طلاق یا زندگی؟ | مشاوره جنسی رایگان

پرسشتان را مطرح کنید

خانه » ازدواج » طلاق یا زندگی؟
6 امتیاز
Vote Con!

طلاق یا زندگی؟

تگ 1تگ دو

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما
دختری هستم 26 ساله از اصفهان حدود دو ساله و نیمه که با یه پسری که از همسایهامون بود عقد کردم ازدواجمون عشق و عاشقی نبود و سنتی بود اونا بختیاری هستن و ما اصفهانی متاسفانه تو خانواده اونا دو تا طلاق اتفاق افتاده و منم چون پدر نداشتم و مامانم هم خیلی ساده بود دختر به همچین خانواده ای داد . تو این دو سال ما هیچ کدوم رسمو رسومات اصفهانی ها رو نخواستیم چون همش میگفتن ما رسم نداریم ما هم گذشت میکردیم .ما خیلی تفاوت فرهنگی داریم یعنی اصلا افکارمون در مورد زندگی با هم فرق داره شوهرم میگه امروزو خوش باش ولی من اصلا اینطوری نیستم .چنتا خصوصیت خیلی بدم داره که خیلی عصبیه یعنی سریع جبهه گیری میکنه خیلی خیلی خانوادشودوس داره یعنی منطق پذیر نیس که خانوادش یه جاهایی دارن اشتباه میکنن تا حالا خیلی دعوا داشتیم میدونین دیگه حرمت خانوادها شکسته شده من موندم نمیگم همش اون مقصره اما 80 درصد اون بوده . بخدا بیماری اعصاب گرفتم از بس همش قهر و اشتی و دعوا داشتیم مامانمم همین طور و خانواده شوهرمم اصلا براشون طلاق مهم نیس یعنی همش میگن طلاقش بده این دختر به درد تو نمیخوره اما ما خانواده با ابرویی هستیم تو رو خدا کمک کنین با این اوضاع چکارکنم اخرین بار که دعوامون شد شوهرم جلو پدر و مادرش گفت من دیگه نمیخوامت و منو خورد کرد و دوباره باز اشتی کردیم توسط یه همکاراش و الان میگه من تو رو دوس دارم ولی نمیخوام با خانوادت رفت و امد کنم از این ورم خانواده من از بس اعصاب خوردی داشتیم دیگه خسته شدن من این وسط دارم له میشم فقط گریه و اه نمیدونم زندگی کنم خوب میشه یا نه اصلااز هم داریم سرد میشیم اون میگه تو همش پشت سر خانواده من حرف میزنی منم میگم چون تو منطقو نمیپذیری میگم یعنی من خودم فک میکنم ندونم به کاری خودمون دو تا کارو به اینجا کشوند نمیدونم کمکم کنید تو رو خدا

توسط mani درازدواج · پاسخ 1568 روز 8 ساعت 34 دقیقه قبل

سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 6

 

پاسخ (125)

  1. 1 vote

    سلام من دختری هستم ۲۱ ساله که پارسال با پسری که ۱۲ سال ازم بزرگتره به صورت سنتی نامزد کردیم ۴ ماه نامزد بودیم به خاطر یه سری اخلاقای نامزدم نتونستم تحمل بکنم و نامزدیو بهم زدم . اما بعد حدود ۸ ماه از بهم خوردن نامزدیم توسط یه واسطه چون دوسش داشتم آشتی کردیمو با مهریه ای که کمتر از قبل بود عقد کردم اما شوهرم نسبت به سال قبل خیلی عوض شده . همش بهم گیر میده که تنها جایی نرم , با هیچ دوستی رفتو آمد نکنم , تا یه مهمونی میریم همش به من میگه اینکارو بکن اینکارو نکن , همش فکر میکنه همه مردای مجلس چشمشون به منه , همش پنهون کاری میکه ازم فکر میکنه من به خاطر مادیات باهاش ازدواج کردم در مورده کار و دارایش اصلا به من چیزی نمیگه . دوست داره نو مجلس یا مهمونی باشه که توش مشروب هست . در ضمن قبلا با یه دختر عقد بود که من ۳ ماه بعد عقدمون فهمیدم . همش فکر میکنه من بهش دروغ میگم , همش الکی دعوا راه میندازه اگر مقصر هم باشه معذرت خواهی نمیکنه , منم چون دوسش دارم هیچی نمیگمو صدام در نمیاد اما داره سو استفاده میکنه از اخلاق من . چی کار کنم تورو خدا کمک کنین انقدر گریه کردم این چند وقت و اعصابم خورد شد احساس میکنم به زودی اگه اینجوری پیش برم ناراحتی اعصاب پیدا کنم .

    توسط Raha · 1378 روز 18 ساعت 21 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • سلام دختری 22ساله هستم که نزدیک به ساله به صورت سنتی ازدواج کرده ام...مادرشوهرم فوقالعاده زبونش نیش داره و حسوده و اصلا تحمل دیدن خوشی و من وپسرشو نداره برای همینم هردفعه که ماپیش همیم بلااستثنادعوامون میشه چون شوهرمم به حرف مامانش گوش میده...من تاالان دانشجوی شهردیگه ای بودم وهفته درمیون می اومدم و دوسه روز پیش هم بودیم اما همین دوسه روزم هروقت که پامون میرسیدخونشون مثل سگ وگربه میپریدیم به هم الانم ک درسم تموم شده شوهرم رفته یه شهردیگ سربازی و فقط آخرهفته یه روز همو میبینیم اما مادرشوهرم طاقت دیدن همینم نداره...تاالان هرچی ازش دیده بودم وشنیده بودم نادیده گرفتم فقط یه بار مامان بابام باپدرشوهرم صحبت کردن که به خانمش تذکربده اما بی فایده بود منم دیگ دیروز که داشت تو بحث من وشوهرم دخالت میکرد دلموخالی کردم وجوابشودادم...به بعدشم دیگ جواب زنگ شوهرموندادم چون توقع داشتم اون موقع یه تذکرکوچیک به مادرش بده اما اون بدترطرف مامانشو گرفت...الانم دارم فکرمیکنم که آیامیتونم بایه همچین پسری زندگی کنم یانه؟توروخدا کمکم کنید نمیخام عروسیمو بگیرم وبعد پشیمون بشم میخام اگ به درد هم نمیخوریم همین جاتموم کنم..........

