پرسشتان را مطرح کنید

خانه » متفرقه » چطور میتونم آدم دلچسب و با اعتماد به نفسی بشوم
1 امتیاز
Vote Con!

چطور میتونم آدم دلچسب و با اعتماد به نفسی بشوم

اعتماد به نفس ،

باسلام – پسری 25 ساله هستم ، از دیدگاه مشاوره، متوجه شخصیت خودم شدم ،شخصی درونگر ،حسی، عقلانی و شخصیتی کاملا نچسب وخشک ،از نظر خودم اعتماد به نفس ندارم و در چند سال اخیر اعصابم بهم ریخته و زود اعصبانی میشوم، خیلی هم خسته ام ، به طوری که شب ها میخواهم بخوابم ،میگم کاش فردا بیدار نشوم .
چطور میتونم آدم دلچسب ، با اعتماد به نفسی بشوم و یه شروع تازه داشته باشم.

توسط masih درمتفرقه · پاسخ 2004 روز 20 ساعت 36 دقیقه قبل

سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 2

 

پاسخ (23)

  1. 1 vote

    سلام دوست عزیز
    كساني كه از اعتماد به نفس پائيني برخوردارند در مورد خود و توانائي هاي خود و هر چه وابسته به انان است، نظر مثبتي ندارند.

    اولين قدم و مهم ترين قدم كه پيش نياز رسيدن به اعتماد به نفس بيشتر است، تغيير باورها است. با تغيير باورها و نحوه ي عملكرد خود مي توانيد اعتماد به نفس خود را تغيير دهيد.

    حذف برچسب هاي منفي در مورد خودتان كه در ذهنتان جاري است، اولين قدم در اين راه است: من استعداد ندارم، من كشش ندارم، من نمي توانم اعتماد به نفسم را بالا ببرم و… همه برچسب های منفی و خودتخریبی است. ايمان داشته باشيد، البته منظور ايمان مذهبي نيست، ايمان به بهتر شدن، توانستن و تغيير، ايمان داشته باشيد كه مي توانيد اعتماد به نفستان را بالا ببريد و سپس شروع كنيد.

    براي بالا بردن اعتماد به نفس لازم است به فيزيك بدني خود توجه خاص كنيم. حالت و وضعيت جسمي در ميزان اعتماد به نفس شما بسيار مؤثر است. بسياري از اوقات افراد وقت ندارند كه با منش و شخصيت ما آشنا شوند، بنابراين آنان از روي لباس و ظواهر ما به قضاوت درباره شخصيت ما ميپردازند.

    در ذهن خود فردي كه از اعتماد به نفس بالائي برخوردار است و شما آن را مي شناسيد تصور كنيد. چه ويژگي هائي دارد؟ حال در ذهن خود فردی را تجسم کنید که از اعتماد به نفس خوبی برخوردار نیست و شما آن را می شناسید، چه ویژگی هائی دارد؟

    اوصاف بدني كساني كه اعتماد به نفس بالائي دارند: صاف و كشيده مي ايستند. محكم و استوار قدم برمي دارند. سر خود را بالا نگه مي دارند. سينه خود را جلو مي دهند. محكم و رسا صحبت مي كنند. در حالت نشستن، ايستادن يا سخن گفتن نشان اطمينان و استواري خاصي در آنان به چشم مي خورد.

    اوصاف بدني كساني كه اعتماد به نفس ندارند: خميده و نامناسب راه رفتن، شل و ول حرف مي زنند، سرشان رو به پائين است، اهل ورزش و پويائي كمتر هستند. حركاتشان كند و سرعت عمل كمي دارند.

    قوانين فيزيكي و جسمي براي بالا بردن اعتماد به نفس:

    1- به خود برسيد: شما بايد هميشه به خود برسيد چه در تنهائي و چه در جمع، چه در مسافرت چه در شهر خود، چه در بين بيگانگان و چه در بين آشنايان. حديثي داريم كه حتما قبل از خروج از خانه به آينه نگاه كنيد. پيامبر صلوات الله هميشه با خود شانه، آينه و عطر همراه داشتند و از عطر استفاده مي كردند. ظاهر شما با شما و ديگران حرف مي زند. لباسي اطودار و پاكيزه به تن كنيد. در منزل هم به خود برسيد تا آراستگي عادت شما شود، تا خودتان را باور کنید. هر دوساعت يكبار جلوي آينه برويد و به خود برسيد. كفشهايتان را واكس بزنيد. هماهنگ و موزون لباس بپوشيد. اجازه ندهيد زياد چاق و يا زياد لاغر و تكيده شويد.

    ۲- تبسم: شما براي اينكه در خود اعتماد به نفس بياوريد،بايد حالت كساني كه اعتماد به نفس دارند را به خود بگيريد. يكي از ساده ترين اين حالتها لبخند است. لبخند رضايت خاطر دروني شما را افزايش مي دهد و بالطبع اعتماد به نفس شما را زيادتر مي كند. تبسم و خنديدن آندوروفيني در مغز ترشح مي كند كه سبب تسكين درد مي شود و احساس خوبي را در شما ايجاد مي كند. چهره متبسم شما در ديگران نيز تاثير بسيار مثبتي ايجاد مي كند. از اين پس به هيچ عنوان بدون لبخند از منزل خارج نشويد. در تنهائي هم متبسم باشيد. هم اکنون لبخندی بر لب بنشانید تا آثار آن را بر روح خود حس کنید. ///سوالی بود درخدمت شما هستم ////////////////////

    توسط آقای ص - غفاری · 2004 روز 20 ساعت 10 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  2. 1 vote

