پرسشتان را مطرح کنید

خانه » دسته‌بندی نشده » مشکل خانواده!!!
1 امتیاز
Vote Con!

مشکل خانواده!!!

خانواده، مشکلات خانواده، روانشنسی خانواده، سخت گیری خانواده،

با سلام. پسری 20 ساله هستم که در خانواده ای نسبتا مذهبی متولد و بزرگ شدم. تا به امروز با خانواده ام مشکل خاصی نداشتم. ولی از موقعی وارد محیط دانشگاه شدم به مشکلات زیادی بر خوردم. در حقیقت مشکل اصلی و اساسی من دانشگاه نیست بلکه عدم استقلال من در خانواده هست. در خانواده ای که من زندگی می کنم نمی توانم بر اکثر مسائل خودم تصمیم بگیرم. خانواده ام بیش از اندازه من رو کنترل می کنم. من حتی نمی توانم با دوستانم چت یا با اس ام اس برای مدتی صحبت کنم. با دوستانم نمی توانم برای تفریح بیرون بروم. پدر و مادر اجازه نمی دهند که من کار کنم چرا که اعتقاد در اجتماع آدم های فاسدی وجود دارند. حتی من نزدیک بخه 5 سال هست که میخواهم به کاس موسیقی بروم ولی مادرم می گوید موسیقی خلاف است و کسانی که موسیقی کار می کنند خیرو برکت از خونه شان می رود. من واقعا نمی دانم باید چه کنم. ممنون می شم راهنمایی ام کنید. البته من به دنبال مستقل شدن و دوری از خانواده نیز هستم.

توسط amir.n.n دردسته‌بندی نشده · پاسخ 3184 روز 6 ساعت 9 دقیقه قبل

سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 4

 

پاسخ (5)

  1. 1 vote

    با سلام. از اینکه این سایت را برای مشاوره انتخاب کرده اید، سپاسگذاریم. بابت تاخیری که در پاسخگویی به سوالات پیش آمده عذرخواهی می کنیم .
    ای کاش در مورد خودتون هم می نوشتید. خانواده رو که فرمودید مذهبی هستند. با اونا فعلا کاری نداریم.
    خودتان چی؟ مذهبی هستید؟ دین رو مذهب رو چقدر قبول دارید؟ چقدر براش ارزش قائلید؟
    باید بدونم شما خودتان چه مدل افکار و عقاید دارید تا به یک زبان مشترکی برای صحبت برسیم؟
    لطف می فرمایید توضیحات بیشتر را اینجا ننویسید و در صفحه ی جدید مطرح بفرمایید. باتشکر

    توسط خانم زهرا عباسی · 3175 روز 5 ساعت 29 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  2. 0 votes

    من خودم آدم مذهبی ای نیستم. ولی همیشه و در همه کار به یاد خدا هستم. شاید نماز نخوانم و به خیلی از کارهایی که دینم گفته عمل نکنم ولی همیشه سعی بر این داشتم که اخلاق برتر، زندگی سالم، دوستان خوب و … را برای خودم فراهم کنم. همینطور که گفته بودم بر اخلاقیات خیلی حسساسم و همیشه سعی میکنم بهرترین رفتار و اخلاق رو با اطرافیانم داشته باشم. من دوست دارم در خانواده ای زندگی کنم که به من اعتماد کافی را داشته و بر گفته های من باور داشته باشند. در خانواده ای که مرا در زمینه های مورد علاقه ام یاری کنند. به علائق و خواسته های من توجه کنند و مانند یک دوست با من رفتار کنند و یا طور دیگر خانواده نزدیکترین دوستان من باشند. از دیگر افکار من این است که فرزند خانواده پس از سن 18 یا 20 سالگی حق تصمیم گیری در بسیاری از مسائل را باید و حتما داشته باشد. با وجود اینکه من 20 سال دارم اما موقع خرید پوشاک حتما باید به همراه مادرم به خرید بروم. این یک فاجعه است و تقریبا همین.

