پرسشتان را مطرح کنید

خانه » ازدواج » سلام دختری 24 ساله هستم یک ساله با پسری دوست هستم در مورد ازدواج دچار سردرگمی شدم
1 امتیاز
Vote Con!

سلام دختری 24 ساله هستم یک ساله با پسری دوست هستم در مورد ازدواج دچار سردرگمی شدم

راهنمایی

بعد از یک سال دوستی با مادرش صحبت کرده و میخواد بیاد خواستگاری اما در این مدت من چیزی به خانوادم نگفتم چون فرزند کوچیک هستم تعصب دارن که با پسری دوستی کنم گرچه خواهر بزرگتر و برادرم از طریق دوستی آشنا شده و ازدواج موفق هم داشته اند.الان نمیدونم به خوانوادم چی بگم بگم کیه و از کجا میشناسمش.اگه راستشو بگم قطعا با مخالفت روبرو میشم و برا خودمم بد میشه چون اعتمادشون سلب میشه.
مشکل دیگه هم دارم اونم اینه که هنوز اطمینان ندارم این فرد همون کسیه که برا تمام عمرم میخام.چیزی از خانوادش نمیدونم.فقط میدونمپایین شهر زندگی میکنن.متاسفانه خانوادم این موضو براشون مهمه.چون فک میکنن محل زندگی تو فرهنگ ادما تاثیر گذاره.خیلی بهش علاقه دارم.بهش شدیدا وابسته شدم .اما نمیدونم واقعا میخام باهاش زندگی کنم یا نه.این عدم اطمینان هم باعث شده چند بار ازش جدا شم اما به خاطر وابستگی شدید دوباره برگشتم.رابطمون هم به حدی صمیمی بوده که وقتی ازش جدا میشم احساس گناه میکنم.اونم شدیدا وابسته هس.و من میترسم بهش بگم که از انتخابم مطمین نیستم.بعضی مسایل هس هر چند جزیی که برا من مهمه اما برا اون نه.بعضی وقتا از بی توجهی به اون مسایل از دستش عصبی میشم.شاید براتون خنده دار باشه این مطلبی که میخوام بگم.اما تو این یک سال برام فقط یک روسری خریده و یکی دو بار یه رستوران خیلی ارزون رفتیم.برام مهمه که بعضی اوقات بدون مناسبت یه هدیه کوچیک برام بخره.نمیدونم الان وضع مالیش خوب نیس یا کلا دوس نداره زیاد خرج کنه.چون اگه اخلاقش این باشه نمیتونم باهاش کنار بیام.چجوری بفهمم؟با خودش مطرح کنم یا نه؟اگه اره چجوری بگم که ناراحت نشه؟بعضی وقتا میگم شاید چون دوستیم یکم با احتیاط رفتار میکنه شاید بعد ازدواج اینطوری نباشه ولی باز مطمین نیستم.بعد اینکه مشروب میخوره.چون من مخالف هستم گفته که ترک میکنه و الان 2 ماهی میشه که دیگه نخورده.لطفا راهنمایی بفرمایید ممنون

توسط sepide68 درازدواج · پاسخ 1881 روز 15 ساعت 59 دقیقه قبل

سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 7

 

پاسخ (22)

  1. 1 vote

    سلام دوست عزیز

    هر اندازه دختر و پسر از نظر ویژگی های گوناگون نزدیكتر باشند تركیب آن دو در زندگی زناشویی استوارتر و عمیق تر خواهد بود. این مجموعه ویژگی ها در منابع اسلامی با عنوان كفویت عنوان شده است كه در ابعاد گوناگونی چون: سن، وضعیت روانی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی و تحصیلی قابل بررسی است

    تشابه های خانواده های دختر و پسر از نظر وضعیت اجتماعی و اقتصادی یك اصل مهم در ایجاد تفاهم های بعدی بین زن و مرد است. به این ترتیب هیچ کس نسبت به دیگری احساس برتری نمی کند و پذیرش بهتری نسبت به همدیگر خواهند داشت.
    ارزش های فردی و اجتماعی، آداب و رسوم، رفتار و سلوك، حتی آداب لباس پوشیدن و غذا خوردن زن و مرد می تواند زمینه های همدلی بیشتر را بین آن دو پدید آورد. به همین جهت شناخت زن و مرد از فرهنگ و واقعیت های ارزش فرهنگی همسر آینده، از اهمیت بسیاری برخوردار است.
    نكته ای كه یادآوری آن در این قسمت ضروری به نظر می رسد اینكه ملاك های فوق هیچ یك به تنهایی نمی تواند عامل موفقیت در زندگی زناشویی باشد. افراد باید مجموعه عوامل گوناگون موثر بر انتخاب خود را اولویت بندی کنند و با این اعتقاد كه هیچ كسی كامل نیست به نوعی مصالحه دست بزنند.

    .فردی را که برای ازدواج در نظر گرفته اید و به نظرتان این شخص بهترین شخصی است که تا به حال دیده اید و می توانید روی آن همه جوره حساب کنید. قصد دارید این موضوع را با خانواده ی خود در میان بگذارید که شخصی هست که شما تمایل دارید با او ازدواج کنید. در این مواقع افراد ترس از این دارند که مبادا خانواده شان با این ازدواج مخالفت کنند. بنابراین منطقی باشید و جلوی این مانع ایستادگی کنید. البته قبل از هر چیز از خوب بودن خواستگارتان مطمئن شوید.هنگام مطرح كردن موضوع با خانواده‌تان، آرامش خود را از دست ندهيد. متوسل‌شدن به خشونت يا ابزار ضعف از طريق گريه كردن مي‌تواند مشكل شما را صد چندان كند. هنگام صحبت كردن با والدين‌تان در اين مورد با آرامش، صحبت‌هاي‌شان را گوش كنيد و حتي اگر مي‌بينيد كمي خشونت وارد حرف‌هاي‌شان مي‌شود، با صبوري به آن حرف‌ها پاسخ دهيد. نشان دهيد كاملا در اين مورد جدي و مصمم هستيد و آن‌قدر بالغ شده‌ايد كه بتوانيد حرف‌تان را با آرامش و متانت به كرسي بنشانيد.سعي نكنيد كلام‌تان را با قهر و لجبازي به كرسي بنشانيد. قبل از صحبت كردن با خانواده‌تان در مورد دلايل اين انتخاب خوب فكر كنيد. مي‌توانيد قلم و كاغذ برداريد و اين دلايل را بنويسيد. ذهن‌تان را پيش از وارد شدن به اين ميدان سر و سامان دهيد. آماده باشيد درصورت ابراز مخالفت يا پرسيدن سؤال از شما جواب‌هاي منطقي و درستي داشته باشيد.ه كدام يك از اعضاي خانواده خود نزديك‌تريد؟ سعي كنيد از ميان افراد خانواده يك حامي براي نظر خود پيدا كنيد. شايد بد نباشد قدرتمندترين و بانفوذترين فرد خانواده را انتخاب كنيد و ابتدا با او وارد مذاكره شويد. صحبت‌كردن با منطقي‌ترين عضو خانواده دو حسن دارد، يا او با منطق خود نگاه شما به اين ماجرا را عوض مي‌كند يا صحبت‌هاي منطقي شما را مي‌پذيرد و تا پايان راه شما را پشتيباني مي‌كند. همراه شدن فرد بانفوذ خانواده مي‌تواند شما را به يك حاشيه امن و نيمي از نگراني‌هاي‌تان را از بين ببرد. از اين طريق ديگر بار سنگين راضي كردن خانواده بر دوش شما نخواهد بود. شما حتي مي‌توانيد از اين حامي براي حضور در نخستين قرار ملاقات خانوادگي با خواستگار جديدتان كمك بگيريد.******سوالی بود در خدمنت حضرتعالی خواهم بود ********