    واقعا نمیدونم چطور تشکر کنم ، از راهنمایی هاتون بهره بردم ، تمام تلاشم را میکنم که زندگی خیلی خوبی داشته باشم.
    خیلی خیلی ممنون -با آرزوی سلامتی و سربلندی شما

    توسط masih · 2003 روز 9 ساعت 14 دقیقه قبل

    سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 2

  3. 1 vote

    باسلام خدمت مشاوره محترم.پسری 20 ساله هستم و دانشجویه کاردانی کامپیوتر ک تو شهر خودمون درس نمیخونم. مشکلاته من هم تو زندگیه هم درس هم خانواده. اول زندگیو میگم ک من ساله سوم راهنمایی از ی ختری خوشم میومد ایشونم از من خوشش میمود یعنی آمار دادن از ایشون بود (و من تا آخرین لحظه ک چند ماه بعدش توهمون سن ک میرفت مدرسه ازدواج کرد) و من هیچ وقت باهاش مستقیم رابطه ایی نداشتم ن این ک حرفی بزنیم ن چیزی فقط نگاه و نگاه بود و همین نگاها کله فکرو ذکره زندگیم شده بود(گرچ اشتباه بودنو منم بچه و بی تجربه) و من هم چ باره اولم بود ن روم شد برم ازش بخوام ک باهم باشیم ن چیزی گفتم بهش ولی بعده این ک ازدواج کرد مثه کسی ک چند ساله باهمیم نسبت ب ی سری مسائل مثه زندگیم و درس بی تفاوت شم(البته تا قبله این اتفاق هرسال جزوه شاگردایه اول تا سوم بودم) بعد دورانه اول دبیرستان بود ک کله اول دبیرستانو دپ بودم و زیاد با کسی نمیپریدم البته ی سری دوست داشتم ولی کم میرفتیم بیرون و کلا تفریحم کم بود حتی تا الانه زندگیم بخاطر نمیارم ک مسافرتی رفته باشم(بخاطره روحیم و توضیح حالم میگم)و ساله دومه هنرستان ی کم بخاطره این ک خونمون تا هنرستان ماشین خور بود مسیرش با دوستایه بیشتر آشنا شدم و وضع بهتر بود و در کنارش باشگاه هم میرفتم ک روحیمو بهتر میکرد و ساله سومه هنرستان بخاطره کنکور من مثه همه کلاسایه کنکور میرفتم ولی این کلاسه کنکوره من مختلط بود و ب طبع هرکی از یکی خوشش میاد و منم از ی خانومی خوشم امد تو اون کلاس و تونستم اون خانومه قبلیو فراموش کنم حسابی چش تو چش میشدیم ولی با این تفاوت ک اینبار من باهاشون حرف زدم و شماره رو ب ایشون دادم ولی ایشون تماسی نگرفت و من بازهم تو فکر فرو رفتم ک چرا من نمیتونم و این حالمو ی کم بد میکرد,گذشت این دوره هم و باز من همون تنها بودم (و اینم بگم ک زندگیه خانوادگیمونم تو این دوره واقعا بد بود یعنی اختلافات پدر و مادر و از بچگیمم این اختلافات و دعواها همیشه بود و چ مادرم از پدرم خوشش نمیومد باعث شد منم بدم بیاد ازش و حالاهم ک بزرگ شدم میفهمم ک چرا و واقعا حق داشته مادرم) خلاصه کنکور دادم ی دانشگاه دولتی قبول شدم تو ی شهر دیگ و خوابگاهی شدم . اولایل خوشم میومد از دانشگاه و خوابگاه و دوستایه زیادی پیدا کردم عوضش خیلی تنبل شدم و ترم اول از 20 واحد 15 واحد پاس کردم ترمه دومم از نظره جوه دوستی خوب بود و این ترم بود ک احساسه تنهاییه من بیشتر شد چ اکثره دوستام دوس دختر داشتن و میحرفیدن تلفنی اس میدادن قرارو… و این باعث میشد حاله من گرفته شه باز ک چرا من نمیتونم(اینم بگم ک وضعه مالیمون تا ترمه 2 خیلی معمولی بود)و دپ بودم تقریبا این ترمو و این بار بخاطره مشکلاته سایته دانشگاه 16واحد برداشتم ک 9 واحد رو پاس کردم حالا از اینور درسو ترس از این ک زیاد ادامه پیدا کنه دوره کاردانیم بیشتر شده بود (واقعا حالم بد بود) این ترمم گذشت ک و تعطیلاته تابستونی رسید برجه اوله همین تعطیلات “مادر و پدرم از هم جدا شدن” و ما با مادرم تو همون خونه ایی ک بودیم زندگی میکنیم بدونه این ک پدرم ب ما کوچکترین کمکی کنه چ از لحاظ مالی چ احساسی ک فک کنه ما بچشیم و کلا رفت ک رفت و این قضیه منو از همیشه داغون تر و خراب تر کرد و من تویه اون تابستون ترمه تابستونی ک برداشته بودم بخاطره شرایطم انصراف دادم از ترمه تابستون فقط و این بدترین تابستونه عمرم بود هم تنها بودم هم داشتم بابته درسام و کش پیدا کردنه کاردانیم وهم از نظره مالی و از همه مهمتر طلاق زجر میکشیدمو اذیت میشدم و حسابی گوشه گیر شدم تو مهمونیا خیلی کم حرف میزدم دیگ حاله هیچ کاری حتی زنده بودنم نداشتم خیلی حالم بد بود خیلی و تنها کاری ک میتونستم بکنم تا بهتر شم و ی تفریح هم باشه برام شبکه های اجتماعی و چت روما بود. ک آخرایه تابستون یعنی روزایه آخر با ی خانومی آشنا شدم همون روز تو چت از هم خوشمون امد بهم شماره دادیم و رفته رفته عاشقه هم شدیم و کم کم حرفه ازدواج شد اول در حده حرف وبعد کم کم جدی تر شد و باخانوادش حرف زدیم(اینم بگم ک ایشون تو ی شهر دوری نسبت ب من بودن) ولی علاقه بیشتر میشد روز ب روز و من ب ایشون گفتم ک آخره ترم میام برایه دیدنه هم(اینم بگم ک تو این ترم یعنی ترمه 3 من مجبور بودم تو ی سوپر مارکت بخاطره شرایطم کار کنم و خب حالم بهتر شده بود بخاطره این خانوم و کار و روحیم بهتر شده بود ولی هنوز نسبت ب درسو زندگی تنبل و بی حس بودمو اینم بگم ک این ترمو ما شبانه روزشو باهم میگذروندیم و نتیجش این بود ک من از 14وحد 6واحد قبول شدم ک واقعا دیگ حالم از خودم بهم میخور و باز دوباره ترس ها و دپ بودنه امد) واین ترمم تموم شد و بینه 2ترم 2هفته ک معمولا تعطیله رو کار کردم و رفتم ب شهر این خانوم و برایه اولین بار همو دیدیم و خیلی عاشقه هم شدیم(اینم ک بگم ک بعدش حرفه ازداج شد و بعدشم ب دفعات باهم قرار گذاشتیم کلا خیلی باهم حرف میزنیم و صمیمی بودیمو هستیم) ولی تویه این روزا و ورودم ب ترمه بعد حالم واقعا خراب بود بخاطره شرایطه خانوادم و شرایطه مالیمون ک افتضاح شده بود و مامانم کار میکرد ک این منو خجالت زده میکرد و منم تو اون شهر دیگ ک کله روزم کلاس داشتم ن میتونم کار کنم ن درسایه لعنتی پاس میشه و این ترمم باز داغون تر بودم و بدترین عیده عمرم بود و بدترین تعطیلاته عید ک تبغه معموله هر سال خونه فامیلایه مامانم رفتیم فقط و همه تعطیلاتو تو خونه بودیم دیگ داشتم دیوونه میشدم و حاله طرفمم بخاطره ی سری مسائل خوب نبود و این جورو خراب تر میکرد تا این ک آخرایه این ترم4 مادر بزرگمم فوت کرد و ک این شد ک کله فامیل دیگ با ما درستم رفتار نمیکردن چ تنها کسی ک باعث میشد باهامون خوب باشن و هوامونو داشته باشن مامان بزرگم بود و کله فامیل ب ما پشت کردن یهو و بد بودن باهمون رفتار میکردن و میکنن و باز این مونو خرابتر میکرد و میکنه و خلاصه من عذاب میکشیدم هم بخاطر طول کشیدنه دوره کاردانیم هم طلاق هم وضعیته افتضاحه مالیمون ک باعثه شده بود همیشه چ قبله طلاق چ بعدش توقعاتم و تفریحاتم در حده صفر باشه و این ک دیگ از دانشگاه رفتن بدم میاد میخوام زودتر کاردانیو بگیرمو ادامه بدم ولی میترسم باز بیوفتم.میترسم از زندگی کردن میترسم از کار کردم میترسم. الان قضیه ازدواجم ک وسطه و طرفمو میخوام ولی ن کاری دارم ن کاردانیم تموم میشه ن شرایطه روحی روانیم خوبه و الانم از همیشه دپ ترو داغون ترم. هرکاریم شروع میکنم نمیتونم تمومش کنم و نمیدونم چرا وسطش جا میزنم دیگ حالم از خودم بهم میخوره . ببخشید انقدر طولانی شد ولی همش ب نظرم بهم وابسته بود چ همه اینا ی ت************هایی تو زندگیه من بود ک منو حالمو انقدر خراب کرده تا همین الان ک احساس میکنم نمیتونم زندگی کنم از همه چی میترسم از همه چی جا میزنم لطفا کمکم کنید وضعیتم واقعا داغونه.درضمن اینم اضافه کنم ک طرفم واقعا عاشقمه ولی این قضیه ادامه پیدا کردن زیاده دوره کاردانیم و افتضاح بودنه وضعیته مالیم و طلاق و گوشه گیر شدنه خودم تو کله تابستون و تو خونه موندنم وآیندم داره میترسونم از هه چی و دیوونم میکنه. دیگ ن حوصله تلاش کردن دارم ن حوصله کاری ن هیچ چیزه دیگه ایی
    خواهشا کمکم کنید وضعیتم خیلی افتضاحه گاهی شبا تا صب خوابم نمیبره. خواهش میکنم همینجا واضح جوابمو بدید و کمکم کنید

