پرسشتان را مطرح کنید

0 امتیاز
Vote Con!

مشکلات

1 2 3

من یه دختر 30 سالم و در رشته مهندسی کشاورزی لیسانس گرفتم.
اول از خانوادم بگم. مادر و پدرم از زمانی که من یادم میاد همیشه در حال بحث دعوا بودن. مادرم ادم مهربانیه و پدرم هم همین طور. بعضی وقتا از سادگی شبیه بچه هان. پدرم مهندس بازنشسته و مادرمم کارمند بازنشسته اس.
از خصوصیات مادرم اینه که مثلا هرچی برای خونه میخره دعوا راه میندازه .هرچیم تو خونه هس زیاد دور میریزه و بعد مجبور میشه یه چیزایی خودش بخره و همین طوری دعوا راه میافته .حقوقشم به هفته دوم نرسیده سر ولخرجیاش تمام میشه و قرضم بالا میاره .سر این موضوعات همیشه دعواس .
حالا علاوه بر این دعواها من ومادرم سر یه سری چیزا اصطحکاک داریم با هم .مثلا یه ویژگی که داره اینه که نمیتونه حقش بگیره و دفاع کنه از حقش یا خیلی رودربایسی داره .من و برادرمم همین طوری هستیم .مثلا وسیله مورد نیازمون داده همسایه و روشم نمیشه ازشون بگیره گاهی تا یه هفته میمونه دست اونا و خیلی چیزای دیگه که باعث شده من کلا ادم ایرادگیری بشم۰
وهمش انتقاد کنم۰ مادرم همیشه حق به بقیه میده نه به ما ۰من و برادرم این جوری بار اومدیم که اصلا از نظر اجتماعی و معاشرت کم حرف و ضعیفیم۰ البته پدرم این جوری نیس و میتونه از حقش دفاع کنه ولی مادرم انقد این حرفا و بحثا رو تو خونه گفته که به ما تلقین شده ۰
که اکثرا حق با بقیه اس۰ من ادم خیلی انتقاد گری شدم ۰ نمیدونم واقعا حقم چیه و نمیتونم از حقمم دفاع کنم۰ برادرمم همین طور۰ اینجا خیلی به کمک احتیاج دارم و اینکه من رابطم مثلا در دوران راهنمایی و دبیرستان با اینکه محدود بود ولی بازم خوب بود و دوست همجنس داشتم اما از اون موقع که درسم تموم شده دیگه با دوستام ارتباط کمی دارم (من از بعد فارغ التحصیلی چندین کلاس رفتم ولی کار نه) ۰از هر کس یه ایراد ی میبینم در صورتی که خودمم همون ایراد دارم ازش دور میشم اصلا واکنشام خیلی بی تناسب هست
و مخصوصا از نظر درونی و تقریبا تنهام۰ در مورد رابطه با غیر همجنس چون پدرم یه ادم تقریبا مذهبیه منم با عقاید مذهبی بزرگ شدم توی محیط دانشگا اصلا به پسرا نگاه نمیکردم میگفتم گناه داره همین عقاید باعث شد من نتونم با پسر ها ارتباط برقرار کنم و الان که خیلی بهتر شدم بازم ارتباطاتم خوب نیس ۰ بعد هم حسودم ومغرور شدم چون میبینم من به خواسته هام نمیرسم ولی بقیه رسیدن۰ یعنی توی جمع دوست ندارم با کسی صحبت کنم از همه بدم میاد۰ یه نفرت در دلم حس میکنم نسبت به همه.
من روانپزشک رفتم ۰ یکسال قرص مصرف کردم ببه خاطر اینکه یه بغض تو گلوم میومد با این قرصا خوب شد۰ اما اصلا طرز فکرم بهتر نشد چون فقط به من قرص دادن ۰
من کتاب روانشناسیم زیاد میخونم ۰یه کتاب پیدا کردم به اسم عصبیت و رشد ادمی از کارن هورنای وقتی من این کتاب خوندم خیلی تعجب کردم من واقعا یه تصوبر ایده ال از خودم داشتم از بچگی تا الان- که ازدواج کردم توی این تصویر وخیلی ام ایده الم. فک نمیکردم حالات عصبیم برای اون باشه
من همه چیز تحمل میکنم در واقع ناراحتیم بروز نمیدادم ولی جدیدا خشمم بروز میدم با حرص زیاد و هرچی به ذهنم برسه میگم ابراز احساسات صحیح و بلد نیستم یا اعتماد به نفسش ندارم