    توسط آقای ص - غفاری · 1881 روز 4 ساعت 25 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  2. 1 vote

    بعضی مسایل هس هر چند جزیی که برا من مهمه اما برا اون نه.بعضی وقتا از بی توجهی به اون مسایل از دستش عصبی میشم.شاید براتون خنده دار باشه این مطلبی که میخوام بگم.اما تو این یک سال برام فقط یک روسری خریده و یکی دو بار یه رستوران خیلی ارزون رفتیم.پولکی نیستم اما گاهی اوقات انتظار داشتم برام خرج کنه.اما خودشو زده به کوچه علی چپ.برام مهمه که بعضی اوقات بدون مناسبت یه هدیه کوچیک برام بخره.نمیدونم الان وضع مالیش خوب نیس یا کلا دوس نداره زیاد خرج کنه.چون اگه اخلاقش این باشه نمیتونم باهاش کنار بیام.چجوری بفهمم؟با خودش مطرح کنم یا نه؟اگه اره چجوری بگم که ناراحت نشه؟بعضی وقتا میگم شاید چون دوستیم یکم با احتیاط رفتار میکنه شاید بعد ازدواج اینطوری نباشه ولی باز مطمین نیستم.بعد اینکه مشروب میخوره.چون من مخالف هستم گفته که ترک میکنه و الان 2 ماهی میشه که دیگه نخورده.به خاطر این مسایل زیاد از انتخابم مطمین نیستم.حس میکنم باید خانوادم تصمیم نهایی رو بگیرن.کنارش ارامش دارم اما مطمین نیستم این ارامش ابدیه یا یه حس زود گذر.لطفا راهنمایی بفرمایید

    توسط sepide68 · 1881 روز 2 ساعت 59 دقیقه قبل

    سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 7

  3. 1 vote

    سلام دوست عزیز
    فهمیدن اینكه چه مردی، مرد زندگی است كمی زمان می‌برد. پس با نشانه‌های یك مرد خوب آشنا شوید و ببینید كه طرف مقابل تان این ویژگی ها را دارد یا نه. این نکته را هم بگوییم که شناخت همه این ویژگی ها در مرحله آشنایی ممکن نیست اما می توانید تعدادی از آنها را در طرف مقابل تشخیص دهید و هرچه بیشتر این ویژگی ها را داشت، به او اطمینان بیشتری کنید.احترام موضوعی است كه در صدر جدول خوشبختی قرار دارد و خودش را به هزار و یك جلوه نشان می‌دهد و البته احترام یك موضوع 2جانبه است؛ موضوعی كه هم شما باید برای رعایت‌كردنش تلاش كنید و هم همسرتان باید در رفتارهایش آن ‌را نشان دهد. اگر می‌خواهید بدانید احترام در رابطه میان شما و نامزد‌تان جایی دارد، می‌توانید از نشانه‌های زیر كمك بگیرید.

    1.اهل سازش است و به خاطر منافع مشترك‌تان كوتاه می‌آید.او گذشت‌های شما را می‌بیند و برای كم كردن فشار روی شما و ارتباط‌تان، گاهی از خواسته‌هایش می‌گذرد. به احساسات و نگرانی‌های شما گوش می‌كند و بدون نصیحت كردن یا رنجیدن، برای درك كردن‌شان تلاش می‌كند.می‌داند كه یك آدم بی‌عیب و نقص نیستید اما شما را همان‌طور كه هستید دوست دارد و با دیگران مقایسه‌تان نمی‌كند.احترام فقط در لحن خوب و رفتار پرمحبت خودش را نشان نمی‌دهد. پس اول ببینید كه نامزد‌تان نشانه‌های بالا را در رفتارهایش نشان می‌دهد یا خیر و بعد وجود آن‌ها را در رفتارهای خودتان بررسی كنید.حتی اگر او تمام نشانه‌هایی كه یك همسر ایده‌آل باید داشته باشد را دارد، باز هم به معنای این نیست كه او مردی است كه برای آرامش شما آفریده شده است. با وجود بررسی تمام این موضوعات، دست آخر باید به این فكر كنید كه چه حسی درباره این مرد دارید.

    آیا هر زمان كه او را می‌بینید احساس شوق و هیجان سراغ‌تان می‌آید؟ آیا بعد از هر دیدار، با اشتیاق منتظر گذاشتن قرار بعدی می‌مانید؟ آیا وقتی صحبت از ازدواج می‌شود، دل‌تان می‌خواهد كه زود همه‌چیز جفت‌وجور شود و برای همیشه در كنار او باشید؟

    اگر پاسخ شما به این سوال‌ها منفی است اما وقتی دو‌دو‌تا چهارتا می‌كنید، می‌بینید كه او ایرادی ندارد كه بخواهید به خاطرش از ازدواج صرف‌نظر كنید، ‌دست نگه‌دارید!

