پرسشتان را مطرح کنید

خانه » ازدواج » من در گذشته هستم چکار کنم ؟
0 پاسخ
Vote Con!

من در گذشته هستم چکار کنم ؟

عشق ، ازدواج ، فراموش کردن عشق

با سلام من مردی 33 ساله هستم. حدود 18 ماه هست ازدواج کردم. قبل از ازدواج با دختری رابطه کاری داشتم و رفته رفته به اون علاقه مند شدم. بعد از مدتی موضوع رو با اون درمیان گذاشتم و یک رابطه دوستانه بین ما برقرار شد . پیامک و تماس و … و به دیدار هم رسید. روز به روز علاقه بیشتر شد و البته از همون ابتدا این رابطه برای ازدواج شکل گرفت و نه چیز دیگری. هر دو اهل دین ایمان بودیم. پیشنهاد ازدواج از طرف خانواده من طی یک تماس انجام شد. در مرحله اول مادر خانم مخالفت کرد. بعد از اون هم خانواده من گفتن اینا مناسب ما نیستن دارن کلاس میذارن و … دیگه حاضر نشدن برای خواستگاری رفتن زنگ بزنن. من و دختر هم رایزنی و شروع کردیم تا دو طرف و راضی کنیم. خلاصه بعد از گذشت یک سال خانواده من (پسر) راضی به این وصلت شدن ولی خانواده دختر همچنان نه. ارتباط ما همچمنان ادامه داشت ولی محل کار من تغییر کرد و هردو در جاهای مختلف کار می کردیم. من عاشق اون بودم و اون هم همین و نشون میداد. یک روز تو یه پارک قرار گذاشتیم تا ببینم چرا مادرش مخالفه با این ازدواج. البته دلایل خاصی نبود فقط بهانه و … در حین صحبت بودیم که یهویی ماموران اماکن ریختن تو پارک و هرچی دختر و پسر باهم بودن رو گرفتن و بردن و ماهرچی اصرار کردیم که ما فقط حرف میزدیم و … قبول نکردن و مارو باهم بردن اماکن. روز خیلی بدی بود. توهین و تحقیر … برای صحبت کردن روی ازدواج که تا اونجایی که من میدونم جرمی نیست و این اکیپ نیروی انتظامی به طور سلیقه ای این کار کرده بودند. خلاصه سرتون رو درد نیارم. به ما گفتن که باید با خانواده هاتو.ن تماس بگیرید و من که مقاومت کردم ولی اون دختر تماس گرفته بود به خانواده اش که بیان اینجا. اونا هم اومدن ناراحت. چند تا حرف بدو بیراه به من گفتن و رفتن. بعد از اون دیگه من نتونستم ارتباط برقرا کنم با خانم. چون گوشی شو ضبط شده بود و تدابیر امنیتی برای هیچ جرمی که اتفاق نیوفتاده بود. من مادرم و برای مذاکره فرستادم خونه اونا. البته با هم رفتیم دم درب منزلشون. حرفایی زدیم. خلاصه بعد از اون حرفها بالا گرفت. خود دختر هم نمیدونم اون موقع توفشار بود یا نه به من گفت که دیگ بین ماهرچی بوده تمام شده و .. بعد از اون منم دیگه پیگری بیشتری نکردم و گفتم شاید خواست خدا بوده که این وصلت اتفاق نیوفتاده. بعد از گذشت 6 ماه از اون موضوع به اصرار خانواده با دختر دیگه ای ازدواج کردم. الان 18 ماه از زندگی من میگذره همسر خیلی خوبی هم دارم. ولی هنوز من عاشق اون خانم همکارم هستم. همیشه تو فکرشم و این هم من و آزار میده و هم باعث شده احساس خوشبختی نکنم. و هم روابط من رو تحت تاثیر قرار داده. خیلی سعی کردم فراموش کنم ولی نشد. حتی گاهی پیش خودم گفتم برم دوباره باهاش ارتباط برقرار کنم و بیارمش تو زندگیم ولی بعدش پشیمون شدم و … دچار نشخوار ذهنی شدم. تو تمام لحظاتم با اون زندگی میکنم و همیشه تو ذهنم هست. نمیدونم چکار کنم فراموش بشه. آخه نمیخام این زندگی الان و خراب کنم و دل همسرم و بشکنم.

توسط davidjon درازدواج · پاسخ 47 روز 9 ساعت 29 دقیقه قبل

سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

 

پاسخ (1)

  1. 0 votes

    سلام بنظر من از همسر تون بخواهین یه سری کارایی که اون دختر خانم انجام میداده رو انجام بده یا سعی کنین تموم جاهایی که با اون دختر خانم رفتین رو با همسرتون برید و به این فکر کنید که لحظاتی که الان دارید باید زیبا ساخته بشه تا بعدا حسرتشو نخوردید و صد در صد اگه همسرتون یکم ذکاوت به خرج بده، شما اون دختر خانم رو فراموش می کنید ولی از طرفی اگه فکر میکنید واقعا نمیتونید فراموش کنید بهتره بجای فردا امروز رابطتون رو با همسرتون قطع کنید چون مطمئنا زمان خیلی زود میگذره و وابستگی همسرتون بیشتر از قبل میشه.

    توسط minaaa · 44 روز 44 دقیقه قبل

    سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

© tribuneazad.ir 2013. All rights reserved. تمام حقوق برای تریبون آزاد محفوظ است انتشار با ذکر منبع مجاز است