      توسط fateme rz · 754 روز 22 ساعت 10 دقیقه قبل

      • توقع بی جاییه از اینکه شوهرتون رو رودرروی مادرش قرار میدید ...چون ایشون تمام زندگیشو مدیون همین مادره و همین مادر چنین پسری رو بزرگش کرده که همسر امروز شماست ... توصیه میکنم خوب فکر کنید و حتی از مشاوره هم کمک بگیرید تا بتونید در همین روزهای اول زندگی تصمیمگیری مناسب کنید به هر حال هر رفتاری که امروز شما از ایشون میبینید در اینده هم میتونه تکرار بشه پس خوب در موردش فکر کنید در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید 021-22354282

        توسط مدیریت سایت · 753 روز 5 ساعت 47 دقیقه قبل

  2. 1 vote

    Raha,

    خب شما جواب خودتون رو در آخر سوال دادید … چون دوستش دارید پس تحمل میکنید … و تا وقتی که این حالت رو دارید پس نمیتونید کاری انجام بدید .. وقتی شما در مرحله اول به خصایص بد ایشون پی برید پس دیگه چرا دوباره راه رفته رو تکرار کردید ؟ … ولی با این حال واقعا” با دیدی که شما دارید باید صبور باشید و از کارهایکه باعث حساس شدنش میشه دوری کنید تا از تحریک اون جلوگیری بشه

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1378 روز 4 ساعت 47 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  3. 1 vote

    سلام دختری 26 ساله ام خرداد ماه امسال با یکی از همکارام دوست شدم و یکم که گذشت تصمیم به ازدواج گرفتیم شهریور نامزد کردیم و 1 ماهی هم هست عقدیم..همه چی کاملا سنتی و با رضایت خانواده ها بود…تو دوران دوستی خیلی رفتارای خوب و باب میلم داشت..توی نامزدی یکم درجشو کم کرد و الان که عقد کردیم کم کم اخلاقاش داره عوض میشه..یه مساله ای هم که خیلی آزارم میده اینه که ایشون اصلا تمایلی به رابطه جنسی با من نداره اوایل فکر میکردم از شرم و حیاست و به مرور زمان حل میشه ولی متاسفانه همونجوریه…بارها سر این مساله بحث کردم باهاش..دوستانه حرف زدم..ولی جوابای سربالا میده وسکوت میکنه..منم امروز تموم وسایلاشو جمع کردمو همراه حلقه ام دادم بهش و گفتم دیگه ادامه نمیدم…لطفا راهنماییم کنید

    توسط sa_mi_ra · 1361 روز 16 ساعت 30 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  4. 1 vote

    sa_mi_ra,

    خب دوست عزیز دوران نامزدی و عقد برای شناخت بهترم هست … به هرحال تا با کسی مراوده و معاشرت نداشته باشید نمیتونید در موردش قضاوت کنید … بهتره با ایشون صحبت کنید و دلیل سردی رو ازش جویا بشید … چون مشکلات جسمی و روانشناختی در این مورد بسیار موثره … تغییرات هورمونی و جسمی و استرس و اضطراب و بیماری های روانی … بهتره اگه تمایلی به ادامه دارید تمام موارد رو بررسی کنید … گاهی هم عدم اطلاع از فیزیولوژی بدن میتونه عاملی باشه که فرد کاملا” با این مقوله بیگانه است و شناخت درستی در این مورد نداره

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1361 روز 4 ساعت 15 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  5. 1 vote

    سلام.دختری 23 ساله هستم،۴ساله ازدواج کردم با پسری ک هیچ علاقه ای بش نداشتم.میشه گفت این کارو ب خاطر اصرار مادرم کردم.هنوز تو عقد بودم ک متوجه شدم هیچ تفاهمی با این آقا ندارم.همیشه ب فکر طلاقم.ولی بازم ب خاطراینک مادرم ناراحت نشه این کارو نمیکنم.دارم دیوونه میشم ازینکه مجبورم الکی بش بگم دوسش دارم.توی دانشگاه با پسری آشنا شدم شدم ک با همون نگاه اول هردو عاشق هم شدیم،ولی ب روی خودمون نیاوردیم،اون پسر ک نمیدونس من متاهلم بم پیشنهاد دوستی داد.بش گفتم ک متاهلم.ولی ازونجایی ک خیلی دوسش داشتم اینو بش گفتم.چن وقتی تلفنی رابطه داشتیم،ولی هردو از عذاب وجدان این رابطرو قطع کردیم،ولی بازم دووم نیاوردیمو دوباره شروع کردیم.همش فکرم پیش اونه واقعا دوسش دارم،اونم همینطور.نمیتونم ب زندگیم ادامه بدم،اگه ب زندگی ادامه بدم حتما ب شوهرم خیانت میکنم واصلا دوس ندارم این اتفاق بیفته.چیکار کنم؟خیلی دلم میخواد بمیرم حداقل باعث میشه خیانت نکنم.راهنماییم کنید خواهشا

    توسط azin · 1357 روز 3 ساعت 36 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  6. 1 vote

    azin,

    خب خیلی جالبه شما وارد ازدواجی شدید که بهش علاقه نداشتید و اونو به خاطر مادرتون انجام دادید …. و میخوایت خودکشی کنید اونم به خاطر اینکه به شوهرتون خیانت نکنید … پس میشه بگید شما برای خودتون کی میخوای زندگی کنی ؟!!!!؟

    به هرحال کار شما مصداق اصلی خیانته و اینکه به شوهرتون علاقه ندارید ، توجیه خوبی برای ادامه دادن به این رابطه نیست …
    بهتره در این مورد مشاوره کنید و با خانواده خیلی منطقی صحبت کنید … به هر حال با این رویه شما علاقه ای به این زندگی ندارید و خیانت و رابطه های خارج از زندگی مشترک درمان این زندگی نخواهد بود …پس بجای خودکشی اول ببینید در کجا هستید و چه چیزی رو دوست دارید تا بتونید برای رسیدن به اون هدف کاری انجام بدید … چون گاهی این هدفها ارزش این همه جنگیدن رو ندارن

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1357 روز 1 ساعت 3 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  7. 1 vote