    حسی كه شما باید به همسر آینده‌تان داشته باشید، بسیار مهم است ، حسی كه اگر نباشد، ‌با وجود تمام ویژگی‌های مثبت هم نمی‌تواند شما را به ماندن در یك زندگی دلگرم كند .خانواده مهم است . در کشور ما دو خانواده با هم ازدواج میکنند . مثل غرب نیست که دو جوان با هم ازدواج کنند . جوانان چاره ای ندارند جز اینکه خانواده ها را ، راضی کنند . وقتی دو خانواده راضی نیستند ، برای جوانها اضطراب و استرس می آورد و پیامد آن اضطراب است . بعد ، از تجارب خانواده در مورد ازدواج ، نمیتوانند استفاده کنند . وقتی خانواده راضی نباشند ، خودشان را کنار می کشند . و تجارب خودشان را ، در اختیار شما قرار نمیدهند . گذشته از این ، شما به حمایت مالی خانواده تان نیاز دارید . حالا آقا بگوید : من خودم شغل دارم و نیاز مالی ندارم . خوب درباره حمایت عاطفی چه می گویید ؟ شما باید از طرف خانواده و والدین حمایت بشوید . الان آقایی با خانمی ازدواج کرده اند ، خانواده پسر راضی نبودند . بفرض آقا پسر آنها را مجبور کند . ولی آیا عروس این خانواده ، نباید از مادر شوهر محبت ببیند ؟ یکی از موارد تنش در زندگی ها همین مورد است که مادر شوهر ، این عروس را نمی پذیرد . ممکن است ده سال گذشته و دو تا بچه هم دارند ولی مادر شوهر هنوز دلش با این عروس صاف نیست . متاسفانه آزار می بینند و اذیت می شوند . باید حمایت عاطفی داشته باشند . حالا دختر خانمی خانواده اش را اجبار کرده و با آقا پسر ازدواج کرده اند . خانواده حمایت اجتماعی از داماد نمیکنند . یعنی اینکه تحویلش بگیرند ، در جمع معرفی اش بکنند ، احترام بگذارند و این کارها را نمیکنند . حالا این خانواده کیست ؟ پدر و مادر . اگر شما خدای نخواسته ، دل پدر و مادر را بدست نیاورید و رنجشی در آنها ایجاد شود ، خداوند توفیقاتی الهی را از شما سلب میکند . خیلی ها توفیقات الهی از آنها سلب شده است . ما از رنجش آنها نگران میشویم و دغدغه داریم . کسانی هستند که درهای متعددی به رویشان بسته شده است . این قضیه را جدی بگیرند و رضایت خانواده مهم است .

    توسط آقای ص - غفاری · 1881 روز 2 ساعت 12 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  4. 1 vote

    مرسی به سوالم جواب دادید.خیلی ممنون از راهنماییتون

    توسط sepide68 · 1881 روز 36 دقیقه قبل

    سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 7

  5. 1 vote

    دوباره سلام.ببخشید من باهاش صحبت کردم و گفتم اگه خانواده مخالفت کنن من تو روشون وای نمیستم باید منتظر جواب نه هم باشه.نه این که تو عیبی داشته باشی مشکل خونوادمه انتظار دارن طرف دکتر و پولدار باشه.گفت منو بازی دادی و نمیخوای هیچ تلاشی بکنی.برو و منتظر باش یه دکتر پولدار بیاد.گفتم منظورم این نبود که تلاش نمیکنم اما باید همه فرضیاتو در نظر داشته باشی.من نمیخوام بدون حمایت خوانواه بمونیم و از این حرفا اما دیگه جوابمو نمیده

    توسط sepide68 · 1877 روز 2 ساعت 29 دقیقه قبل

    سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 7

  6. 1 vote

    sepide68,

    خب سپیده خانم شما از طریق احساسی با ایشون حرف زدی و به همین خاطره که اینطوری رفتار کرده …
    در این مواقع باید بحث با اقایون استدلالی باشه و هیچ وقت براش رقیب نیارید و غرورشو زیر پا نگذارید …
    خب از طرفی شما منطقی حرف زدید و ایشون نباید از این موضوع ناراحت بشه ، چون هر اتفاقی ممکنه بیفته …
    به همین خاطر باید توانایی شنیدن کلمه نه رو داشته باشید …

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1779 روز 2 ساعت 53 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  7. 1 vote

    سلام من دختری 32 ساله متخصص داخلی استادیار دانشگاه هستم 5 سال هست با اقایی ارتباط دارم هر بار که از من خاستگاری کرده طفره رفتم به دلیل اینکه از ازدواج می ترسم شاید دلیل ترسم عدم اطمینان به انتخابم باشه ولی دیگه دارم دیوانه می شم اون اقا من را دوست دارد ولی از لحاظ شغلی منو راضی نمی کنه همش میترسم اشتباه کنم متاسفانه نیاز به تایید دارم وقت زیادی هم برای تصمیم نهایی دیگه ندارم من را کمک کنید

    توسط solmaz125 · 1769 روز 16 ساعت 49 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 3

  8. 1 vote


    solmaz125,

    خب دیگه یکی از دلایل ازدواج خانم ها با آقایون رسیدن به امنیت و داشتن پشتوانه شغلیه … وقتی خوده شما این موارد رو بدون وجود
    مردی کسب کردید و دارای قدرت مالی و موقعیت اجتماعی هستید دیگه در خودتون نیازی به ازدواج نمیکنید واگه بخوایت ازدواج کنید دوست دارید با مردی ازدواج کنید که از هر نظر از شما بالاتر و در موقعیت قویتری باشه … این حالت برای شما نوعی کمال طلبی به وجود آورده و به شما اجازه نمیده حرکت کنید چون تلقینی که در درون شما به وجود آورده شده مثل بندهایی دست و پاتونو بسته …
    پس بهتره اول از همه تکلیفتون با خودتون مشخص بشه ..اینکه قبل از هر چیزی شما برای ازدواج یک خانم هستید نه یک متخصص و استادیار

    مشاوره تلفنی با شماره :
    021 – 22354282
    http://www.moshaver.co

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1769 روز 4 ساعت 1 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  9. 1 vote

    سلام ببخشید سوال منم تقریبا مثل شماست
    من 2سال از طریق چت با یه پسر همسن خودم اشنا شدم(17سال) اولش یه دوستی ساده بود ولی کم کم خیلی بهم وابسته شدیم.من دختر مذهبی هستم وهمین باعث سد عذاب وجدان بگیرم که کارم گناهه یا نه.من سعی کردم اونو مثل خودم و تا جایی هم موفق شدم.اون دیگه الان نماز مبخونه و …
    ما به شدت بعم علاقه مند شدیم و عاشق.تا حالا چند بار ار هم جداشدیم ولی هیج کدوم طاقت نیوردیم.من تا حالا اون پسرو ندیدم چون اون یه شهر دیگس ولی من خیلی امتحانش کردم ک اعتماد کامل بهش دارم و مطمئنم اونم عاشقمه.ما قرار ازدواجم گذاشتیم و مادر پسره هم میدونه.ولی پدر و مادر من نمیدونن.حالا مشکل اصلی من عذاب وجدانمه.میدونم دوستی با نامحرم گناهه ولی مم چیکار کنم به شدت بهش علاقه دارم و نمیتونم ازش جداشم.خواهش میکنم کمکم کنید