مثلا از یه کسی بدی ببینم یا مثلا کسی مغرور باشه در برابر من اولش میگم نه این ادم خوبیه و باهاش رابطه خوب برقرار میکنم ولی دفعه بعدش یاد اون رفتارش میافتم و ازش متنفر میشم واکنشام متناسب نیس با بدی طرف۰۰یه بار خوبم یه بار بد۰ بیشترم از درون خودم میخورم
واینکه تا چند سال پیش هر کسی هر کاری میکرد توجیه میکردم و تمام تقصیرارو گردن میگرفتم اما الان همه چیز میندازم گردن بقیه-یا میخواستم همش مهربان باشم ولی بعد چن سال که دیدم اونا این طور نیستن منم دیگه ازشون متنفر شدم
بعد با کشورای پیشرفته خودمون مقایسه میکنم اونا از همه نظر بهترن و میبینم ما اینجا عمرمون هدر رفت
قبلا فکر میکردم برای این که پروردگار دوستمون داشته باشه باید مهربان بود و مهربانی یعنی نادیده گرفتن حق خودم(حالا طرف یا واقعا بدی کرد یا من زیادی حساس بودم اما الان نمیتونم فرق این 2 تا رو تشخیص بدم )وهمینم تاثیر زیادی رو من داشت
تو مهمونیا فقط از من انتظار میره کار کنم بقیه میشینن و اصلا به روی خودشون نمیارن یعنی چون قبلا میخواستم خیلی مهربان باشم همش کمک میکردم ولی الان برام بد شده فقط از من انتظار دارن
پدر و مادر من بین همه خواهر و برادراشون خیلی وابسته به مادراشونن و سر اینم خیلی وقتا بحث دارن
وقتی به کشورای پیشرفته فک میکنم میبینم روش صحیح زندگی و بلدن بغض راه گلووم میبنده
جدیدا هر چی به ذهنم میرسه به زبون میارم هر نفرت و خشم و واقعیت و انگار کنترل زبانم ندارم و روابطم خراب میکنم
با حرص حتی ساده ترین چیزارو میگم-خیلی مغرور شدم و این غرورم روی کم حرف بودنم بیشتر تاثیر گذاشته
بعضی مواقعم خیلی شوخی میکردم خیلی زیاد و اینم بد بود-خودخوری میکنم و کینه به دل میگیرم و از همه بیزارم-خواسته های به حقم گاهی با حالت التماس میگم-توی ذهنم خشمگین و بد دهنم-اگه کسی خودش برام بگیره اولش توجیه میکنم باهاش خوبم دوباره بد میشم یه بار خوبم کلا یه بار نه با بقیه
مادرم جزیی ترین مسسایل مارو به خانوادش میگه و این باعث بحث میشه و همین طور به سلامتی خودش و ما اهمیت نمیده
دیگه اشباع شدم یعنی وقتی از کسی یه موضوع کوچیک مببینم احساس میکنم خارج از تحملمه
دوست دارم غرورم متعادل باشه.حسادت نکنم.تمرکزم که الان کم شده زیاد بشه-بدونم حقم چیه و بتونم دفاع کنم –احساساتم صحیح بروز بدم-اعتماد به نفسم خوب شه-رفتار درست با همه مخصوصا جنس مخالف یاد بگیرم-زیرک باشم-
در در کتاب عصبیت و رشد ادمی من شخصیت ایده الی که در کودکی در ذهنم بود و الانم گاهی هس این بود که ازدواج کرده اون شخصیت و وقتی دیدم همه اطرافم ازدواج کردن و من نه از همه متنفر شدم
-از کار کردن ترس دارم-بیشتر اوقات مغرورم اما گاهی خاکی-کسی که پولدارتر یا شیک تر از ما باشه خیلی خجالت میکشم و روم نمیشه باهاش صحبت کنم-احساساتم بروز نمیدادم ولی الان حدود یکسسال هرچی حس میکنم با حرص و خشم و طعنه میگم-در بچگی چون مرتب نمیگشتم و درس نمیخوندم بچه ها با من دوس نمیشدن و من هم کناره گیری میکردم و خودم و زشت میدونستم والانم بیشتر اون احساسات با من مونده و ارتباطم با همه کم کرده-در دانشگاه که خب میشه گفت اولین بار بود که قرار بود یه تایم بلند با پسرا باشم تا قبل دانشگا فقط به فکر درس بودم اونجا اولین بار حس کردم یه پسر من میخواد من هم فقط در درون خودم دوسش داشتم و ۲ سال تمام لحظاتم فکر کردن به اون بود بدون