زندگی 8 نفردیگر را به بازی گرفته ، خراب کنم وقعا کم آورده ام …

توسط marjan درمتفرقه · پاسخ 3188 روز 22 ساعت 56 دقیقه قبل

سوال: 2 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

 

پاسخ (10)

  1. 0 votes

    سلام دوست عزیز
    باور کن با اینکه نمیشناسمت ولی خیلی ناراحت شدم و واقعا دلم شکست
    منم تو زندگیم خیلی سختی کشیدم پدرمو 7 ساله پیش وقتی 14 سالم بود رو به خاطر اعتیاد از دست دادم و بعدش فهمیدیم برادرمم اعتیاد داره ولی فقط یک سال بود ولی خدارو شکر الان 3 ساله ترک کرده ولی هنوز اذیتمون میکنه و حرف اول و آخرو اون میزنه. با اینکه از خودشو رفتاراش خوشم نمیاد ولی بازم براش دعا میکنم خدا خودش سر عقل بیارش
    امیدوارم مشکلت حل بشه عزیزم توکل کن به خدای بی اندازه مهربان .یاعلی

    توسط samanehjoon · 3188 روز 6 ساعت 53 دقیقه قبل

    سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  2. 0 votes

    سلام مرجان خانم خوبی؟ از اینکه این سایت رو برای مشاوره انتخاب کردی ممنونیم. ببخش اگه در پاسخگویی این هه تاخیر پیش اومد. اما بریم سر اصل مطلب.
    بهت حق میدم تو این اوضاع و شرایط خونه و زندگی شما افسرده و عصبی بشی. بهت حق میدم کلافه و مستاصل بشی. بهت حق میدم ندونی باید چی کار کنی. بهت حق می دم. بهت حق می دم. اما بهت حق نمی دم. افکار مسخره و خودکشی بیاد تو ذهنت. به حق نمی دم به فکر کارهای احمقانه باشی. مگه نمی گی به خدا و ائمه اعتقاد داری. پس کو اون اعتقادت؟ پس چرا دست رو دست گذاشتی؟ چرا ازشون کمک نمیگیری؟ چرا از نماز و قرآن و روزه و توسل به ائمه کمک نمیگری؟ خدا قربونش برم این قدر داره قشنگ از تو و پدر و خانواده ات خیلی خوشگل امتحان میگره. تو وسط کانون توجه و نظر خدا قرار داری؟ اون وقت داری این مدلی آه و ناله می کنی. بیا یه کم با هم حرف بزنیم تا رشته کار دستت بیاد. بدونی باید چی کار کنی. ببین دختر خوب اگه بخوایم یه کم شعاری بریم جلو باید بگم مشکلات برا همه هست. کم و زیاد هم نداره. برا همه هست. همه یه جورایی تو خونه و زندگیشون درگیر با یک آدم های … (بخوانید سه نقطه و هر چی دلت خواست بذار تو این سه نقطه) حالا اگه درگیر این آدم ها نباشن مطمئن باش یه مدل دیگه درگیرن. یقین داشته باش. من خودم زندگی ها و آدم های اطرافم رو برحسب شغلی هم که داریم از بیرون نگاهشون می کنیم. منظورم از بیرون گود یه جورایی به آدم ها و روابطشون نیم نگاهی می اندازیم. البته داخل گود هم قرار می گیریم. بگذریم. ندیدم انسانی که بدون گرفتاری باشه. اصلا کار و نقشه خود خداست. خودش تو قران گفته. این دنیا محل ابتلا و آزمایش و امتحانه. اصلا آدمها میان تا امحتان بشن نمره بگیرن و برن. بعد کارنامه شون آخر خط بهشون داده میشه.
    پس ازت خواهش می کنم لطفا با من یه چند لحظه بیا بیرون گود. به آدمهای دور و برت خوب نگاه کن. راستی اهل شطرنج هستی. اگه شطرنج بازی می کنی خوب می فهمی من چی میگم. همه آدم های زندگیتو بچین جلوت. خودت این طرف صفحه. بقیه اون طرف. از مادرت گرفته تا بابات تا همه ی خواهر و برادرات. که تقریبا میشه گفت مهرهای ثابت زندگیت هستن. تا همسایه ی بقلیتون تا همکلاسی دانشگاه و دوست صمیمیت. همه مهرهای زندگیت هستن. که به نوعی جلو راه زندگیت قرار می گیرن تا تو رو امتحان کنن. خودتم که مهر اصلی و نقش اول فیلمت تشریف داری. خوب هر کدوم از این مهرها یه نقشی دارن. یه مدل حرکت رو انجام میدن. بهت توصیه می کنم اگه شطرنج نمی دونی چیه حتما برو سراغش. بهت کمک می کنه. این روانشناسی آدمهایی که شطرنج بازی می کنن عجب روانشناسیه. صبور. منطقی. تاکتیکی. باز هم صبور. اهل فکر. اهل درایت. موفق. باز هم صبور. و صبور و صبور و صبور. تو زندگیشون خودشون رو یه طرف می بینن و دیگرون رو مصابحه ی یه مهره. که بالاخهر تو صفحه زندگیشون قرار دارن. و باید به بهترین نحوه راهش ببرن تا به مقصد مورد نظر ببرسن. حالا مقصد کجاست؟ کی هستش؟ خوب معلومه دیگه. مقصد رسیدن به خداست.