    توسط amir.n.n · 3120 روز 7 ساعت 49 دقیقه قبل

    سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 4

  3. 1 vote

    AMIR.N.N

    خب دیگه باید در نهایت احترام باهاشون رفتار کنی چون احترامشون واجبه … به هرحال میتونی باهاشون صحبت کنی و دلایلی که بزرگان در این مورد گفتن رو براشون بیاری تا بتونی نظرشونو مجاب کنی … به هرحال ما در کشوری مذهبی و سنتی زندگی میکنیم که این موارد جزء زندگی ما به حساب میاد و باید طوری رفتار کنی که نه سیخ بسوزه و نه کباب …ولی خب دیگه خانوداه توام باید قبول کنن که شرایط زندگی در زمان حال با گذشته تفاوت کرده و استقلال بیشتری رو باید به شما در این مورد بدن …

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 2942 روز 4 ساعت 18 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  4. 1 vote

    سلام!!
    من دختری 25 ساله هستم 3 ساله ازدواج کردم،رابطم با همسرم و خانواده همسرم خوبه و تقریبا مشکلی ندارم ولی از وقتی که ازدواج کردم رابطم با مادرم کاملا دچار تنش شده!مادر مادرم چند سال پیش فوت کرد و داییمم به خارج از کشور رفته و ارتباط زیادی نداریم پدربزرگمم تنهایی رو ترجیح میده و به ندرت پیش ما میاد ،ما تو یه شهر غریب زندگی می کنیم و ارتباطمون با اقوام هم خیلی کم شده!مشکلات من و مادرم از وقتی که دانشگاه رفتم شروع شد،رشتم معماریه و بعضی اوقات باید برم بگردم تحقیق کنم عکسبرداری کنم و … مادرم دائما صبح و شب بازجوییم میکرد و بابت صبحونه کم خوردن تا دیر برگشتن در حد 1 ساعت ماکسیمم و اس مس دادن و هرچیزی که شخصیه بحث و دعوا میکردیم و واقعا 1 روز خوش نرفتم دانشگاه!الان ازدواج کردم و مشکلاتی شبیه همینو دارم و الان خیلی بدتر شدن دائما دلتنگه و ناراحته و نگرانه و … و اینارو با نیش و کنایه و زخم زبون بیان میکنه چند ماه اول که تازه خونه رفته بودم ساعاتی که همسرم نبود اگه با مادرم حرف زده بودم حتما بعدش داشتم گریه میکردم!بعد 3 سال مقاوم تر شدم و خودمو بیشتر کنترل میکنم و سعی میکنم به نیش و کنایه هاش جوای ندم و آرامش خودمو حفظ کنم و با محبت و قربون صدقه باهاش صحبت کنم ولی بازم انقدر بیشتر تکرار میکنه تا عکسالعمل منو ببینه و ببینه دارم داد میزنم یا جدیدا خودمو میزنم!پدرم سعی میکنه همیشه آرومش کنه ولی بالاخره یه موضوعی پیدا میکنه و حمله میکنه!خواهر کوچکترم هم که تو خونس مثل من باهمین مشکلات درگیره!جلوی همسرم خجالت میکشم و نمیذارم بفهمه ولی بازم بو میبره!حتی یه بار دعوای خیلی بدی با همسرم کرد سر اینکه همسرم ازش خواست که کمتر عصبی بشه و آرامش خودشو بیشتر حفظ کنه!نمیدونم چیکار کنم!!زندگی خوبی دارم ولی روحم به خاطر مشاجرات دائمی منو مادرم همیشه خسته و افسردس!!خواهش میکنم کمکم کنید!

    توسط sunny · 2925 روز 23 ساعت 21 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  5. 1 vote

    sunny,

    دوست عزیز این مسلمه که مادرتون از یک افسردگی قدیمی رنج میبره که میتونید برای چگونگی رفتار کردن در برابرش و اینکه کمکی بهش کرده باشید با مشاوری متعهد مشورت کنید … در ضمن باید از گفتن اینکه آرام باش و از این جور حرفا بهش گفتن هم خودداری کنید چون شدیدا” تحریکش میکنه … اگه بتونید برای مراجعه به روانپزشک و روانکاو با خودتون همراهش کنید که نتیجه خوبی خواهد داشت .. چون این مشکل رو میشه با روش های روانکاوی و درمان دارویی کاهش بدید … گاهی خلق وخوی فرد در برابر تغییرات هورمونی و عوامل دیگه این رفتارو بروز میده و گاهی زمینه ذاتی داره و فقط باید در برابرش صبور باشید … و با مشاور مشورت کنید که چطور در برابرش رفتار کنید که بتونید رفتارای پرتنش رو ازش دور کرده باشید

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 2924 روز 13 ساعت 42 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

پاسخ شما

© tribuneazad.ir 2019. All rights reserved. تمام حقوق برای تریبون آزاد محفوظ است انتشار با ذکر منبع مجاز است