    توسط zahra.zhm · 1765 روز 6 ساعت 7 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  10. 1 vote

    دوست عزیز همونطور که گفتم شما همه حرفارو زدید و قرارو مدارا رو برای ازدواج گذاشتید… و الان عذاب وجدان برای گناه گرفتید ؟ … اولا” سن شما برای ازدواج کمه و سن بلوغ عاطفی برای پسر و دختر بین 21 تا 25 سال اتفاق میفته … پس بهتره صبور باشید ..دوم اینکه چطوری میتونید در مورد فردی که هنوز ندیدید اینطرو راحت حرف بزنید و بگید که کامل میشناسیدش ؟ این حرف رو وقتی میتونی بزنی که با ایشون معاشرت کرده باشی و بتونی بهش اعتماد کنی پس در این مورد هم هنوز زوده که بخوای چنین حرفی بزنید … و دیگه اینکه خداوند با رابطه برقرار کردن مشکلی نداره با این مورد تاکید داره که افراد بدون فکر و از روی احساس وابسته میشن بدون اینکه کوچکترین شناختی از هم داشته باشن …

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1764 روز 15 ساعت 17 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  11. 1 vote

    سلام ببخشید من دختری24ساله هستم حدوددوماه پیش باپسری اشناشدم بناشدتامادرش بیادومنوببینه ولی بدازدیدارمون.به پسرش گفته بودکه توبایددخترازاقوام بگیری الان ماهردومون به هم خیلی وابسته شدیم .هفته پیش دوستم بادوست پسرش بحثش شده بود وقرارشدمن بادوست پسرش صحبت کنم تاباهم خوب بشن ولی الان دوست پسردوستم دست ازسرم برنمیداره ومرتب تماس میگیره وپیام میده اولاش درمورددوستم باهم صحبت میکردیم ولی دعواهای اوناتمومی نداشت والان دیگه جواب دوستمم نمیده ولی مرتب به من پیام میده.روزاول گفت من خیلی تنهام بهم میگفت ابجی منم دلم براش سوخت چون دوستم بهش بدی کرده بودوچندبارازش پول گرفته بودولی من اطلاعی نداشتم.دلم براش سوخت الان نمیدونم چیکارکنم میگه بهم نگو داداش 24ساعته اس میده عشقم واینا هرچی باهاش بحث میکنم به جایی نمیرسه دلمم نمیادبه دوستم بگمودلشوبشکنم.حالاموندم چیکارکنم؟من خودم کس دیگه ای رودوس دارم .میدونم اشتباه کردمونبایدانقددلسوزی میکردم .دلم میخادخطموعوض کنم ولی تاالان هیچوقت اینکارونکردم چون دیداطرافیام نسبت به خط عوض کردن بده.توروخداکمکم کنیدچه جوری ازدست اون راحت شم.میگه اگه رفتی من خودمومیکشم.به راهنماییتون نیازدارم اهش میکنم جوابموبدید.
    ممنون ازلطفتون.

    توسط 12587412 · 1725 روز 2 ساعت 35 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  12. 1 vote

    12587412,

    خب متاسفانه این بحثا از همین ابجی و داداش شروع میشه که در واقع همون دوست پسر و دوست دختره روی نیمکت ذخیره …!
    بهترین راه حل برای شما اینه که باید جواب هیچکدوم از مسیج هاشو ندید چون اگه جوابی بدید واقعا” اونو نسبت به تکرارش تشویق کردید … و تمام فکرتو روی این مسئله خواستگاری معطوف کنی .. ولی در این مورد هم باید اونقدر قوی باشید تا در مقابل شنیدن کلمه ” نه” دچار ضعف و ناراحتی و افسردگی نشید

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1723 روز 6 ساعت 27 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  13. 1 vote

    سلام دختري ٢٨ ساله هستم كه ٦ ماهه با پسري كه ١ سال از خودم كوچيكتره دوست شدم و با هم رابطه جنسي هم داريم من دوسش دارم ولي هنوز مطمين نيستم كه بخوام باهاش ازدواج كنم ولي ايشون خيلي دوسم داره و عاشقمه از نظر سطح مالي مثل هم هستيم ولي از نظر تحصيلات من ليسانس دارم ايشون فوق ديپلم هست و همه خانوادش پزشك هستن خانواده من چون ١ سال كوچيكتر هست و هم قد هستيم(اينو بگم كه من ١٧٥ سانت قدمه) مخالفت مي كنن و ميگن بهت نمي خوره و اين حرفا به شدت منو دو دل كرده ولي هر بار كه مي بينمش ميگم حرف بقيه مهم نيست ولي وقتي ازش جدا ميشم باز دو دل ميشم….. بگيد لطفا چطوري ميتونم يه تصميم درست بگيرم چون خيلي به ازدواج اصرار داره و من نمي خوام كه دلشو بشكنم .

    توسط woow_zzz · 1714 روز 15 ساعت 51 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  14. 1 vote

    woow_zzz,

    درسته اختلاف سن در زندگی مشترک یکی از فاکتورهای مهم بحساب میاد و در اختلافات سنی زیاد میتونه با تاثیر گذاشتن بر روی مسایل جنسی عاملی برای ایجاد تنش و اختلاف بحساب بیاد ولی این یکسال واقعا” جای هیچ مشکلی رو نخواهد داشت و اگه در تمام موارد با هم تفاهم دارید پس به خاطر این یکسال خودتون رو با فکرو خیال درگیر نکنید … در این مورد میتونید با مشاور مشورت کنید تا ایشون حضورا” با بررسی تمام جوانب به شما راه درست رو نشون بده … در این حالت خانواده اعتماد کرده و دیگه دلیلی برای مخالفت نخواهند داشت

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1713 روز 20 ساعت 45 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  15. 1 vote