    ببین یه کلام ختم کلام خدا بهت یه دادش و یه خانواده داده تو رو تو یه صفحه زندگی قرار داده با چنین مهرهایی تا ببینه چه مدلی جلو میری و بهش میرسی. به خدا منظورمه ها.
    پس خواهشا زیادی خودت رو داغون نکن. یه خبر دیگه هم تو نمیتونه صفحه زندگیتو عوض کنی. مهرهاشو هم نمیتونی عوض کنی. همینی که هست. میخوای بخوا. نمیخوای نخوا. اگه بخوای خودت رو هم delet کنی اون دنیا خدا آنچنان صفحه ی خوشگل و شیکی از آتیش برات اماده کرده که ازت پذیرایی کنه اون سرش ناپیدا. مگه تو خدایی که میخوای برات بودن یا نبودنت تصمیم بگیری. حق بودن یا نبودن حق ولادت و مرگ تنها برای خداست. خدا با هیچ کس شوخی نداره که بخواد این حق ازش بگیره.
    خو حالا که میدونی این صفحه ی شطرنج زندگیته و خودت مهر ی اصلی صفحه هستی حواست باشه کیش و مات نشی دیگه. حالا چه جوری؟ اهان این مهمه. در درجه اول اول اول باید خدمت خواهر گلم عرض کنم که اون کسی که تو رو خلق کرده این صفحه رو با تمام مهرهای ثابت و موقتی برات ترتیب داده شاه کلید دست خود خودشه. خودش میدونه چه مدلی میتونی به خطر پایان برسی و از لابه لای این مهرهای قشنگ رد بشی و حقشون رو ادا کنی و حقتم ادا بشه و عاقبت بخیر هم بشی. پس خودشو دریاب که جواب سوالت دست خود خودشه. این از این.
    اما اون چیزی که به عقل ناقص ما میرسه اینه که باز جمله بالایی رو یادآوریی می کنم که برای نجات از افسردگی و عصبی بودن خود خدا رو دریابی حله. بعد هم قران که مطالعه می فرمایید. بابا چقدر اینقدر کوتاه و سطحی فکر می کنید. چرا با دقت و تعمل قران رو نمی خونید. چـــــــــــــــــــــــررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خدایی که حضرت موسی و یارانش رو از دست فـــــــــــــــــــــــــــــرعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون. فرعونی که کم کسی نبودا. داداش تو که با عرض معذرت در مقابل فرعون هیچی نیست. از دست فـــــــــــــــــــــــــــــرعــــــــــــــــــــــــون نجات داد. فرعونی که طبق قرآن بدترین کارها رو با قومش کرد. یذبحون ابناءکم و یستحیون نساءکم. یه دیوانه ای بود برا خودش در حد تیم ملی. سالیان سال خون مردم رو میخورد. خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتدای عزیز تو قرآن گفته ما شما رو از دست فرعون نجات دادیم. دعا کردید و نجات خواستید ما هم نجاتتون دادیم. چـــــــــــــــــــــــــته جوری؟؟؟؟؟؟؟؟ فکرشو بکن. دریا رو شکافت داد. فکر می کنی اینا خیالات. نعوذ بالله. وهمه. نه عزیزم . همش حقیقته. خدا خودش حواسش بهت هست. مهم اینه تو هم حواست باشه. اصلا هم نگران آینده و بی آبرویی و از این جور مشکلات نباش. به خدا ایمان داشته باش. خدایی که خودش تو رو تو این صفحه از زندگی قرار داده خودشم خوب میدونه چه جوری نجاتت بده. خدایی که حضرت یونس رو از شکم نهنگ نجات داد. خدایی که حضرت یوسف رو از دل چاه بیرون کشید. خدایی که ….. خدایی که …… خدایی که…… الهی و ربی من لی غیرک…….