    سلام با عرض خسته نباشيد خدمت شما
    من دختري ٢٠ ساله هستم با پسرخاله ام كه ٢٦سالشه ازدواج كردم١سال عقد بوديم ٨ماهه با هم زندگي مشترك رو آغاز كرديم ايشون خيلي علاقه به ديدن فيلم هاي پورن دارند من اين موضوع رو به طور خيلي اتفاقي فهميدم وقتي فهميدم با هم دعواي خيلي بدي كرديم و قول داد ديگه نگاه نكنه ولي ايشون هنوز سر كار اين فيلم ها رو نگاه ميكنه و به من دروغ ميگه ، راستش پسرخالم قبل از عقد خيلي موارد رو از من پنهان كرد و خانوادش هم به من جز خوبي چيزي نگفتند بعد از عقد فهميدم ايشون قرص ضد اضطراب ميخوره و الكل مصرف ميكنه هر شب و اينكه قبل از ازدواج با يه دختره ٢سال صيغه بوده و جدا از پدر و مادرش با اون زندگي ميكرده من ٩ماه تحمل كردم كه ايشون با دوست دخترش كه صيغه بودن رابطشو تموم كنه و با هم توافق كنن
    خيلي تو اين ٩ماه اذيت شدم و يه اخلاق خيلي بدي هم كه همسرم داره خيلي فحش و ناسزا به من و حتي خانوادش ميگه من واقعا به كمك شما نياز دارم تو رو خدا راهنماييم كنيد من همه جوره با همسرم ساختم با الكل خوردن هرشبش دارم كنار ميام ولي نميتونم فحش و داد زدنشو و فيلم پورن ديدنشو تحمل كنم و يه مسئله مهم ديگه كه وقتي با هم بيرون ميرويم به دخترا و زن هايي كه لباس ناجور پوشيدن خيلي خيره ميشه و نگاه ميكنه خيلي وقتا گفتم من دارم اشتباه ميكنم ولي٨ ماه كه زير يه سقف باهم زندگي ميكنيم ديدم اين عادتش اصلا ترك نميشه من اندام خيلي زيبايي دارم و دختر تقريبا زيبايي هستم اين كار همسرمو يه نوع بي احترامي به خودم ميدونم ، چند بار بهش گفتم با هم دعوامون شده و سرم داد كشيده من همسرمو با همه اين كاراش پسر خوبي ميدونم چون قلب صافي داره ولي خيلي برام تحمل اين رفتاراش سخته تو رو خدا كمكم كنيد شايد مشكل از من باشه بهم بگيد چيكار كنم كه زندگيم بهتر بشه و همسرم رفتار بدشو ترك كنه مرسي از لطف تون

    توسط rominam · 1353 روز 5 ساعت 57 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 3

  8. 1 vote

    rominam,

    خب تغییر چنین فردی که سابقه انجام کارهایی رو داره بسیار سخت و بهتره بگیم غیرممکنه … به همین خاطر در این مورد ایشون باید بتونه خودش رو کاملا” با موضوع وفق بده …کارهایی که برای ایشون بصورت عادت درومده و بهش اعتیاد پیدا کرده …. دوست عزیز در این مورد اول باید بتونید ایشون رو برای تغییر کردن اماده کنید وگرنه هیچ کاری از هیچ متخصص و روانشناسی برنمیاد … در مورد فیلم دیدن میتونید از حساسیتتون در خونه کم کنید تا وقتی فیلم میبینه بتونید در کنارش بمونید و تحریکش کنید و تبدیل به رابطه جنسی بین خودتون بکنیدش … در غیر اینصورت فیلمو در جای دیگه ای که شماحضور ندارید میبینه … پس سعی نکنید با داد و بیداد اونو دور کنید … با قاعده خودش رفتار کنید تا بهتون اعتماد کنه و بتونید در کنارش باشید و در مواقع لزوم اوضاع رو کنترل و مدیریت کنید

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1353 روز 5 ساعت 33 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  9. 2 votes

    راستش ديگه خسته شدم ميخوام همه چيز رو به خانوادم بگم و از اين زندگي برم ديشب هم بهش گفتم ميخوام جدا بشم ولي اون نميخواد جدا بشم و قول داد كه ديگه فيلم هاي بد سر كار نبينه ولي قول هاش قول نيست چند بار قول داده ولي بد گفته تو به اجبار از من قول گرفتي يا اينكه قول دادم كه ناراحت نشي
    الان هم ميگه خيلي دوست داره بچه داشته باشيم و عاشق بچس منم ميترسم اگه حرفشو گوش كنم و بچه دار بشيم دوباره به اين رفتاراش ادامه بده و منم نتونم به خاطر بچه ازش جدا بشم چون نميخوام آسيب روحي ببينه

    توسط rominam · 1351 روز 16 ساعت 57 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 3

  10. 1 vote

    لطفا به من کمک کنید.
    با سلام زنی 42 ساله هستم و صاحب دو فرزند دختر هستم.
    همسرمکه 50 ساله هست با زنی مطلقه که 30 ساله و صاحب پسری نه ساله است ارتباط دارد و به من خیانت میکند.
    من تازه متوجه تین قضیه شده ام ولی 4 ماه یا بیشتر است که با هم رابطه دارند.
    من واقعا نمیدونم چرا اینکار رو کرده چون زندگیمون خوب بوده.
    و اینکه چون دخترهای من بزرگ هستند من نمیخوام تو روحیه اونها هم اثر بد بذاره این موضوع.
    لطفا بگویید من چکار کنم؟؟؟؟
    با تشکر

    توسط raha1 · 1351 روز 7 ساعت 28 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  11. 1 vote

    rominam,

    خب دوست عزیز این مسئله حاد و مشکلی نیست که شما خودتون رو بخاطرش نگران کردید و خط پایان روی زندگیتون دارید میکشید … ولی هر کسی روحیات خودش رو داره ..پس به همین خاطر در این مورد به ایشون باید کمک کنید تا بتونه آروم آروم از این حالت بیرون بیایت … دوست عزیز شما میتونید در تعداد رابطه جنسی ایشون رو کاملا” خالی از انرژی کنید که دیگه رقبت نگاه کردن به فیلم رو نداشته باشه و یا شرط کنید تنهایی نگاه نکنه و دوتایی نگاه کنید و بعد مدیریت رو بدست بگیرید و وارد ابطه جنسی با شوهرتون بشید … اینطوری با یک تیر دو نشون زدید .. و مورد بعدی اینه که فعلا” فکر بچه رو نکنید تا بتونید روی اوضاع مسلط بشید

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1350 روز 16 ساعت 17 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  12. 0 votes

    raha1,

    خب به هرحال اعلام و علنی کردن این موضوع باعث میشه ببینه پلهای پشت سرش خرابه و اونوقته که تا پای جونش این موضوع رو انکار خواهد کرد … و دیگه کارهاشو طوری انجام میده که شما متوجه اون نمیشید ..پس بهتره به جای اینکه راه های فرار دیگه ای رو بهش نشون بدید از واسطه ای در این مورد استفاده کنید … مسلما میتونید از این طریق خطرات و .. رو به گوشش برسونید

    توسط مدیریت سایت - محمدی · 1350 روز 16 ساعت 5 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  13. 0 votes