    توسط Amir hosseinaht · 1900 روز 18 ساعت 58 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 3

  4. 1 vote

    Amir hosseinaht,

    دوست عزیز مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشتی و در پیش رو داری … به هر حال چاره ای جز صبر ندارید و باید پناه مادرت باشی نه اینکه برای فرار از تنهایی به دوستیایی وارد بشی که آخرش معلوم نیست …
    مثل این خانم که عین دارو حالتو خوب کرده ولی هر دارویی میتونه کشنده ام باشه … شما در دونقطه دور از هم با چه امیدی دل به هم بستید ، ؟؟؟ من خیلی رک میگم نباید برای فرار از یک مشکل خودت رو به مشکل دیگه بندازی …!!! … به هرحال در مرحله اول باید درست رو تموم کنی … خیلیا مثل تو هستن ولی توام باید بتونی خودتو از این حالت نجات بدی و از این وابستگی رها کنی …
    به هرحال چیزیکه مهمه وجود تو در زندگی مادرت و برعکسه که باید بتونید از پس این مشکلات بیرون بیایت … در ضمن هر اتفاقی فارغ از اینکه خوب باشه و یا بد فقط برای رشد انسان روی میده و تو الان نسبت به گذشته در وضع پختگی و مردانگی بهتری هستی … پس بهتره اول درست رو تموم کنی … دوم از این رابطه عاطفی دور خلاص بشی و سوم اینکه بتونی شرایط زندگی خودتون رو بهتر کنید و کاری رو پیدا کنی … و در آخر میتونی با مشاوره هم مراجعه کنید و از تجربیات و راهنماییاش استفاده کنید …