    توسط خانم زهرا عباسی · 3179 روز 1 ساعت 22 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  3. 0 votes

    سلام خانم عباسی عزیز . واقعا ممنونم که اینقدر باحوصله برای مشکل من وقت گذاشتید . من آدم درونگرایی هستم و همینقدر که تونستم یک هزارم مشکلمو با کسی درمیون بگذارم واقعا باری از روی دوشم که نه ! از روی دلم برداشته شد …
    اینکه میگید خودتو بیرون گود قرار بده و به بقیه نگاه کن ؛ بارها اینکار رو کردم و با وجود این اوضاع آشفته زندگیم هیچوقت حسرت زندگی دیگران رو نخوردم و هیچوقت آرزو نکردم جای کس دیگه ای باشم .. نمیگم هیچوقت ناشکری نکردم چرا خیلی وقتها کردم ولی نه از ته دل …
    من فقط از خدا یه کم آرامش خواستم نه برای خودم برای خانواده ام برای پدر و مادرم .. همیشه حسرت زندگی من آرامش بوده
    اگه اینقدر میترسم به این خاطره که وقتی می بینم 24 سالم شد و هیچی از زندگی نفهمیدم و بعد نگاه میکنم به زندگی خواهرم که 35 سالش شد و جز غم و غصه چیزی واسش نموند و مادرم که به 60 سالگی رسید و فقط بیماری عصبی نصیبش شد و پدر70 سالم که آرزوش شده دیدن یک روز آروم بچه هاش ، دیگه جایی واسه امید داشتن واسم نمیمونه …
    قبلا خیلی قویتر بودم میگفتم درست میشه توکل به خدا درست میشه میدونم درست میشه ، اینا همش امتحانه ، صبر کن درست میشه ولی نشد ، درست نشد ، سخت تر شد ، درست نشد ، درست نشد ، درست نشد ….
    مشکل من اینه که من صبرم اندازه ی نوح نیست صبرم اندازه ی موسی نیست اندازه یونس و یوسف نیست …
    نه که نباشه ! که اگه نبود تا الان طاقت نمی آوردم ولی دیگه دست خودم نیست امیدم داره کور میشه ، فلج شده ، فلج شدم ..
    نفس کشیدنم سنگینه ، اشکم دم مشکمه ، بغض ولم نمیکنه ، دستم به کار نمیره ، سرم میلرزه ، دستم میلرزه ، دلم میلرزه … کارم شده صبح بیدار شدن و نماز و دعا و استرس و شب با هزار کابوس خوابیدن
    قبلا حداقل میتونستم بذارم برم امامزاده خودمو خالی کنم ولی الان از ترس دعواهای خونه یه لحظه تا مسجد سرکوچه هم به سختی میرم..
    به حکمتش فکر نمیکنم چون عقلم قد نمیده ولی وقتی فکر میکنم اگه قرار بود درست بشه تو این 30 سال درست میشد اگه الان برادرم شده 40 سالشو ما هنوز داریم عذاب میکشیم یعنی قسمت نیست درست بشه دیگه ..من که زورم نمیرسه وقتی خدا نمیخواد حتما نمیخواد من دلمو به چی خوش کنم ؟!!
    من همون آدمیم که سنگ صبور همه ی دوستام بودم سر مشکلاتشون فقط میخندیدم و شادشون میکردم و نصیحتشون میکردم …
    وقتی می بینم که بعضی از اطرافیانم سرچه مشکلاتی داغون میشن یا بعضی از قصه های این سایتو میخونم خندم میگیره که واقعا بعضیا به چی میگن مشکل ؟!!!!!
    میگم خدایا قربونت برم سفتم کردی ، سنگم کردی ، محکم شدم ، سخت شدم ، مگه قراره چی سرم بیاد که داری اینقدر آمادم میکنی ؟؟!!
    خدا میدونه که این متنو دارم چه جوری مینویسم با چه سختی ای دارم مینویسم با قطره قطره اشکم دارم مینویسم …
    به خودم خیلی میگم ، واسه خودم مینویسم : مرجان پاشو جمع کن خودتو ، مگه مردی ؟ یه ذره طاقت بیار ، بابا تو 7 نفر دیگه رو داری از چی ناامید شدی ؟! بازم طاقت بیار ، تو از خدا غافل میشی اون که ولت نمیکنه ، دختر، خدا جای حق نشسته ، خدا جای حق نشسته …
    میگم بابا خدا خودش گفته ان مع العسر یسرا …
    ولی فقط دلمو خوش میکنم فقط دلمو …