ارتباط کلامی و هر کاری میکردم ازم ناراحت نشه و بالاخره دلم شکست واز اون روز به بعد حافظه بلند مدتم ضعیف شد -۴ سال بعد یه سریال خیلی غمناک دیدم که باعث شد یه بغض تو گلوم حس کنم و این بغض تا 3 سال گاهی میومد و باعث شد لاغر شم و حافظم ضعیف تر-قرص های افسردگی خوردم تا یه سال خیلی بهتر شدم اما دیگهبه خاطر عوارضش ادامه ندادم و تا وقتی طرز فکر من درست نشه هیچی درست نمیشه وهنوزم بعضی وقتا بغض دارم و لاغرم وبه سرمم فشار میا گاهی که فشار روحی دارم
یه بار دیگه هم یه رابطه احساسی بعد 4 سال مثل قبلی داشتم که اونم باز شکست خورد
من تعادل در رفتارام گم کردم و در طرز فکر- هیجانی میشم احساساتی برخورد میکنم قاطعیت ندارم یا مغرورم یا خاکی-از سن 12 سالگی تا 22 سالگی درس تمام وقتم میگرفت و باعث شد من تک بعدی بزرگ شم و دیگه درسم ادامه ندادم اینقدر که همیشه اضطراب داشتم و خسته شدم
بعضی وقتا یه جایی باید جدی باشم برای خواستم اما در واقعیت مهربانی به خرج میدم یا سوال تو ذهنم نمیپرسم.
دوس دارم زیرک باشم در سوال پرسیدن و جواب دادن
احساس میکنم خود م نیستم در حال نقش بازی کردنم –بعضی وقتا کسی به من توجه نمیکنه مهربان میشم تا توجه کنه بعد یاد رفتارش میافتم و ازش بدم میاد-چیزایی که در گذشته ناراحتم نمیکرده الان وقتی به یاد اونا میافتم از کسایی که انجامشون دادن حس تنفر پیدا میکنم
در ارتباط با جنس مخالف گاهی لبخند میزنم ولی اونا فکر بد میکنن یا خیلی مغرورم و اونا نمیتونن جلو بیان
روش درست ابراز خشم و ۰۰۰ بلد نیستم
دوست دارم خواستم با قاطعیت بگم اما نمیتونم مثلا با خنده و شوخی میگم
وقتی تجربه ای به دست میارم دفعه دیگه یا اعتماد به نفسش و ندارم ازش استفاده کنم یا شک میکنم به درستیش
خیلی خودخوری میکنم
یه موردی انقد تحمل میکنم مثلا 3 ستل بعد منفجر میشم و با نفرت و حرص فراوان بروزش میدم
من نمیدونم چه جوری باید خودم به طور صحیح دوست داشته باشم
پدر و مادرم در بچگی من تنش فیزیکی هم داشتن و من یادم انقد رعایت میکردم تا دعوا پیش نیاد حتی نفس اهسته میکشیدم
به صورت اونی که ازش متنفرم نگاه نمیکنم یا بعضی وقتا انقد غرق میشم در صورت طرف مثلا میگم ما خوبیم و اونا بد یا بالعکس اصلا به حرفای طرف گوش نمیدم با خودم مکالمه میکنم
اول مهمانی وقتی میشینم روم نمیشه احوال پرسی کنم خجالت میکشم
رانندگی که میکنم میگم اگه الان تصادف کنم دوباره چن لحظه بعدش تصادف کنم چی
کم حرفم –غرور زیادم گاهی دلیلش هست
مادر من در مهمونی از اتفاقای ناگواری که ممکنه افتاده باشه میگه و دیگران فقط از خوبی هاشون میگن و باعث میشه من از شون متنفر بشم و کینه به دل بگیرم و خودم خیلی اذیت میشم و اونا ام ازم دوری میکنن یا حالت تنفر مخصوصا از پسرا به خاطر اون 2 حادثه قبلی
وقتی میخوام خوب باشم خیلی خوب میشم وقتی میخوام اهمیت ندم متنفر میشم خط تعادل ندارم
یه چیزی که قبلا ایراد بوده یا نه و زرنگی طرف بوده در گذشته اون موقع به اون فک نمیکردم یا گذشته بودم ازش ولی الان بهخاطر همون کینه اش و دارم
وقتی در خیابون میرم بعضی وقتا خیلی مغرورم یا متنفر مخصوصا پیش پسرا به خاطر اون 2 حاذثه قبلی
و به خاطر اون 2 حادثه قبلی خیلی بی تفاوت شدم
بعضی وقتا که یه خواسته منطقی دارم با حالت ملتمسانه میگم
با نیش و کنایه حرف میزنم