    درضمن برای مشاوره ، به سایت تخصصی مشاوره مراجعه فرمایید .
    http://www.moshaver.co

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1900 روز 17 ساعت 21 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  5. 1 vote

    masih,

    دوست عزیز وقتی بتونی به خودت اعتماد کنی و خودت رو دوست داشته باشی و به ” من ” خودت احترام بذاری مسلماگ این حس به دیگران هم منتقل خواهد شد … در این وسط باید رابه اجتماعی رو افزایش بدی تا بتونی به سطحی از اعتماد برسی … وقتی زندگی در جمع و اجتماع رو یاد بگیری میتونی روشون اثر بگذاری و اعتمادشون رو جلب کنی

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1891 روز 3 ساعت 44 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  6. 1 vote

    سلام اول از سایتتون تشکر میکنم ک ب سوالات با صبر جواب میدین.مشکل من اعتماد به نفسه.دستام از بچگی عرق میکرده و بعضی وقتا اینقدر عرق میکنه ک واقعا نمیدونم چیکار کنم دکترم رفتم و ازمایش دادم و حدس میزدن از غده تیروئیدم باشه ولی ازمایش ک دادم کاملا سالم بودم از هر لحاظ.بابت این قضیه اعتماد ب نفسمو از دست دادم نمی تونم به خوبی رابطه برقرار کنم حتی میترسم نتونم هیچ وقت بابت این قضیه ازدواج کنم چون واقعا خیلی ب نظرم فجیعه عرق دستم.من ادم خجالتی هستم و وقتی با کسی ک زن یا مرد باشه رودروایسی داشته باشم عرق دستمو تشدید میکنه بعضی وقتا واقعا فکر میکنم دستام چندش اوره برای خودم .دستام خوش حالته و بعضی وقتا ک دوستام خواستن دستمو بگیرن نزاشتم یا دست زدن گفتن چقدر خیسه دستات.من خجالت میکشم و فکر میکنم این امر برای اقایون خیلی مهم باشه حتی وقتی در محیطی قرار میگیرم ک غریبه س عرق دستم زیاد میشه و باعث میشه نتونم اون کارو ب درستی انجام بدم با اینکه ممکنه به اون کار تسلط کامل داشته باشم حس میکنم همه ب من نگاه می کنن و اینکه دستمال تو دستم خیس خیس بشه یا دستکش می پوشم گاهی اوقات ولی اونا هم خیس میشن من حاضر هر کاری کنم ک عرق دستم خوب شه ولی متاسفانه گفتن هیچ راهی نیست.

    توسط ava3692121093 · 1856 روز 7 ساعت 8 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  7. 1 vote

    با سلام من چه کاری میتونم انجام بدم که نشون بدم با اراده هستم و اعتماد به نفسم رو بالا ببرم
    ۲۵ ساله هستم و نامزد دارم نمیخوام نامزدم فکر کنه من بی اراده و دست و پا چلفتی هستم خواهش میکنم هر چه زودتر کمکم کنید

    توسط avazkhamoosh · 1828 روز 20 ساعت 44 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  8. 1 vote

    avazkhamoosh,

    تلقین به داشتن اراده قوى‏ کنید … تمرکز حواس داشته باشید…کارها را کامل کنیدکارى را که شروع کردید، با حوصله و دقت به پایان برسانید و از رها کردن یا سر هم بندى آن بپرهیزید….داشتن هدف روشن…امید داشته باشید…برنامه‌‏ریزی داشته باشید…نظم و انظباط را در همه امور زندگى خود جارى سازید…در تصمیم گیری سرعت داشته باشید…شجاعت، لازمه پیشرفت است; شجاعت، انگیزه تفکر منطقی است. با شجاعت به پیش رفتن، نیروهای بسیاری را از هر سو به کمک ما می خواند…واندن سرگذشت انسان‏هاى با اراده، عامل تعیین کننده‏اى در تقویت اراده است. خواندن زندگى نامه انسان‏هاى با اراده موجب مى‏شود که انسان در برابر عواملى که موجب ضعف اراده مى‏شود، مقاومت نموده و عوامل تقویت اراده را تجربه کند….

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1828 روز 2 ساعت 57 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  9. 1 vote

    ava3692121093,

    در اصطلاح علمی‌به آن هیپرهیدروزیس می‌گویند یک بیماری موضعی است که برخی آن را با بیماری تیروئید اشتباه می‌گیرند در صورتی که در این بیماری، تنها یک ناحیه خاص از بدن دچار تعریق زیاد می‌شود ولی در بیماری تیروئید بدن دچار تعریق عمومی‌می‌شود.»……

    وی افزود: «‌این بیماری زمینه‌های ارثی دارد، در کودکان بیشتر است و با افزایش سن بهبود پیدا می‌کند، اما در برخی این بیماری ماندگار است…..

    همچنین در زمان استرس این بیماری شدت پیدا می‌کند.»…..