    با عرض سلام مجدد،
    من zamanehهستم قبلا از شما مشاوره گرفتم و گفتم بنا به دلایلی که قبلا گفتم 4/5ماه هست که در منزل پدرم هستم.تو این مدت خواهر شوهر بزرگم که همیشه تو زندگیمون دخالت میکنه خونه خودشو ول کرده واومده با همسر و بچه من زندگی میکنه.من یک ماه پیش چون دیدم همسرم اظهار نامه فرستاده و میخواد منو ناشزه کنه و نفقه و حق وحقوقمو قطع کنه وکیل گرفتم و نفقه و مهریمو به اجرا گذاشتم و خونه رو توقیف کردم. بعد ایشون رفته دنبال حکم تمکین ویه روز که از شورای حل اختلاف زنگ زده بود میگفت بهش بگید من نمیرم دنبالش و خودمو کوچیک نمیکنم ،خودش با پدرش برگرده.حالا شورای حل اختلاف برا یک ماه دیگه وقت تعیین کرده.برادرم میگه اگه رفتیم و حاضر شد یه سری امتیاز مثل حق کار و ادامه تحصیل بهت بده که اگه انجام نداد حق طلاق داشته باشی برو باهاش زندگی کن.سوال من اینه که آیا کسی که اینقدر تحت تاثیر دیگران هست یعنی اگه تعهد بده و ببینه خونوادم پشتم هستند ممکنه تو رفتارش تغییر بده و یکی دیگه اینکه خواهرشوهرم برای اینکه پاشو از زندگیم کوتاه کنم میخوام اگه قرار شد برم زندگی کنم با شوهرش صحبت کنم چون میدونم به دروغ به شوهرش گفته من گذاشتم رفتم و اون مجبوره بیاد خونه ما به خاطر برادرش.به نظرتون علنی جلو خودش و شوهرم با همسرش صحبت کنم یا خودم یه بار مخفیانه به شوهرش زنگ بزنم و موضوع رو بهش بگم که جنجال نشه.چون خیلی چیزها هست که شوهرش نمیدونه و میدنم اگه بدونه جلو دخالتهاشو میگیره؟ممنون از توجه شما

    توسط zamaneh · 1338 روز 22 ساعت 5 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 2

    • خب وقتی به این مرحله کشیده میشه باید در این مورد حتما" با شوهر ایشون صحبت کنید ... از طرفی اگر ایشون دست بزن داشته باشه و شما از جون خودتون بترسید میتونید در مورد عدم تمکین طرح موضوع کنید تا در این مورد دادگاه تصمیم گیری کنه ... ولی اگر میخوایت در مورد مهریه و نفقه اقدامتون رو مشروط به تعهدات کنید حتما در دادگاه اینکارو انجام بدید

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1338 روز 3 ساعت 9 دقیقه قبل

  14. 0 votes

    با سلام مجدد خدمت آقای محمدی،ممنون از پاسختون ولی اگه لطف کنید یک بار دیگه سوال منو بخونید حس میکنم جواب سوالاتمو نگرفتم.

    توسط zamaneh · 1338 روز 2 ساعت 25 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 2

    • اتفاقا" کاملا" متوجه شدم ...فقط چندتا نکته رو لابه لای گفته به عرض رسوندم ... ولی در مورد سوال اولتون که در مورد تغییر شوهرتون پرسیده بودید باید بگم اگر مردی بر سر لج باشه مسلم بدونید اگر به زندان هم بیفته کوتاه نمیاد ...پس به همین خاطر باید از این موضوع مطمئن بشید ... در مورد خواهر شوهرتون هم میتونید از طریقی غیر مستقیم به شوهرش تذکر بدید که در زندگی شما مداخله نکنه ... ولی در مورد شوهرتون باید دید که برسر لجبازی نیست و میخواد زندگی کنه ....

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1337 روز 2 ساعت 59 دقیقه قبل

  15. 0 votes

    سلام .دختری 24ساله هستم.7ماه هست که عروسی کردم .رفتارهای شوهرم خیلی منو آزار میده.مدام سعی میکنه منو توی جمع مسخره کنه.یا مدام پشت سر خونوادم حرف بزنه.همش توهین میکنه .ما مراسم عقد نگرفتیم ، برای مراسم عروسی با کمال پرویی به پدرم گفته بود باید نصف خرج عروسی رو بده تا عروسی بگیره.پدرم به خاطر من قبول کرد.توی دوران عقد خیلی باهم دعوا میکردیم و همیشه خونوادش میومدن خونه ی ما و ما را آشتی میدادن.اما من الان دیگه نمیتونم تحمل کنم تو این چند ساله همش سکوت کردم ولی الان خسته شدم.نمیدونم چه کار کنم همش به طلاق فکر میکنم. حتی نمیتونم بهش نگاه کنم ازش بدم میاد از طرفی هم به خاطر آبرو نمیدونم چه کار کنم راهنماییم کنید.

    توسط fatemeazadi · 1337 روز 21 ساعت 53 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • خب دوست عزیز شما تمام اون نشونه ها رو دیدید و باز به ازدواج رضایت دادید ؟ به هرحال اگر فکر میکنید تغییری در رفتار ایشون خواهد بود در اشتباهید... و راه شما جز به تحمل و صبر نیست مگر با ایشون صحببت کنید ... و ایشون واقعا" بخواد در خودشون تغییری ایجاد کنه ... متاسفانه همین ترس از آبرو و حرف مردم باعث میشه خیلی از افراد از رندگی خودشون لذت نبرن ... من توصیه میکنم اول ب مشاوری در این مورد مشورت کنید و بعد در مورد گزینه های دیگه تصمیم گیری کنید

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1337 روز 2 ساعت 53 دقیقه قبل

  16. 0 votes

    با سلام پسری 28 ساله هستم که دو ماهی با همسرم عقد هستم. همسرم تازه به من گفت که مادرش از من متنفره و از اون می خواد که از هم جدا بشیم. ولی ما هر دو به هم علاقمند هستیم. البته در رفتار مادرش با من هیچ بی احترامی ندیدم فقط ایشون به نظر می رسه کمی مشکل اعصاب و روان داشته باشه چون در ازدواج برادرزنم هم خیلی خودش رو اذیت کرد و زیاد گریه میکرده. الان همسرم میگه خیلی به من فشار میاره و اعصاب همسرم رو به هم میریزه به گونه ای که من وقتی می بینمش چشماش پر خونه. با این اوصاف و با وجود اینکه دختر خیلی به مادرش وابسته هست. آیا صلاح هست که من این زندگی رو ادامه بدم یا باید از هم جدا بشیم.