    سلام.من دختری 21 ساله هستم.یکسال و نیم پیش با پسری دوست بودم که خیلی دوستش داشتم ولی مدام با هم دعوا میکردیم تا اینکه اون رابطه رو تموم کرد و من به سختی تونستم با رفتنش کنار بیام.پارسال توی آبان ماه بود که از هم جدا شدیم.همون موقه تو دانشگاه با یه پسری آشنا شدم که فقط برام دوست معمولی بود ولی میدونستم اون به من علاقه داره.تا اینکه توی دی ماه بهم گفت که دوستم داره.قصدشم ازدواج بود.منم اونموقه هنوز از لحاظ احساسی درگیر رابطه ی قبلیم بودم و ازش خواستم که دوست معمولی بمونیم.ولی دیدم نمیتومه دوست معمولیم باشه واسه همینم چند بار جواب تلفناشو ندادم و اونم دیگه زنگ نزد.تا تیر ماه خیلی وقتا میخواستم بهش زنگ بزنم و بخوام که همچنان دوست معمولی بمونیم ولی اینکارو نکردم.تا این که اواسط تیر ماه که خیلی یادش میافتادم دوباره ارتباطم رو باهاش برقرار کردم.دو هفته به صورت اس ام اسی و زنگ با هم حرف میزدیم تا اینکه ازم پرسید هنوزم جوابت منفیه؟ و منم که ازش خوشم اومده بود بهش گفتم که دوسش دارم ولی تو اس ام اس این حرفو زدم.تا اینکه دو سه هفته بعد از اینکه دوست دخترش شدم همدیگرو دیدیم.ولی راستش اصلا ازش خوشم نیومد.ینی از لحاظ اخلاقی و ظاهری هیچ مشکلی نداره ولی مورد پسند من نبود.یه تصور دیگه ای ازش داشتم.اینو به خودشم گفتم ولی به هر حال چون دیدم پسر خیلی خوبیه رابطه رو ادامه دادم.بیشتر وقتایی که میدیدمش اونو با عشق قبلیم مقایسه میکردم.همش میخواستم ظاهرش یا قیافش جور دیگه ای باشه.ینی یه جورایی از لحاظ ظاهری برام جذابیتی نداشت.البته الان دیگه مقایسه ش نمیکنم ظاهرشم چندان مسئله ای نیست برام.تا الان که شده 4 ماه.تو این مدت هروقت نمیبینمش عاشقشم ولی وقتایی که میبینمش همش شک میکنم که این آدم مناسب من باشه.یه مشکل بزرگی که باهاش دارم اینه که خیلی کم همدیگرو میبینم تو این چهار ماه جمعا 7 بار همو دیدیم همش میگه که دلم تنگ شده ولی هروقت میخوایم ببینیم همو یه کاری یا گرفتاری ای داره که قرارمون کنسل میشه.قبل از من دوست دختر نداشته بعضی وقتا رفتارای ناخوشایندشو میذارم رو همین حساب.مثلا دقیقا صبح روز تولدم بهم خبر داد که امروز نمیتونه بیاد و خیلی شرمنده س بعدشم که یه هفته بعد منو دید نه کادویی برام گرفت نه حتی یه شاخه گل که نبودنشو جبران کنه.بعد از اینکه من بهش گفتم برام کادو گرفت و گفت که اون روز کادوشو جا گذاشته! دیگه اینکه من خیلی اهل استفاده از اینترنت و شبکه های اجتماعی ام ولی اون حتی ایمیل هم نداره.حتی خودم براش ایمیل درست کردم و ازش خواستم که چکش کنه ولی گفت کامپیوترم خرابه دادم درستش کنن.خلاصه که برخلاف حرفاش که دائما میگه عاشقتم و هشت ماهی که نبودم به کسی حتی فکرم نکرده تو عمل نشون نمیده که دوسم داره.وقتی نگام میکنه از چشماش میفهمم که چقد دوسم داره ولی رفتاراش واقعا آزارم میده.راستش تازگیا به زوجای دور و برم که با هم مثل دو تا آدم بالغ وقت میگذرونن حسودیم میشه.ینی با هم میرن شهر بازی یا یه وقتایی شام بیرونن یا اینکه در کل وقت بیشتری برای دیدن هم میذارن.الانم یه ماهه که همو ندیدیم.باز هر بار قرار گذاشتیم نتونست بیاد.همش میگه خیلی شرمندتم و این حرفا.دیروز باهاش به هم زدم چون از اینکه یه روز دوسش داشتم و یه روز نه خسته شده بودم.این آخرا خیلی حسم بهش کم شد خیلی هم کم حرف میزدیم.ولی هنوزم واسه اتمام این رابطه شک دارم.چون غیر از مشکلاتی که گفتم همیشه باهاش خوشحالم.وقتی باهاشم میخندم و خیلی باهاش راحتم.تو خیلی چیزا تفاهم داریم و از همه مهمتر برام اینه که تو هر شرایطی کنارم موند حتی وقتی میدونست اونو با دوست پسر قبلیم مقایسه میکنم.بدجوری شک دارم که برگردم یا نه.از هر لحاظ پسر خوب و سالم و فهمیده ایه ولی احساس میکنم برای من خوب نیست.وقتایی که مشکلی پیش میاد خیلی منطقی و عاقلانه رفتار میکنه.پسر مهربون و کاری ایم هست.ولی دیگه حسی بهش ندارم دیروز که به هم زدیم اصلا رفتنش برام مهم نبود.نمیدونم این حسو گذری بدونم یا یه هشدار جدی برای قطع این رابطه.

    توسط rpar · 1676 روز 2 ساعت 46 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  16. 1 vote

    rpar,

    خب مشخصه که شما بهش حس عاشقانه ای ندارید و از سر تنهایی و فراموش کردن دوستی قبلی با ایشون دوست شدید و الان که از نظر روحی ارومتر شدید میبیند که بهش علاقه ای ندارید … بهتره وقتی رابطه ای رو در این سطح میبینید خیلی زود تمومش کنید و اجازه وابستگی های بعد رو به خودتون و ایشون ندید … چون شما فقط در حد دوتا دوست ساده هستید و داشتن انتظار از این رابطه بسیار بعید به نظر میرسه … چون شک و تردید در این رابطه موج میزنه … بهتره تصمیم درستی و قاطعی رو در زندگیتون بگیرید

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1675 روز 5 ساعت 31 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  17. 2 votes