    : ‌«‌برای درمان این بیماری معمولا داروهای خوراکی به دلیل عوارضی که بر دیگر اعضای بدن دارد تجویز نمی‌شوند مثل کاهش ترشح بزاق که سبب خشکی دهان فرد می‌شود و نیز کاهش تحرکات روده‌ای که منجر به یبوست می‌شود و یا فشار به داخل چشم که منجر به آب سیاه گلوکوم می‌شود.»…..

    «بنابراین برای درمان تعریق زیاد کف دست و پا یا ناحیه زیر بغل داروهای موضعی که حاوی آلومینیوم کلراید است با غلظت ۲۰ تا حداکثر ۵۰ درصد تجویز می‌گردد که فرد بایستی این داروها را شبانه به کف دست‌های خود بمالد و در درمان اولیه از غلظت پایین شروع به درمان می‌کنیم و در صورت جواب ندادن غلظت داروهای با غلظت بالاتر تجویز می‌شود. »…..

    : ‌« در صورت عدم بهبود بیمار پله دوم درمان، روش Iontophoresis است که شامل عبور جریان الکتریسیته از پوست است و آن را به غدد عرق کف دست و یا پا انتقال می‌دهیم و بیمار در ابتدا باید جلسات بیشتری برای درمان مراجعه کند و با بهبود وی تعداد جلسات درمان هم کاهش پیدا می‌کند.»…..

    «‌در صورتی که بیمار با روش‌های قبل بهبود نیابد پله سوم برای درمان وی، تزریق آمپول بوتاکس به کف دست وی است که به مدت ۶ ماه تعریق کف دست بیمار کاهش پیدا می‌کند. اما از عیوب این روش این است که هم پرهزینه است و هم سبب کاهش قدرت عضلانی در ناحیه دست بیمار می‌شود چرا که این آمپول‌ها خاصیت فلج کنندگی دارند.»….

    پله چهارم برای درمان این بیماری را جراحی سمپاتکتومی‌و برداشت غدد عرق درناحیه زیر بغل است

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1828 روز 2 ساعت 25 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  10. 1 vote

    سلام.دختری 19 ساله هستم.اعتماد به نفسم به شدت پایینه از اینکه در جمع های خیلی بزرگ و سطح بالا بخوام صحبت کنم به شدت واهمه دارم مثلا وقتی میرم مهمونی فامیل های پدریم به خاطر اینکه بیشتر بحث ها حول کار و درس و بحث های مختلف کاری و ایناس که من درموردشون هیچی ندارم که بگم و هر صحبتی که میکنم از طرف خواهرم و مادرم سرکوب میشم که چرا اینو گفتی؟چرا بلد نیستی درست حرف بزنی؟حرف زدنم ما باید یادت بدیم؟و سر هرچیزی مسخرم میکنن ولی طرف فامیل های مادریم میرم احساس راحتتری دارم چون اونقدری نباید جلو صحبت کردنمو بگیرم..به خاطر همین چند وقتیه که رفتن به مهمونیای طرف پدری برام خیلی سخت شده و وقتی هم که میرم ساکت ی گوشه میشینمو مدام دختر عمه و شوهر عمه م میگن چرا صحبت نمیکنی؟چرا ناراحتی؟تا اینکه تا اخر مهمونی خدا خدا میکنم زودتر تموم شه.و شوهر عمه م هم به طور غیر مستقیم با حرفاش بهم میفهمونه که اجتماعی نیستم و گوشه گیرم…توی دوره همی های دوستانمونم خیلی کوتاه صحبت میکنم خیلی نمیتونم چیزی رو تعریف کنم.معماری میخونم و تو این رشته خیلی سخته که نتونی صحبت کنی..کاردانیمو تازه تموم کردم کنکور دادم برای کارشناسی قبول نشدم و دلم هم نمیخواد دیگه ادامه بدم فقط بخاطر ترس از پایان نامه لیسانس…همیشه موقع ارایه های دانشجویی وقتی کارگروهی باشه هیچ وقت من ارایه نمیدم ولی وقتی فردی باشه از شب قبل از استرس خوابم نمیبره و موقع ارایه احساس میکنم سرم به شدت سنگین میشه و همه چیز از ذهنم پاک میشه صدام میلرزه و دلم میخواد صحبتامو کوتاه کنم که زودتر تموم شه و همه دوستام به خاطر همین مسخرم میکنن میگن تو پایان نامه رو میخوای چیکار کنی؟از تنهایی جایی رفتن مثلا خرید استرس میگیرم نمیتونم صحبت کنم تمام جونم لرزه میوفته و واسه اینکه کسی نبینه زود کارمو انجام میدمو میرم.هیچوقت برای کارهای تلفنیم خودم تماس نمیتونم بگیرم .یا به مامانم میگم زنگ بزنه یا به کسی دیگه. یا اینکه با کسی دعوام میشه فوری گریه م میگیره و نمیتونم حرفامو بهش بزنم.اصن نمیدونم چیکاد کنم اعتماد به نفسم خیلی پایینه و خیلی هم بده میدونم ولی نمیدونم چیکار کنم که موقع صحبت کردن استرس نگیرم و صدام نلرزه 

    توسط sh_so · 1802 روز 19 ساعت 19 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  11. 1 vote

    sh_so,

    خب تنها درمان شما برگشت به جمع هستش .. تا وقتی که از جماعت دور باشید این انزوا و تنهایی شمارو اذیت خواهد کرد …میتونید با تهیه متنی و خوندنش با صدای بلند در جلوی ایینه این مشکل رو کمرنگ کنید باید گوش شما با صداتون آشنا بشه تا بتونید راحت در جمع حرف بزنید … در این مورد باید حضورا” با مشاروی متعهد مشورت کنید تا شمارو از این مشکلات بیرون بیاره