    توسط ahmad123 · 1328 روز 7 ساعت 37 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • بهتره در این مورد اول از هر تصمیمی با مشاوری متعهد مشورت کنید تا بتونید در زندگی اگر تصمیمی گرفته میشه قاطعانه و علمی و مطمئن باشه ...وگرنه نمیتونید با این گفته ها زندگی مشترک خودتون رو به باد بدید ... دوست عزیز اول از خانمتون در فضایی آرام و زمانی مناسب بپرسید آیا خودش از این زندگی راضی هست یا خیر ؟ اگر این سوال در حضور مشاور باشه بسیار بهتر خواهد بود

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1328 روز 5 ساعت 9 دقیقه قبل

  17. 0 votes

    سلام
    دختر 26 ساله ای هستم که 4 ماهه عقد کردم. من هیچ علاقه خاصی به نامزدم ندارم و صرفا به خاطر اینکه ایشون پسر خوب و معقولی هست و شرایط قابل قبولی داره بهش جواب مثبت دادم. من خودم همیشه دوست داشتم با عشق ازدواج کنم ولی مادرم بهم گفتن که عشق بعد از عقد به وجود میاد و عشق قبل از ازدواج لزوما به معنی خوشبختی نیست. اینو هم بگم که من یه مدت کوتاه با پسری دوست بودم که خیلیییی بهش علاقه مند شدم و معنی دوست داشتن و عاشقی رو درک کردم. ولی اون پسر شرایط ازدواج نداشت و ازم خواست منتظر اون نباشم و رابطمون قطع شد. اما من همیشه به فکرش بودم. حالا هم ارتباطم با نامزدمو با اون مقایسه می کنم و می بینم این حس الانم کجا حس اون موقعم کجا. تو این 4 ماه تقریبا 2 هفته است که نامزدم میاد خونمون . اما هر بار که میاد اعصابم به هم می ریزه. بس که به این فکر می کنم که آیا من دوستش دارم یا نه!!!! دلم پر غصه می شه وقتی می بینم حس و علاقه ای بهش ندارم. کنارش احساس آرامش ندارم همش دوست دارم زمان با هم بودنمون تموم شه . چند باری هم که اومده خونمون با دعوت خانوادم بوده . نمی دونم چی کار کنم…
    ما تو این مدت 4 ماه به خاطر شرایط تحصیلیمون از هم جدا بودیم. این پسر از نظر همه پسر خوبیه و من هم خیلی دوست داره. اما من احساسمو چی کار کنم. تا میام با مامانم صحبت کنم سعی می کنه توجیحم کنه که این پسره بهترینه. از طرفی این پسر قبلا هیچ ارتباطی با دخترا نداشته و نحوه ی ابراز علاقش به من مثل ابراز علاقه به یه بچه 3-4 ساله است یا زبونش و در میاره برام که مثلا خیلی دوستم داره یا اینجور کارای چیپ که نه تنها من خوشم نمیاد بلکه باعث می شه منو از خودش دور کنه. تو این مدت هرکی ازم می پرسه دوران نامزدی چطوره هیچ وقت نمی تونم بگم خوبه می گم بد نیست همه تعجب می کنن منم به این فکرم که اگه الان اینجوری باشه بعد از ازدواج من می خوام چی کار کنم. خیلی ناراحتم تصور من از دوران نامزدی اصلا این چیزی نیست که باهاش روبه رو ام. حتی چند بار شرایط مسافرت با هم پیش اومده که من سعی کردم نامزدمو بپیجونم. می ترسم حرف جدایی بزنم به نامزدم لطمه بخوره و همین باعث شه همیشه تو زندگیم عذاب وجدان داشته باشم. خلاصه یکی باید این وسط قربانی شه. یا من یا اون ! راهنماییم کنید لطقا چی کار کنم. احساس که به زور به وجود نمیاد به قول یکی از بچه های اینجا فقط عادت می کنیم به هم…

    توسط fairyland · 1323 روز 21 ساعت 38 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • اتفاقا" اگر تصورات شما در این حد باشه در واقع به نامزدتون دارید خیانت میکنید چون فکر شما در فضا و زمان دیگه ای سیر میکنه ...بهتره دوست عزیز در این مورد حتما" با مشاور مشورت کنید تا بتونید تصمیم درستی در زندگیتون بگیرید ... به هرحال یا ذهن شما باید از گذشته بریده بشه و یا اینکه این دوران عقد باید به جدایی ختم بشه ... چون به هرحال این دوران برای این قرار داده شده که بهتر همدیگرو بشناسید ...برای شما ادرسی رو میذاریم که بتونید مشاوره تلفنی و یا حضوری داشته باشید http://forum.moshaver.co/f116/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-6827/

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1322 روز 20 ساعت 4 دقیقه قبل

  18. 0 votes

    با سلام مجدد و تشکر از توجهتون،
    من زمانه هستم .یک سوال دارم.من 5 ماهه دخترمو ندیدم و باهاش حرف نزدم فقط دورادور از یک سری دوستام حالشو میپرسم.چون اون تهرانه ومن شهرستان.خیلی بهم ریختم دلم براش تنگ شده دوست دارم صداشو بشنوم.از اون طرف هم شنیدم بچم که دختر پر سروصدایی بود چند ماهه عجیب ساکت شده و حس میکنم افسرده شده.دلم میخواد باهاش حرف بزنم ولی خونوادم میگن اگه باهاش حرف بزنی بیشتر بیقراری میکنه و میره تو خونه ناسازگاری میکنه و اونا اذیتش میکنن.من دارم از دوریش دق میکنم.با خودم میگم اگه اونا هر چی از من بگن که باعث بشه ذهنیت بدی نسبت به من پیدا کنه چی؟یا تو روحیش تاثیر گذاشته باشه.اگه اصلا تا بزرگ بشه نبینمش اصلا به من فکر میکنه.منو یادش میمونه.چون میدونم خونوادم منطقی هستن ومنم وسط ماجرا ،فعلا به حرفشون گوش کردم وبا بچم که اول ابتدایی هست تماسی نداشتم ولی گفتم از شما هم بپرسم ببینم نظر شما مشاور محترم چیه؟تو رو خدا زودتر جواب بدین.هر روز از دوریش کارم گریس.