    سلااام دختر 16 ساله ایم ک الان 2 ساال هس با ی پسر 21 سااله آشناا شدم ماجرای دوستیمون ازونجاایی بود ک شماره این آقا رو دوستم ب من دااد و گفت ک بهش زنگ بزنم و بگم ک مزااحم دوستم نشه منم پذیرفتم و این ابتداای کاار ما بود بعدش ب من پیشنهااد داد منم قبول کردم ی شب بهم گف با ماامانم دعواام شده تو پاارکم نمیتونم برم خونه منم چیزی نگفتم تا اینکه خودش گف بیاام خونتون اون شب کسی خونمون نبود منم از روی نفهمیم گذااشتم بیااد دیگ بعد هااا اون هر وقت ک تو شهرمون بود میومد پیشم منم بهش وابسته شدم از من تقااضاای رابطه کرد اوایل نپذیرفتم ولی بخااطر علاقم نسبت بهش قبول کردم چون وااقعاا وابستش شده بوودم و هیچ قصد دیگه ای ندااشتم من دیواانه وار اونو دوس داشتم جوری ک قسم رااستم بود برا همین با هم رابطه داااشتیم ولی من همیشه برای این موضوع عذااب میکشیدم و از خداای خودم شرمنده بودم ک این کاارو میکردم ولی بخداااا قسم ب جونم بسته شده بود جداایی ازش براام غیر قاابل تحمل بوود دوستم بهم دروغ گفته بوود ک مزااحمشه فقط اونا بهش زنگ زده بودن اینم جوابشونو داده بود بعد ا گوشیمو از دست داادم ب دلایلی خونواده نیمه مذهبی داااریم 6 ماااه گذشت بهم قول ازدوااج داد خیلی باهاش تمااس داشتم جویای حال هم بودیم زیاااد اما ی روز ک دیدمش با پسر دااییش بود اونو همرااش اورده بود بعد اومد پیشم و گف پسر دااییم میخاا منو ببینه من نپذیرفتم ب اصرااار منو برد منم رفتم بعدجلوی پسر دااییش با من هی ور میرف ینی….. نگم بهتره بعد ازون ک کااارشو جلو پسر دااییش کرد از مااشین پیااده شد گف گوشیم زنگ زد فقط منو پسر دااییش تو مااشین بودیم اون رف پاایین پسر دااییش اومد عقب کناار من ب من گف ب ما هم ی….بده دنیاا دور سرم میگش اصلااا بااورم نمیشد فکرام هزاار جا میرف زدم زیر گریه حاالم بد بود دست خودم نبوود اونم هی منو دلدااری میدادو میگف معذرت میخاامو ایناااا تورو خدا ب پسر عمم چیزی نگووو منم اصلا محل ندادم رف جلو اون اقا اومد گف چیشده و ایناا منم ک گریه میکردم پسر دااییش گف ک من نارا حتم و اینااا اومد عقب هی معذرت التمااس اشتباا شده ایناا خلاصه من گفتم دیگ همه چی تمومه ب من دیگ کار ندااشته بااش اون گف ن بهت زنگ میزنم ایناا ولی من فقط گریه میکردم پیش خودم میگفتمم این چجو پسریه ک ی جو معرفت و غیرت ندااره اگ وااقعا منو میخااس جلو پسر دااییش اینکاارو نمیکرد بعد ک رفتم خونه زنگ زد گف میخاام ببینمت من گفتم ن گف میخاام توضیح بدم قبول کردم اومد بعد از کلی معذرت خوااهی بهم گف ک من برا دختر عموم میخاام نشون ببریم و اون زن منه من دهنم بسته شده بووود چیزی نمیتونستم بگم وااقعا تا زماانی ک جاای ی دختر نوجوون ک وابسته شده و چاره دیگ ای ندااره نبااشید نمیتونید حاالمو درک کنید منم بدون هیچ حرفی گفتم بلند شو بروو دیگ نمیخاام ببینمت اونم قبول کرد رفت من مث دیوونه ها شده بوودم قبل ازون ک بره شماره پسر دااییشو داد گف زنگ بزن بهش کاارت دااره میخاا معذرت خواهی کنه شماررو نوش بعد رف من کاری جز گریه ندااشتم 2 روز بعد دیدم داارم رواانی میشم تاب ندااشتم زنگ زدم ب پسر داایش گف بیا همدیگرو ببینیم منم گفتم بااش دیدمش بهش تماام ماجرا رو تعریف کردم چی شده ب نظر ادم با درکی بود اونم گف اره پسر عمم میخا نشون ببره و ایناا ب شما دروغ گفته فامیلشم الکی گفته بود ک بعد هاا من رفتم از همساایه هاشون پرسیدم و فهمیدم اون گف من پسر عممو بر میگردونممم منم چون تحمل ندااشتم گفتم بگو برگردهاونم در عوض از من… خواست اول گفتم ن ولی بعدش وقتی ب عشقم فک کردم دیدم اومدن اون برا من مهمتره قبول کردم با کمال تاسف اونم ب پسر عمش گف ب من زنگ بزنه غرورم اجاازه نمیداد بهش زنگ بزنم زنگ زد وباز همدیگرو دیدیم گف آره تقصیره خودته تو اگ واقعا اینو نمیخااستی هرگز سواار ماشینم نمیشدی باهام رابطه نداشتی درخااستاامو قبول نمیکردی منم فقط ارزوی مرگ میکردم ک ی پسر ایناارو بهم میگه بعدش گف نشون بردیم جواابشونو میگن اون موقع بهت خبر میدم قبول کردم 2هفته بعد گف قبول کردن منم نمیدونستم چیکا کنم حالم بد بود ولی اون دوبااره باهام خوب شد بعد 3 ماه از دوباره گف من بااید برم منم گفتم خب برو کسی ک ناامزد دااره چرا باز با یکی دیگ دوسته هی دختر عموشو تو سر من میزد ک باهام قهر میکنه بگو چیکا کنم اشتی کنه منم بغض میکردم م بعدش تو خودم میریختم و گریه در اخر. رفت منم توکل ب خدا کردم 40 روز زیارت عاشورا برداشتم ک برگرده و با من باااشه اما اصلا بهش زنگ نزدممم تا ی 2 ماهی سخت بود بعدش تصمیم گرفتم فرااموش کنم ک اوایل عید بود دوبااره زنگ زد گف خواستم حاالتو بپرسم دلم تنگ شده بود منم سنگین حرف زدم ولی دلم طاقت نیااورد و قبول کردم از دوباااره ی 5 مااهی بودیم باهم حرفی از دختر عموش نزد ولی ی چیزی منو عذاب میداد ک فک میکردم اون منو بخااطر رابطه …. میخااد و هر دفعه ک میومد این کاارو انجاام میدااد ولی خودش میگف ب خااطر خوودت منم میگفتم ک من تورو میخاام وجودتو ن این کاراتوو. ی روز نشستم با خودم فک کردم گفتم دختره خنگ این اگ تورو میخااس جلو پسر دااییش او ن کارو نمیکرد یا گیریم با تو ازدواج کرد اگ اون موقع ب جز تو با کسی بود چی مث الان این غیرت ندااره معرفت ندااره درک ندااره قسمتتو بده دا بعدش دوبااره بهم زدم اونم ب خاااطر اصراار من گف بااش مثی ک دلتم میخااا گفتم دوس نداارم با پسری ک قول خودش ناامزدد داره زن دااره بااشم از دوبااره بعد 2 ماه برگشت هر دفعه ک بعد مدت ها بر میگشت قلبم وایمیستاااد نمیدونستم چیکاا کنم این دفعه هم گف دلم تنگ شده میخاام حرف بزنیم ببینمت بااز اووومد هیچ حرفی نزد ولی رابطه…. داشتیم بعدشم بلند شد رف الانم در تمااسم باهاش چند باار گفتم بیا بهم بزنیم مارو برا هم نسااختن بیاا برو با دختر عموت خوشبخت شووو ولی هی میپیچونه و بحثو عوض میکنه بخداااااا ب قراان موندم چیکاا کنم دلمم گرفته ازززش حححححححححححالم بدترین حاال رو دنیاااس کسی رو نداارم درکم کنه پدر خوبی نداارم ینی نقصان محبت نیس از طرف مادرم چیزی براام کم نمیزاااره ولی پدرم………. هر دفعه ک میااد فقط کارشو میکنه و میره الااان دورااهیم ک برم ؟ چیکاا کنم؟ ولی دلم پیششه قلبم زیر سلطشه اماا عقلم ی چیز دیگ میگه میگه دختر ولش کن این ادم نیس هر چی خداا بخااااا خطمم از خودم نیس ینی با گوشی یکی از اعضاای خاانواادس این بدیااش بود ولی ادم مهربونیه از لحااظ معرفت اونجوری چیزی کم ندااره معرفت من در بدیااش منظورم اینه ک جلو پسر دااییش با من اینکاارو کرد ولی بخدااا پسر بدی نیس قیاافه مجذوب و مظلومی داااره تماام لحظاات خوبه من با این اقا رقم خورد قبل از اومدن دختر عوش نمیدونم شااید قضیه دختر عموش الکیه نمیدونم دلیلش چیه ولی الان حرفی ازش نمیزنه اصلااااااااااا موندم چیکا کنم پیش خدا رو سیاااهم بااور کنید تن داادن من ب این رااابطه فقط بخاطر اینه ک دوسش داااااااااااارم دوووووووووووووسش داارم نمیدونم چجوری بگم کمکم کنید 16 ساال بیشتر نداارم تورو خدااا کمکم کنید تماام درد دلااام تو دلم مونده شده ی غده میترسم از درد این غصه بمیرم سرطاان شه براام من چیکاااااااا کنم ؟دوس ندارم خونواادم بفهمن چون او نوقت………. خوااهش میکنم معقول ترین رااهو بهم بگین کمکم کنید دستتون درد نکنه اماا عقلم میگه برم نظراات شماارو هم میخااام امیدواارم هیچ وقت کسی با احساساتتون بااازی نکنه منتظر جواابااتونم مرسی