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1802 روز 5 ساعت 47 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  12. 1 vote

    سلام
    من دختر مجرد 29 ساله از تهران هستم . معمولن با کسی درد دل نمی کنم و حرفامو توی خودم میریزم . آخه کسی هم گوش نمیده .
    الان احساس میکنم هر لحظه حالم داره بدتر میشه و مریض تر میشم . وقتی بچه بودم یه همسایه ی تازه اومد کنار خونه مون که من با دخترش دوست شدیم و تا نوجوانی با هم بودیم . چون اونا از آمریکا اومده بودن و هیچ کس رو نمی شناختند من تنها دوستش شدم اما وقتی بزرگ شدیم دختر دیگه ایی در مدرسه با ما دوست شد و ما با هم دعوامون شد و اون منو رها کرد و رفت با دوست تازه اش . از اینکه منو ترک کرد دلخور شدم ولی بیشتر از اون از این دلخور شدم که از اون به بعد این حس به من منتقل شد که هیچ کس منو نمیخاد و هیچ کس منو انتخاب نمی کنه . بعضیا بهم میگن مغروری و احساساتتو نشون نمیدی اما این حقیقت نداره من خودم حس میکنم از همه ساده تر و بدبخت تر هستم قبول دارم گاهی یه کم حسود و جاه طلب هستم . اما توی اداره توی مدرسه توی دوستام من از خیلیا بهتر هستم و خیلی سرتر از اطرافیانم هستم همیشه صد برابر بقیه تلاش میکنم زحمت میکشم دیگران نصف کارایی که من میکنم رو نیم تونن انجام بدن …همه جذب من میشن همه منو تایید میکنن اما یکی پیدا میشه که به طرز احمقانه ایی از من محبوب تر میشه با اینکه هیچ کاری هم نمی کنه …چرا من باید نفر دوم باشم همیشه ؟؟ چرا همیشه یه نفر دیگه باید پیدا بشه که از من برتر باشه ؟ من با تمام تلاشی که میکنم همیشه و همه جا نفر دوم هستم . من ازخیلیا خوشگل تر هستم کاری ترم جذاب ترم باحال ترم اما یکی دیگه بی هیچ زحمتی از من برتر میشه و توی نظر بقیه میاد با اینکه همه منو تحسین میکنن اما همه جا اسم اون یکی رو میارن …دارم دیوونه میشم . اعصابم خورد میشه مگه من فرق م با بقیه چیه که با این جذابیت و تلاش باز باید نفر دوم بشم …خیلی پسرا و آدما در دید اول بهم جذب میشن اما هیچ کس حاضر نیس برای من فداکاری کنه همه ی وجودشو وقف من کنه در حالی واسه دخترای دیگه که نصف منم نیستن همه کار میکنن …آخه چرا باید اینجوری باشه من یه بدبخت بدشانس هستم . الان یه حس انتقام وکینه توی قلبمه دلم میخاد از همه انتقام بگیرم …دلم میخاد قدتمند بشم و التماس کردن دیگرانو ببینم دلم میخاد قاتل بشم البته اگر خودکشی حروم نبود خودمو میکشتم تا خودمو از شر این عذاب راحت کنم / چرا باید یه مشت آدم احمق حقیر رقیب من باشن ؟؟وقتی 21 ساله م بود و رفتم خون بدم بهم گفتن هپاتیت دارم اما با دعا خوب شدم اما الان میگم کاش همون موقع مرده بودم …از خودم متنفرم . خودمو دوست ندارم .بعضی وقتها همه ی این تقصیرها رو گردن خدا میندازم و دلم میخاد زودتر بمیرم و برم پیش خدا بهش بگم چرا منو اینقدر بدشانس خلق کردی ؟ فرق من با بقیه دخترا چیه ؟
    فکر نمی کنم تا حالا عشق اول پسری بوده باشم …حس میکنم کسی منو دوست نداره . نمیخام ازدواج کنم چون آدم مزخرفی هستم دلم نمیخاد نسلی از من باقی بمونه …یه روز یه فیلم دیدم به اسم ” the stranger game ” “بازی غریبه ها” در این فیلم پسر خدمتکاری بود که میره پیش یه خانواده پولدار زندگی میکنه همه جذب اون پسر خدمتکار میشن اما هیچ کس اون رو واقعن به حساب نمیاره . در صحنه ی آخر فیلم خدمتکار ، پسر اون خانواده رو میدزده و بهش میگه : بهترین دوستت کیه ؟ پسره میگه : یکی از همکلاسی هام . خدمتکار میگه : ای عوضی ، من اینهمه بهت خدمت کردم بیشتر از یه دوست کنارت بودم بعد میگی بهترین دوستت همکلاسی ته
    حس میکنم منم مثل اون خدمتکاره هستم
    واقعن از این اخلاق خودم مریض شدم
    خسته م
    کمکم کنید

    توسط hoda64 · 1777 روز 22 ساعت 2 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 5