    توسط marjan · 3177 روز 5 ساعت 43 دقیقه قبل

    سوال: 2 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  4. 1 vote

    marjan,

    خب توجه بسیار زیاد در خانواده به یک نفر میتونه اونو چنان لوس و از خودراضی کنه که دیگه کسی نتونه راه رو بهش نشون بده و کار خودشو پیش ببره .. در این مورد برادر شما اینطوریه و مادرتون با وابستگی زیاد واقعا” زمینه بدبختی ایشون رو فراهم کرده … به هرحال چاره ای نیست و شما مثل خیلی از خانواده ها باید صبور باشید ولی میتونید با معرفی کردنش به کمپ های ترک اعتیاد لااقل مدتی رو آروم بگذرونید و شاید در این محیط ها بتونه اعتیادشو ترک کنه چون شرایط سختی رو باید بگذورنن و از نظر روحی در این مراکز کمک زیادی بهشون میشه

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 2944 روز 9 ساعت 49 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  5. 0 votes

    با سلام
    من حدود یکساله ازدواج کردم. قبل از ازدواج حدود 7 ماه با همسرم نامزد بودیم تا اشنا بشیم تو مدت آشنایی فهمیدم اولویت اصلیش برای انتخاب من بیشتر موقیت کاری و مالیم بوده (نه اینکه خانواده ثروتمندی باشیم بلکه من خودم خیلی سخت کوش بودم حین درس کارم کردم و با پس انداز پولام از اون موقع بالاخره الان تو 28 سالگی تونستم برا خودم خونه بخرم می دونستم اینا براش مهمه نه اینکه آدم تنبلی باشه ولی خوب براش خیلی مهم بود وقتی اینا را فهمیدم قبول نکردم با هم سریع ازدواج کنیم نامزدیما طولانی کردم تا کم کم دیدم بهم خیلی علاقه مند شده و وقتی فهمید من اینطوری فکر میکنم برای اثبات علاقش پول خونه و جهیزیم (اون موقع هنوز خونه نخریده بودم) را برام یه خونه خرید و گفت مال خودت که جای شک نباشه به هر حال باهم ازدواج کردیم
    اما من موقعیت کاری و مالیم بالاتر از اونه و مثلا به من از طرف محل کارم هرجا بریم هتل می دن و امکانات دیگه و این باعث شده حس بدی پیدا کنم و فکر کنم اون هیچ کاری برام نمی کنه این حس وقتی بدتر شده که فهمیدم برادرش که الان زندگی ناموفقی داره قبلا با یه دختر دیگه عقد کرده و خونه پدریشونا فروخته و خرج خوش گذرونی دختره کرده و بعد دختره جدا شده رفته و برادر شوهرمم از لجش زن الانشا گرفته که خوب مسلما زندگیشون اصلا خوب نیست شاید بگید اینا ربطی به من نداره اما ربطش وقتی شروع شد که همسرم از اون دختر اولی دفاع کرد و اون را دختر خوب و سطح بالا معرفی کرد دختری را که همه دار و نداره همسرشا خرج قر و فرش کرده و وقتی به بی پولی رسیدن ولش کرده حالا و از وقتی فهمیدم اونا همسرم دختر سطح بالا می دونم اعصابم همش خورده چون فکر میکنم همسرم منا که نه تنها برا هیچ خرجی نکرده بلکه خیلی جاها من کمکش کردم تازه یه بارم مادرش بهم تیکه پروند که به خاطر پول پسرم با تو ازدواج کرد خیلی دارم اذیت میشم من می تونستم بهتر از اینا ازدواج کنم اما حس میکنم واقعا احمق شدم اعصاب خورد شده همش بدخلقم همسرمم فهمیده می ترسم
    میگید چی کار کنم؟؟

    توسط مونا · 2808 روز 2 ساعت 25 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

    • خب توصیه اول ما به شما مراجعه حضوری به مشاوری متعهده که بتونید راحت حرفاتون رو بزنید به هرحال شما در این زندگی به نوعی سرخوردگی دارید وارد میشید که میتونه زندگی رو برای شما سخت کنه .... به هرحال شما ازدواج کردید و باید شرایط زندگی مشترک رو بپزیرید شاید درست نباشه که شما بخاطر یک دفاع شوهرتون و یک حرف ساده ارامش زندگی خودتون رو به هم بزنید به همین خاطر لازمه تا حضوری مشاوره کنید و تمام صحبت های خودتون رو بیان کنید ... میتونید از شماره های اول سایت برای مشاوره تلفنی / حضوری استفاده کنید