    توسط fatemeh · 1671 روز قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

  18. 1 vote

    fatemeh,

    خب دوست عزیز بلوغ فکری و عاطفی برای ازدواج در سن 21 تا 25 سالگی اتفاق میفته ولی در این سن زبان شما با پسر کاملا” متفاوته … شما از لحاظ عاطفی جلو میرید و پسر از لحاظ شهوت و نیاز جنسی …. پس اینکه فکر کنید ایشون دوستتون داره و با معرفته و اینده شمارو خواهد ساخت سخت دراشتباهید … چون شما فقط و فقط حکم یک برآورنده جنسی برای ایشون هستید و ایشون هیج وقت با دختری که تن به این رابطه داده ازدواج نخواهد کرد … بهتره این ارتباط رو که فقط و فقط باعث استرس و نگرانی و صدمه زدن به شما شده رو رها کنید … چون اگه با این منوال پیش برید بازنده اول و اخر شما هستید … اگه ایشون خواهان شما باشن برای ازدواج اقدام خواهند کرد وگرنه همین راه ادامه خواهد داشت … امیدوارم کمی هم با عقل و منطق رفتار کنید ….

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1670 روز 2 ساعت 59 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  19. 1 vote

    سلام.پسری هستم 35 ساله که با دختری 29 ساله برای ازدواج آشنا شدم و عاشق هم شدیم دو سال دوستی ما طول کشید وبخاطر بحث در مورد مهریه و زمان عقد و ادامه و تحصیل هر چند ماه یکبار قهر میکردیم و دوباره آشتی میکردیم و با شرایط هم کنار میامدیم ولی باز بخاطر لجبازی دعوامون میشد.چند بار قرار شد برم خاستگاری ولی به دلایل این بحث ها دو دل میشدم.تا اینکه این آخری براش خاستگار پیدا شد و باز بحث و قهر کردیم و این بار مصصمه و میگی که از من بدش میاد هر چی بهش التماس کردم و متوجه رفتار بدم نسبت بهش شدم و میخام دیگه سرچیزای بیخود باهاش بحث نکنم قبول نمیکنه .خیلی دوسش دارم.تمام بحث و قهرهای ما با اس ام اس بوده و حضوری با هم خوب بودیم و احساس آرامش میکردیم.نمیدونم چیکار کنم.لطفا یه راهنمایی خوب بکنید ممنون میشم

    توسط amasaeidy · 1661 روز 4 ساعت 21 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  20. 1 vote

    amasaeidy,

    خب چه راهنمایی میشه کرد ؟ اگه ایشون تصمیم خودش رو برای ازدواج با شخص دیگه ای رو گرفته باشه ..نمیتونید نظرش رو تغییر بدید … دوست عزیز اینو حتم بدونید ایشون بخاطر این درگیری های اس ام اسی نمیخواد ازدواج کنه … موضوع ورای این حرفاست و واقعیت اینه ایشون شاید به شما علاقه نشون میداده ولی عاشقتون نبوده وگرنه این دلایل نمیتونه دلایلی محکم و محکمه پسندی برای ازدواج نکردن با شما باشه …کمی منطقی و بدور از احساسات فکر کنید

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1660 روز 21 ساعت 30 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  21. 0 votes