    توسط zamaneh · 1321 روز 5 ساعت 49 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 2

    • خب فکر کنم شرایط طلاق رو میگذرونید ، وبا وجود بچه شرایط سخت تر میشه ولی به هرحال برای هر دوی شما اینطوری بهتره تا بتونید این حس رو کمرنگ کنید ... به هر حال شما تحت حمایت خانواده خودتون هستید پس بهتره در این مورد باهاشون همراه باشید چون دیدن دوباره شما باعث بیقراری دوباره ایشون بشه که خانواده کاملا" درست گفته ان ... ولی اینو به یاد داشته باش بچه به سمتی که نسبت بهش خلاء داشته کشیده میشه و ایشون هم به سمت شما برمیگرده ..سخته ولی باید تحمل کرد

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1321 روز 3 ساعت 42 دقیقه قبل

  19. 0 votes

    سلام من jila هستم 27 سالمه سال پیش ازدواج کردم با پسری که 8 ساله از خودم بزرگتر بودم همیشه فکر میکردم مرد بالای 30 سال خیلی خوب میتونه از پس اداره زندگیش بربیاد منظورم استقلال تو تصمیم گیری هست من بچه تهران وایشون بچه زاهدان هستن ودر تهران مجردی زندگی میکنن از طریق دامادمون که با داماد ان خانواده قبلا همکار ودوست بودند اشنا شدیم اولش خیلی اظطراب داشتم که چیکار باید کنم تصمیم گرفتم وعقد کردیم ومتاسفانه بعد از 2هفته از اشناییمون نگذشته بود عقد کردیم من دختر تقریبا خجالتی بودم وهمیشه تو خودم هستم دنبال یه نفر میگشتم که حرفای که تو دفتر خاطراتم رو مینویسم تو قلب عشقم بنویسم ولی متاسفانه خیلی تنها شدم خیلی وحتی شعر گفتن وخاطره نویسی رو هم کنار گذاشتم خیلی دلم میخواد احساسم دوباره برگرده وشروع کنم به شعر گفتن ولی متاسفانه هیچ اثری از اونا باقی نموده بگذریم….نامزد من برعکس من آدم پررو هست وراحت بدون رو در بایستی حرفشو میزنه وتا الان بینمون خیلی جروبحث شده وحتی پرده حرمت واحترام بینمون برداشته شده ولی چیکار کنم که عاشقم ودوستش دارم مشکل من اینه که همسرم نه استقلال مالی ونه تصمیم گیری داره و بخاطر همین هست که اجازه داده که خانواده هامون توزندگی ما دخالت کنن و بعد از گذشت یکسال ونیم از عقدمون ماهنوز نتونستیم عروسی کنیم الان 7 ماهه که من نامزدم و ندیدم ونه اون راضی به طلاقه نه من هر حرفی که خانواده اش میگه سریع به من میگه ومن باید اجراش کنم اولا هرچی میگفت قبول میکردم ولی بعدا که فهمیدم دستورات از جای دیگه ی صادر میشه شروع کردم به این که باید یه دلیل قانع کننده بیاری تا من قبول کنم حرفاتو اصلا همسرم کلی عوض شد به همه شک داشت جمعه که میشد من بیچاره میشدم خودش نمی اومد خونمون ونگران این بود که کی میاد خونمون والان من پوششم جلوی مهمانها چه طوریه اخه چی بگم این یه نمونه از رفتارش بود که وقتی کنارم بود اصلا این حساسیتها رو نداشت وحتی با دانشجو بودن من ویا سرکار رفتنم اصلا مشکلی نداره وخیلی عذر میخوام فکر میکنه همه خانمها بد کاره هستن و همه شون هم شوهر دارن وهم دوست پسر تقصیر من این وسط چیه من ساده میپوشم وحتی یه تار مو م هم بیرون نمی ریزم ولی چادری نیستم وقبل ازدواج هم همینطور ی میپوشیدم والان هم خودم هم نسبت به قبل نسبت به پوششم حساستر شدم ومطمن هستم حرف مادر وخواهرش هست که ذهن اونو خراب کرده اند توروخدا کمکم کنید من بین دو راهی احساس وعقلم گیر کرده ام

    توسط jila · 1302 روز 22 ساعت 22 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • خب با توجه به گفته های شما ایشون فردی شکاک هستند که در اینده رفتارشون میتونه زندگی مشترک شمارو به چالش بکشونه ...ببینید دوست عزیز هر رفتاری که ازش میبینید یک نشانه است و نشانه اینه که شما در آینده همین رفتارو از ایشون خواهید دید ... پس باید بدونید اگر به این زندگی ادامه بدید باید چه رفتار و چه اخلاقی رو رعایت کنید ... متاسفانه ازدواج شما با دو سطح مختلف اجتماعی محل تردید هست میتونید در این مورد با مشاوران ازدواج مشورت کنید ولی در کنار خوشبینی کمی بدبینی هم نسبت به اینده بسیار عالی خواهد بود در این مورد میتونید با این شماره مشاوره تلفنی هم داشته باشید 021-22354282

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1301 روز 22 ساعت 44 دقیقه قبل

  20. 0 votes

    jilaهستم ببخشید علت این جدایی 7 ماهه این بود که پدر شوهرم با پدر م تماس گرفته بودند وگفتند که بهتر این وصلت رو زودتر قیچی کنیم از طرفی هم دو هفته بیشتر نمونده بود به عروسیمون که پدر شوهرم همه چیرو بهم زد و در واقع اعلام کردن که منو طلاق میدن در حالی که همسرم میگه که به هیچ عنوان طلاق نمیگره و و از طرفی هم به من میگه خودت برو اقدام کن برا طلاق با احساساتم و با ابروم بازی کردن من داغون شدم تواین چند ماه فقط سرمو تو کتابهام کردم ومنتظر یه معجزه ام که یا همه چی خیلی زود تموم بشه وجدا بشم ویا زندگیمو شروع کنم نمیتونم تصمیم رو بگیرم وبه هیچ کس هم اعتماد ندارم حرفامو بگم وراهنمایی بگیرم چون از اعتماد من همه سو استفاده کردن والان تو بلا تکلیفی بسر میبرم وهرشب خوابشو میبینم نمیتونم زنگ بزنم وحرفامو بزنم صداش که میشنوم عصبی میشم واونطور که میخوام نمیتونم جوابشو بدم نمیذارن خودم باش راهنمایم کنید ویه مرکز مشاوره مورد اعتمادتون رو بهم معرفی کنید

    توسط jila · 1302 روز 21 ساعت 37 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • خب در این مورد بهتره تصمیم گیری مجدد کنید چون با این روند مسلما" در آینده به مشکل برخورد خواهید کرد ... مشکل اول ایشون نداشتن استقلال مالیه و مورد بعد بداخلاقی و تعصبات و شکاک بودنش هست که اگر تصمیم دارید به زندگی با ایشون ادامه بدید باید خودتون رو حسابی برای مشکلات عدیده اماده کنید چون خانواده ایشون هم با ازدواج موافق نیستند پس این نشون میده در این مورد با خانواده مشورت کنید و تصمیم نهایی رو بگیرید ... توکل بخدا کنید