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 2807 روز 15 ساعت 57 دقیقه قبل

  6. 0 votes

    خیلی نیاز دارم کسی راهی بهم نشون بده.خیلی عصبی و خستم.نه اینکه بخوام.نه.ناخوداگاه تمام حرفام تلخ میشه.نسبت به همه جبهه میگیریم.
    توی دلم یه کینه ی بزرگه.همیشه تحت تاثیر دعوا و بداخلاقی و خودخواهی توی خونه بودم.و مثل خیلی های دیگه مشکلات مالی.کمی که بزرگتر شدم شروع کردم به زندگی کردن با مقررات خودمو دیگه به حرف کسی گوش ندادم.خیلی ضربه خوردمو تنها فایده اش برام استقلال بود.حالا دیگه یه دختر بی صلاح نیستم.جسورم.میتونم تنهایی زندگی کنم.اما این وسط.بین همه ی ماجراهام.کسی وارد زندگیم شده.الان 6 ساله.که 2 سال برام شناخته شده بود.بعد دوسال علاقه مند شدم.که از 89 تا همین امروز باهمیم.اما هنوز ازدواج نکردیم.من 24 سالمه.و اون 26 ساله و سربازو بیکار.کلیشه میشه اگه بگم مشکلاتو.نمیگم.اما انقدر خسته و عصبی ام که حتی نمیتونم بهش کمک روحی کنم.حتی با حرفام و رفتارم بیشتر آزارش میدم.بدبینی.کینه.بابت اتفاقات گذشته و چیزای مسخره که توی ذهنم بزرگ و پیچیده شدن.هرکاری میکنم نمیتونم به روم نیارم.اما حتی وقتی برای انجام کاری میره بیرون.وقتی 10 شب میاد خونه.مث دیوونه ها از نبودنش گله میکنم و شروع میکنم به تیکه انداختن و اینا.افکارم آلودس ؟ اون همش سعی میکنه آرومم کنه.قانعم کنه.من میدونم اون حق داره.اما نمیدونم چرا نمیتونم خودمو کنترل کنم.حتی وقتی حرف میزنم میدونم همش عصبی م.بعدش هم از اینکه ناراحتش کردم ناراحت میشم.ما 4 سال توی یه شهر بودیم و باهم هم کلاس بودیم.تقریبا هر روز همو میدیدم.بعد 4 سال من به شهر دیگه ای رفتم که دیگه نشد همو ببینیم.مگر اتفاقی.الان نزدیک به یک سال و نیم شده.اینا مهم نیست.میدونیم چیزی نمونده که به هم برسیم.اما من با این فکر درگیرم با این حرفای تلخ و کینه چه کنم ؟ چه جوری باید آروم باشم ؟ چطوری کمک کنم ؟

    توسط maryam m.e · 2149 روز 15 ساعت 25 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

    • ایشون اگر تمایلی به ازدواج داشته باشه باید بعد از سربازی برای پیداکردن شغلی مناسب اقدام کنه شما نیاز به مشاوره حضوری دارید و باید این واقعیت رو بپذیرید که اگر قراره زندگی خودتون رو تغییر بدید شما اولین و آخرین فرد موثر در این مورد خواهید بود پس به این وسیله باید خودتون رو آرام کنید و در مواقع اشفتگی ذهنی از نوشتن کمک بگیرید در این مورد حتما" با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید دفتر سعادت آباد: ۰۲۱-۲۲۳۵۴۲۸۲ خط ویژه

      توسط مدیریت سایت · 2148 روز 17 ساعت 23 دقیقه قبل

  7. 0 votes

    شکی توی ازدواجم و رابطمون و دوت داشتنمون ندارم.در واقع هیچی برام مشکل نیست.احساس میکنم کار زیادو دور بودن بیش از حد باعث شده این همه عصبی و تلخ بشم.ولی نمیدونم چطوری حرف زدنمو کنترل کنم فقط 🙁

    توسط maryam m.e · 2148 روز 16 ساعت 35 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  8. 0 votes

    تو زمینه ای که فعالیت میکنید جزو بهترین سایت ها هستید.

    توسط 20payment.com · 989 روز 18 ساعت 55 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

پاسخ شما

© tribuneazad.ir 2019. All rights reserved. تمام حقوق برای تریبون آزاد محفوظ است انتشار با ذکر منبع مجاز است