توسط 32shadi درسایر مسایل خانوادگی · پاسخ 137 روز 1 ساعت 2 دقیقه قبل

سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

 

پاسخ (1)

  1. 0 votes

    با سلام خدمت شما دوست عزیز
    ممکن است سبک تربیتی والدین تاثیر زیادی در روند رشدی فرزندانشان داشته باشید اما دقت کنید در زمان فعلی که خودتان از یک سری مشکلات شخصیتی خود آگاهی دارید بهتر است به صورت حضوری به یک روانشناس مراجعه کنید تا تمامی این ابعاد مورد بررسی بیشتر قرار گیرد و در صورت نیاز یک سری آموزش ها مثلا آموزش نه گفتن و نه شنیدن ، مهارت های اجتماعی و … را کسب کنید دقت کنید که هرچقد شناخت شما از سبک شخصیتی خودتان بیشتر باشد می توانید یکنواخت تر رفتار کنید و این چندگانگی در رفتارتان کمتر می شود در صورت نیاز می توانید برای سک سری مسائل مانند رازداری با مادرتان محترمانه صحبت کنید شاید نیاز باشد یک دوره خانواده درمانی نیز در این میان اتفاق افتد تا پدر و مادرتان نیز با یک سری اصول آشنایی بیشتری پیدا کنند پدر و مادرها در همه حالت بهترین ها را برای فرزندانشان می خواهند اما ممکن است مسیر درست را نشناسند مانند گفتن حرفهای خصوصی خانواده به دیگران ویا مقصر دانستن دائم شما ها و …
    برای خودتان بهتر است به صورت حضوری از یک روان درمانگر استفاده کنید چون نیاز به بررسی دقیق سبک شخصیتی و مشکلات رفتاری دارید چون کارکردتان آرامش خودتان و عملکرد اجتماعیتان را تا حدودی تحت تاثیر قرار داده است.
    درمسیر می توانید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
    02122354783
    شاد باشید

    توسط مشاور · 136 روز 23 ساعت 30 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

© tribuneazad.ir 2013. All rights reserved. تمام حقوق برای تریبون آزاد محفوظ است انتشار با ذکر منبع مجاز است