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1301 روز 22 ساعت 34 دقیقه قبل

  21. 0 votes

    با عرض سلام وخسته نباشید jilaهستم
    اقای دکتر خیلی ممنون ازراهنمایی تون وباید بگم با دو مشاور ویه وکیل هم صحبت کردم و با جزییات کامل همه چی رو بهشون گفتم که انها هم گفتند به احتمال زیاد همسرتون مشکل روانی داره ومریضه ودقیقا حرفی که شما گفتیید رو بیان کردند اوضاع روحیم از موقعه ی که فهمیدم یکسال ونیم با یه بیمار روانی زندگی کردم حالم بدتر شده وتنها راه حلی که وکیل ومشاوران بهم گفتند این بود که باید مهریه رو به اجرا بزارم تا طرف مجبور بشه شما رو طلاق بدهه اخه من درتماس اخر که باهاش داشتم گفت یه فرصت بهت میدم که اگه زندگیتو دوست داری اولابایدبری مهریه تو رو ببخشی ویا 14 یا حداکثرش 50 تا ش کنی وگرنه باید جداشیم و شما باید بری شهرستان با پدر ومادرم زندگی کنی و تا موقعه ی که من انتقالی بگیرم دو ماه یکبار بهت سرمیزنم و از طرفی میگه من طلاقت نمیدم بمون خونه بابات تا موقعه ی که تمام موهات سفید بشه ……دارم از دست این خانواده دیوونه میشم یه راهنمایی کنید حداقل بتوونم روحیه ام رو حفظ کنم نمیدونم چیکار کنم اگه همینطور پیش بره منم دیوونه میشم فقط خدا میتوونه منو از دست این خانواده نجات بده (در ضمن خانواده شوهرم با ازدواج ما اصلا مخالف نبودند فقط بخاطر اینکه نمیتونیم باهم کنار بیاییم میگن بهتره جدا بشید) به نظر شما من باید چیکار کنم

    توسط jila · 1300 روز 2 ساعت 34 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • خب دوست عزیز مخالفت خانواده تاثیر منفی بسیار در زندگی مشترک داره ..از طرفی فاصله بین عشق و نفرت بسیار کوتاهه ... بگذریم ... خب شما نباید نگران باشید چون این مشکلات در زندگی هر کسی اتفاق میفته ... به هرحال شروع طلاق از دادخواست مهریه شروع میشه و بعد شما میتونید یا مهریه رو دریافت کنید که البته با قسطی شدن همراهه و یا اینکه در مقابل بخشش ایشون راضی به طلاق بشه ...در این مورد میتونید با وکلای موجود در اداره ارشاد و معاضدت قضایی در دادگستری مشورت کنید تا روند تنظیم دادخواست رو برای شما انجام بدن در این مورد هم میتونید با این شماره مشاوره تلفنی داشته باشید 021-22354282

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1299 روز 5 ساعت 40 دقیقه قبل

  22. 0 votes

    سلام jila هستم خیلی خیلی ممنون از راهنماییتون من به یه وکیل مراجعه کردم ولی هزینه وکالت بالایی رو ازم خواستن میشه در مورد تعرفه وکالت راهنمایی کنید هم برای مهریه وهم برای نفقه .به نظر شما وکیل مرد خوبه یازن خوبه ؟وکدومشون بهترمیتونندحق حقوق من رو دریافت کنند؟

    توسط jila · 1297 روز 4 ساعت 18 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • دوست عزیز برای روند طلاق شاید شما نیازی به وکیل نداشته باشید چون وکیل برای تسریع در روندکاره و شما میتونید دادخواست طلاق رو در دادگاه و در اداره ارشاد و معاضدت قضایی تنظیم کنید ولی طبق قانون حق‌الوكاله دريافت مهريه 10 درصد از آن است. وكيل براي هر پرونده‌اي كه مي‌گيرد بايد هم تمبر باطل كند و هم ماليات بپردازد.» در ضمن «كار اين قبيل وكلا كه آگهي‌هايی در روزنامه‌ها چاپ مي‌كنند، بازي كردن با حيثيت حرفه وكالت است. و نوعی کلاهبرداری » ... به هرحال انتخاب مرد و زن با خود شماست

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1296 روز 3 ساعت 45 دقیقه قبل

  23. 0 votes

    سلام من زنی هستم 23 ساله.19 سالگی ازدواج کردم…ازدواج مادانشجویی بود.همسرم شیرازی و من کرمانی…متاسفانه قبل ازدواج ایشون همه چیز رو در مورد خانوادشون دروغ گفتن….که من فقط وضعیت مالی بدشون و کارگری پدرش رو قبل ازدواج فهمیدم…با همه اینا کنار اومدم…گفتم حتما دوسم داشته دروغ گفته تا ولش نکنم!!!!البته بعد ازدواج خیلی دروغهای دیگه هم برملا شد ازجمله زندانی بودن دامادشون..معتادبودن پدر و برادرش ..کارگر بودن برادر کوچکش به جای تحصیل..و …
    به علت دانشجوبودن همسرم خانواده من هزینه های ما را متقبل شدند.و در خانه پدرم زندگی می کردیم به مدت 2 سال…دراین مدت اختلافات زیادی پیش اومد از جمله تفاوت فرهنگی…ماخانواده ای هستیم که از نظر پوشش معمولیم نه خیلی باز نه خیلی بسته…البته ناگفته نماند که خواهرش کاملا حجاب بازی دارد!!!اما همسرم به قول خودش متدین!!البته فقط در مورد من!!اما من به خاطر زندگیم چادری شدم…دیگر حتی در مجالس زنانه هم شال یا مانتوم رو درنمیوردم!!با این موضوع مشکلی نداشتم تازمانی که تهمتهای همسرم غیرقابل تحمل شد.مثلااگه پسرداییم (2سال ازمن بچه تره)استین حلقه ای میپوشید…بااینکه کلی دختر مجرد توی اون جمع بود میگفت حتما باتورابطه ای داشته که انقد راحته!!یا اگه پسربچه 3ساله را میبوسیدم میگفت باید باهمون ازدواج میکردی نه من!!!میگفت عمو و دایی نامحرمن باید جلوشون حجاب کامل داشته باشی!!خلاصه بخاطرش خیلی کنار اومدم…اما من اونو تحمل می کردم خانوادم که مجبور نبودن….بلاخره خونه مستقل اجاره کردیم که به 20روز نکشید با کتک و بدوبیراه به خانوادم وزندانی کردن من درخانه….با جهیزیم از ان خانه بیرون اومدم تصمیم به طلاق گرفتم…2سال ازهم جدابودیمو در راه دادگاه امااون بخاطر مهریه زیادم طلاقم نمیداد!
    بلاخره بعد2سال دوباره اشتی کردیم وبه علت تحصیلی همسرم به مشهد امدیم..اما کتک ها بیشتر شده!!دروغهابیشترشده!!حرمتها کاملا برداشته شده..تهمتها هم همچنان ادامه دارد….گاه بی گاه به من میگه که مهریتو ببخش !!نمیتونم به حرفاش اعتمادکنم!!
    دررابطه جنسی هم من از همه نظر تامینش می کنم هرچی که بخواد….اما اون هنوز هم نمی تواند مرا ارضا کندومن این موضوع رو بارهابهش گفتم که برای من هم تلاش کن برای ارضاشدن…امااون بی توجه ست!!
    به عنوان یک زن تمام وظایفم را تمام و کمال انجام میدم.خودش هم این را اقرار می کند.همیشه سعی میکنم به خودم برسمو….
    اما دیشب که قرار بود باهم بریم بگردیم بخاطر تاخیر10 دقیقه ای من که باعثش دیرامدن اتوبوس بود…خیلی عصبانی شد و بهم تهمت زد…سریع برگشت خونه..من که خیلی از محاکمه ای که توش کاملا بی تقصیر بودم ناراحت شدم می خواستم باهاش حرف بزنم امااون میخواست سکوت کنه….بلاخره اخرشب بهم گفت این زندگی چه فایده داره ؟!بهتر نیست طلاق بگیریم؟!مهریتومیبخشی بدون اینکه کسی بفهمه بریم جداشیم؟بهم گفت تو همه چیت عالیه ولی من دوس ندارم وقتی عصبانی هستم تو حرف بزنی دلم می خواد زنم همیشه سکوت کته!!!!
    خیلی قلبم شکسته نمیدونم شاید اصلا دوسم نداره….چکارکنم؟؟؟