    سلام
    پسری 27 ساله هستم,تا سال پیش تابحال با هیچ دختری دوست نبوده ام و همیشه هدفم بوده که فقط ازدواج کنم و فکر دوستی و گناه نبودم,تابستان پارسال با دختری از طریق مجازی آشنا شدم,همدیگر را بهم معرفی کردیم و پس از دوماه ارتباط اینترنتی بالاخره همدیگر را حضورا دیدیم و باهم رابطه مان شدت گرفت.در این دوره که در حال شناخت بهتر از یکدیگر بودیم من کوچکترین دروغ و اغراغی از خودم نکردم و صادقانه پیش رفتم اما دختری که بودم باهاش خیلی چیزها رو از قبیل محل سکونت تعداد فرزندان شغل پدر و حتی فامیلی خود را به من دروغ گفته بود.کم کمو به مرور زمان هرچه رابطه مان شدت میگرفت او هر بار یک حقیقت در مورد دروغش به من میگفت.چون تا بحال با دختری نبودم خیلی زود به او وابسته شدم و اینجور که میگفت اوهم خیلی وابسته به من شده بود,یک شب گفت خواستگار برایم آمده و من که خیلی میترسیدم و ناراحت بودم اوهم مرا تحت فشار قرار داد تا به خانواده ام بگویم جریان را,این زمانی بود که من خیلی از دروغ های اورا نمیدونستم و همینجوری اون رو به خانوادم معرفی کردم و دانشجوی سال آخر برق هم بودمو کار نداشتم و خانواده ی من هم تا پایان تحصیلات و پیدا کردن کار جلو نمیامدند,خلاصه تو این جریانات یه روز که بیرون بودیم در کوچه باغی نشسته بودیم که او یهو مرا بوسید و من خیلی متعجب شدم و با اینکه با عقاید و اصول اخلاقیم ناسازگار بود حسابی مجذوب این کار شدم و دیگر اصولی برام مهم نبود جز اینکه من اون رو میخوام بگیرم و گناهی دیگه نداره باهاش رابطه ای داشته باشم,همین جریانات دیگه به عادت هر روزه تبدیل شده بود و فشار خیلی زیاد او به من باعث شد قبل از شروع ایام محرم پارسال خانواده ام را راضی به رفتن به خواستگاری کنم,اینجا بود که قبل ترش همه چیز را دیگه بهم راست گفت و وقتی با خانواده ام درمیان گذاشتم حالا خود من هم متهم به دروغ شده بودم و خانواده باور نمیکرد و از طرفی هم از دختر بدشون اومده بود که اینجوری شده بود,بالاخره به هر نحوی بود رفتیم خواستگاری و شرایط خانوادگی و فرهنگی اونها به هیچوجه به ما نمیخورد و مادرم قبول نمیکرد.فرداش تلفنی گفتم دیگه خانوادم قبول نکردن رابطمونو باید تموم کنیم اما اصرار که من رو ببینه برای 5دقیقه فقط و به اصرار زیاد من هم قبول کردم;وقتی دیدمش تو ماشینم یهو زد زیر گریه و دست گذاشت روی قرآن و گفت تاحالا باکسی جز تو نبودم و اگه بری من خراب میشم و توروخدا ولم نکن من هم قول میدم اونی بشم که خانوادت میخواد,منم که واقعا قلبا دوستشداشتم بااینکه خیلی بهم بی احترامیا کرده بود قبول کردم و رابطمونو ادامه دادیم درحالیکه میدونستم خانوادم اصلا زیر بار نمیرن چون اون ها از نظر اجتماعی فرهنگی در سطحی پایین تر از ما قرار داشتند ولی دوستش داشتم و دلم نمیخواست از دستش بدم,رابطمون انقدر دیگه ادامه دار شده بود که حستبی فکروذهن من لااقل فقط اون بود اما هربار به یه دلیلی من باهاش تموم میکردم و یکی دوهفته قهر میکردیم حتی روز قبل تولدم باهاش بهم زدم بی خودوبی جهت اما هربار خودم میومدم و معذرت خواهی و برمیگشتیم بهم
    یه روز واسه نهار گفتم بیا بریم خونه یکی از دوستام کسی نبود اون هم قبول کرد که راحت باهم تنها باشیم اما این تنهایی وسوسمون کرد و …..
    این رابطه دیگه شده بود عادت و اون هم خیلی علاقه به س ک س داشت و میگفت زودتر لااقل عقد کنیم که باخیال راحت و قانونی باهم رابطه داشته باشیم اما خانواده من اصلا قبول نمیکرد و هربار که میگفتم الان نمیشه شرایطش فراهم نیست قهر میکرد حتی یه بار گفت دور از چشم خانواده هامون بریم عقد کنیم یه مردی هم پیدا کنم جای پدر عروس ببریم محضر اما من قبول نکردم بازم قهر و قهر و دلخوری
    این قهر ودلخوریا به حدی زیاد شد که دیگه حرمت شکنیا شروع شد و انقدر من رو تحت فشار گذاشت که دیگه واقعا تمومش کردم
    الان دوماهی میشه تموم کردم تو این دوماهه انقدر داغونم که مادرم صدجا رفته واسم خواستگلری اما هیچکدوم به دلم نمیشینن و با اون مقایسه میکنم
    از طرفی هم چون رابطه داشتم باهاش وجدانم قبول نمیکنه بااینکه تو مدت رابطمون فهمیده بودم با چند نفر دیگه قبل من رابطه داشته تا چه حد دیگه خدا میدونه
    الان بعد دوماه مدام عکس پروفایلشو عوض میکنه با مضمون من که اذیتم کنه و منم هی شمارشو کلا پاک میکنم اما دوباره فردا سیوشمیکنمو کلا نتونستم از فکرش دربیام
    خواهشا کمکمکنید یه راه حلی بهم بدید که بدجوری زندگیم ریخته بهم
    باتشکر

    توسط Hamid reza · 1136 روز 5 ساعت 53 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

    • در این مورد به شما تبریک میگم که تونستید رابطه ای رو که به نتیجه ای جز تنش و ... ختم میشد رو تمام کنید شرایط سختی رو پشت سر میگذارید پس قوی باشید و رابطه رو دوباره باز نکنید چون با چنین اختلافی نباید انتظار معجزه و آرامش برای این زندگی داشت ... اینطوری هم به خودتون و هم به طرف مقابل لطف بزرگی خواهید کرد که راه زندگی رو پیدا کنه و اسیر احساسات و دروغ نباشه برای رهایی از این وضعیت پیاده روی کنید و سعی کنید زندگی جدیدی روی برای خودتون متصور بشید ... در غیر اینصورت در آینده کسی رو جز خودتون ملامت نکنید ....

      توسط مدیریت سایت · 1135 روز 6 ساعت 31 دقیقه قبل

© tribuneazad.ir 2013. All rights reserved. تمام حقوق برای تریبون آزاد محفوظ است انتشار با ذکر منبع مجاز است