  13. 1 vote

    hoda64,

    خب من متنم به طولانی شما نیست پس عذرخواهی میکنم … ولی اول از همه وقتی ناراحت هستید تمام احساستون و روی کاغذ بنویسید .. با نوشتن افکار پراکنده رو به اسارت نوشتن و کاغذ بیارید … از طرفی بایدم کسی شمارو دوست نداشته باشه .. تا وقتی که خودتون خودتون رو دوست ندارید چطور از کسی دیگه چنین انتظاری باید داشته باشید … البته این دوست داشتن نباید تبدیل به خود شیفتگی بشه … گاهی اهمیت ندادن به فردی میتونه جذب کننده اون فرد باشه … مغرور نباشید … خوشحال باشید و دیگران رو هم خوشحال کنید چون سهم شما در خوشحالی و پیشرفت در خوشحال کردن دیگرانه … پیاده روی و ورزش کنید و سعی کنید تا افکارتون رو از منفی گرایی خارج کنید … فکر شما احساستون رو میسازه و این احساس جذب کننده همون حالات احساس شماست … پس وقتی خودتون رو دوست ندارید کاونات به شما چشم میگه و دیگه کسی شما رو دوست نخواهد داشت … چون شما اینو ازش خواستید و بهتون جواب داده …. در واقع شما اونو به سمت خودتون جذب و دعوت کردید …به همین خاطر در اولین قدم تمام ویژگیهای خودتون رو روی کاغذ بنویسید و از این طریق به اصلاح شون بپردازید

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1777 روز 7 ساعت 12 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  14. 1 vote

    با اجازه تون من نویسنده هستم و توی یه روزنامه کار میکنم و واسه ی چند تا مجله مطلب مینوسم و یه کتاب هم چاپ کردم.
    امیدوار بودم راه حل بهتری بهم بگید

    فک نکنم اصلن مشکل منو درک کرده باشید.
    احساس میکنم دارم توی جهنم زندگی میکنم میون شعله های آتیش

    توسط hoda64 · 1777 روز 2 ساعت 47 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 5

  15. 1 vote

    hoda64,

    اتفاقا” میدونم چی گفتید …و بعد اینکه بسیار خوشحالم در خدمت شما هستم… ولی تا این حس رو دارید و این موج منفی رو هر روز به اطرافتون صاتع میکنید واقعا” همینه … گاهی لم دادن و گوش دادن به یک آهنگ زیبا و رومانتیک و فکر کردن به چیزایی که دوست دارید براتون اتفاق بیفته چنان تاثیری در زندگی شما خواهد داشت که تعجب کنید ولی خب ما انسان ها ذلتا” منفی گرا هستیم برای همینه که وقتی میخوایم لحظه ای رو مثبت فکر کنیم ندایی از درون اونو خشک میکنه … واسه همینه که از هر چیزی که میترسیم به سرمون میاد چون حس منفی ما قویتره ….در مورد کار کردنتون چون شما شخصی کمالگرا هستید دوست دارید کار رو به درستی و در کمال مطلوب انجام بدید … در صورتی که دیگران فقط در اون لحظه کاری رو انجام میدن که مسئولشون ازش خواسته … شاید بقیه کارها رو هم انجام نداده باشن و این تقصیر شما نیست سیستم کاری ما اینطوریه …. به هرحال شما قدرت نگارش دارید پس بنویسید و تمام افکار منفی رو با نوشتن بر روی کاغذ به اسارت بکشید ….

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1776 روز 6 ساعت 36 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  16. 1 vote

    من فکر میکنم شما دارید میگید که اینقدر سخت نگیرم و بی خیال بشم
    خودمم همین فکر رو میکنم

    خب باید سرنوشت رو پذیرفت این سرنوشت منه و راهی جز پذیرشش ندارم
    فکر کنم نظر شما هم همینه . این جوری به نفع همه ست که سرنوشت شون رو بپذیرند
    زندگی راحت تر میشه واسه خودم و بقیه.

    توسط hoda64 · 1774 روز 5 ساعت 32 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 5

  17. 1 vote

    hoda64,

    راستش گاهی برای اینکه کاری رو درست کنیم بهتره اصلا” کاری نکنیم … چون زمان میتونه اونو تغییر بده … بهتره روش افکار و حس مثبت رو انجام بدید .. خب شما که به دیدن فیلم علاقه دارید بهتره فیلم ” راز ” رو هم نگاه کنید … خالی از لطف نیست

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1773 روز 7 ساعت 46 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  18. 1 vote

    باورم نمیشه که دارید بهم میگید که با بدبختیام کنار بیام و بپذیرم شون …اصلن شما دنبال بهتر کردن حال من هستید؟؟؟

    فیلم راز رو دیدم
    بخشی از اون همیشه توی خاطرم هست

    ” احساس کنید ، احساس سلامتی ، احساس ثروت ، احساس کنید حتی اگه نیستید ”

    اما ترجیح میدم اینکارو نکنم به نظرم با کینه هام زندگی کنم بهتر از اینه که مثل یه خوش بین احمق زندگی کنم. فکر کنم این هم بخشی از سرنوشت منه که انگار شما هم باید قبولش کنید.

    توسط hoda64 · 1773 روز 3 ساعت 41 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 5

  19. 1 vote

    hoda64,

    پذیرش واقعیت با پذیرش حقیقت متفاوته … به قول اون حرف که میگه ما در اینکه فقیر به دنیا بیایم ناچاریم ولی اگه فقیر از دنیا بریم مسلما” مقصریم …اینو بدونید اگر واقعا احساس مثبتی داشته باشید زندگی خودتون رو میتونید تغییر بدید … تمام دعا کردن های ما و اینکه دستور داده شده وقتی دعا میکنید فکر کنید که اجابت شده تماماگ برای دادن این حس مثبته … نه اینکه خوشبینی احمقانه داشته باشید … ولی خب متاسفانه ما انسان ها ذاتا” منفی گرا هستیم

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1772 روز 15 ساعت 46 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  20. 1 vote

    اصلن من از خیر درمانم گذشتم
    اما مطمئنم شما هم دارید از اعماق قلبتون منو تحسین میکنید
    میشه بپرسم نظر خود شما به عنوان یه روانشناس با این اندازه شناختی که از من پیدا کردید چیه؟

    لطفن بگید واسه م مهمه بدونم

    توسط hoda64 · 1771 روز 4 ساعت 21 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 5

  21. 1 vote

    hoda64,

    خب کمالگرا و لجباز ….

    و همین کمالگراییه که باعث ایجاد انتظارات در شما شده و حساستون کرده…اینکه انتظار دارید با خوب کار کردن شما موقعیت بهتری داشته باشید ولی باید اینو بدونید خیلی چیزا در این مورد دخیله و یکی از اون موارد مثلا” حال خوش مافوق شماست که اگه خوب باشه میتونه موقعیت شمارو تغییر بده و گرنه شاید بخواد دق و دلیشو روی سر شما در بیاره …

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1769 روز 16 ساعت 24 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  22. 0 votes

    سلام من دختر20 ساله هستم که فکر میکنم اعتمادبنفس پایینی دارم نمیدونم چطور اعتماد بنفسمو افزایش بدم مثلا سرکلاس نمیتونم راحت سوالمو بپرسم واز خیرش میگذرم نمیتونم راحت با بقیه ارتباط برقرار کنم ونمیدونم برای ارتباط با بقیهچی بگم واز کجا شروع کنم مثلا دفترمو توی کلاس دیگه ای جا گذاشتم وخجالت میکشم برم درکلاسوبزنم وبگم دفترموجاگذاشتم نمیتونم سوالمو راحت بپرسم ومثلا برایرفتن به کلاس های تفریحی اگر سوالیداشته باشم حتما باید دوستم یا یکی باهام باشه که باهم بریم بپرسیم یابه اون میگم بپرسه تنهایی خجالت میکشم برم وراحت حرفمو وبزنمو سوالمو بپرسم باید چیکار کنم؟اگر میشه کمکم کنید

    توسط m.o.n · 1176 روز 18 ساعت 28 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • 1 - لباس مناسب به تن کنید وقتی که شما خوب به نظر برسید دیگران دید متفاوتی نسبت به شما پیدا می کنند. با حمام و مرتب کردن سر و صورت و پوشیدن لباس تمیز می توانید اعتماد به نفس لازم را کسب کنید اما آراستگی به این معنا نیست که پول زیادی خرج کنید.می توانید به جای تهیه انبوهی لباس ارزان قیمت، چند تکه لباس با کیفیت مناسب خریداری کنید و با این کار ظاهر خود را آراسته تر کنید. 2 - به نحوه ایستادن خود توجه کنید اگر با سستی و بی حالی و شانه های افتاده صحبت می کنید، وقتی نسبت به آنچه انجام می دهید علاقه نشان نمی دهید و به خودتان عشق نمی ورزید این به این معناست که شما اعتماد به نفس کافی ندارید. در هنگام صحبت کردن صاف بایستید، سرتان را بالا بگیرید و تماس چشمی داشته باشید. با تمرین این موارد نه تنها احساس مثبتی در دیگران نسبت به خود ایجاد می کنید بلکه احساس قدرت بیشتری نیز می کنید. 3 - در ردیف و صف جلو قرار گیرید اکثر مردم در مدرسه، اداره و جلسات ترجیح می دهند در ردیف عقب قرار گیرند چون از مورد توجه قرار گرفتن وحشت دارند و در واقع اعتماد به نفس ندارند. تصمیم بگیرید برای رفع آن در ردیف جلو بنشینید و بر ترس خود غلبه کنید. نکته دیگر آنکه افراد با اعتماد به نفس بالا سریع راه می روند، آن ها همیشه جایی برای رفتن و دیدن دارند. حتی اگر عجله ندارید با انرژی حرکت کنیداین باعث می شود مهم به نظر برسید. 4 - با صدای بلند صحبت کنید اگر جزو گروهی هستید که از صحبت کردن با صدای بلند در جمع وحشت دارید از همین حالا شروع کنید. سعی کنید حداقل یک بار در گروه با صدای رسا صحبت کنید؛ از این روش نه تنها اعتماد به نفس خود را بالا می برید بلکه در جمع دوستان تان محبوب تر نیز می شوید. 5 - سخنران خود باشید ۳۰ تا ۶۰ ثانیه از سخنرانی هایی که اهداف و آرزوهای شما را در بردارد بر روی کاغذ بنویسید و آن را در جلوی آینه با صدای بلند مانند یک سخنران بازگو کنید حتی می توانید در ذهن خود نیز آن را مرور کنید. شاید این کار برای تان قدری خنده دار به نظر برسد اما باور کنید که می تواند معجزه ای را در بالا بردن اعتماد به نفس تان ایجاد کند. 6 - سپاسگزار باشید به جای آن که به نداشته ها و نقاط ضعف خود تاکید کنید لیستی از چیزهایی که دارید تهیه کنید و هر روز زمانی را به قدردانی و سپاسگزاری اختصاص دهید. موفقیت های گذشته، مهارت های منحصر به فرد و حرکت های مثبت خود را مرور کنید. 7 - از دیگران تعریف کنید وقتی ما نسبت به خود احساس مثبت نداریم به توهین و غیبت دیگران می پردازیم. برای تغییر آن باید یاد بگیرید از دیگران تعریف و از شایعه پراکنی در مورد دیگران خودداری کنید. با یافتن بهترین ها در دیگران بهترین ها را در خود می یابید.

      توسط مدیریت سایت · 1176 روز 7 ساعت 24 دقیقه قبل

پاسخ شما

© tribuneazad.ir 2019. All rights reserved. تمام حقوق برای تریبون آزاد محفوظ است انتشار با ذکر منبع مجاز است