    درضمن ادمی هم هست که اگه میوه هم ببینه اول به نکته انحرافی و جنسیش فکرمیکنه!!در این موارد هم خیلی بهش اعتماد ندارم!!مثلا یه بارکه داشت از من لذت میبرد فهمیدم همزمان داره عکس زنها رو تو اینترنت نگاه می کنه!!بااینکه کلی ادعای دینداری میکنه

    خواهش می کنم راهنماییم کنین…

    توسط stmgh · 1290 روز 1 ساعت 7 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • دوست عزیز شما از طرح این موضوع دنبال تاییدیه هستید که این زندگی رو خاتمه بدید ... در این مورد بهترین راه مراجعه حضوری به مشاوره که بتونید راحت تمام حرفهارو بهش بزنید ... بر اساس این گفته ها شما در شرایط سختی زندگی میکنید چون زندگی با فردی شکاک بسیار سخته پس باید بدونید که اگر این زندگی رو قرار باشه ادامه بدید باید صبوری پیشه کنید و جایی برای گله و شکایت باقی نذارید ... و اگر هم قصد جدایی دارید باید قاطع رفتار کنید ...

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1289 روز 17 ساعت 8 دقیقه قبل

  24. 0 votes

    سلام دختر 26 ساله ای هستم که 3 ماه پیش با روانشناسی اشنا شدم که مدام تو حرفاش از سکس صحبت میکنه و همه مراحل سکس رو با من. تو ذهنش تجربه میکنه بهش گفتم من نمیتونم ادامه بدم ولی مدام اسرار به دوست داشتنو علاقه میکنه در حالی که حتی ما هفته ای فقط 1 بار حرف میزنیم و اون هر وقت نیاز جنسی داره به من اس ام اس میده بهش گفتم که من نمیخوام اینجوری با هم دوست باشیم میگه سرم شلوعه.کار دارم والا دوست دارم جبران میکنم هر بارم بعد از اینکه بهش میگم تمومه بازم تموم نمیکنه به نظر شما چی کار کنم؟ممنون از راههنماییتون

    توسط pari ahuraei · 1265 روز 23 ساعت 31 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • خب اگر خود شما قرار بود کات کنید خیلی وقت پیش اینکارو کرده بودید ... در اولین قدم هم از بین بردن سیم کارته ... متاسفانه باید بگم شما خودتون در این رابطه بی نتیجه مقصرید چون هر بار که کات میکنید دوباره برمیگردید و ایشون هم چون روانشناس هستند میدونن چطور شما رو به خودشون وابسته کنن ... امیدوارم بتونید تکلیفتون رو در زندگی با افرادی که شما رو فقط برای سکس میخوان مشخص کنید چون این روابط از همین ابتدا مشخصه که به چه سمتی در حال حرکته و چه نتیجه ای خواهد داشت

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1265 روز 5 ساعت 41 دقیقه قبل

  25. 0 votes

    ممنون از راهنماییتون.
    بله خوب من یه جورایی بهش وابسته شدم وهر بار فکر میکردم شاید اگه بهش فرصت بدم دیگه اشتباهش رو تکرار نمیکنه یا شایدم عاشقم بشه ولی انگار خوموفریب میدادم.لطفا کمکم کنید تا فراموشش کنم وبتونم باهاش کات کنم در ضمن فرمودید ار بین بردن خط تلفنم ولی من خط ثابت دارم نمیتونم نابودش کنم حالا جه کار کنم بهش بکم همه چی از نظر من تمومه و دیگه جوابشو ندم یا راه دیکه ای رو شما پیشنهاد میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خواهش میکنم تنهام نزارید این بار تو مصمم هستم
    ممنون از سایت خوبتون

    توسط pari ahuraei · 1264 روز 20 ساعت 39 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • دوست عزیز باید تمام راه های ارتباطی رو از بین ببرید و مسدود کنید چون هر رابطه ای میتونه وابستگی دوباره به وجود بیاره و شما در رابطه ای بیهوده و بی سرانجام دچار خواهید شد ... به همین خاطر اگر تصمیم گرفتید که این رابطه رو کات کنید قاطع رفتار کنید ... وقتی رابطه ای نباشه پس سردی جای اونو میگیره و شما خیلی راحتتر میتونید فراموشش کنید ... در ضمن تمام چیزایکه بتونه خاطره ایشون رو برای شما تداعی کنه رو هم باید محو کنید مثل یک مسیج ساده

      توسط مدیریت سایت - محمدی · 1264 روز 5 ساعت 1 دقیقه قبل

  26. 0 votes

    یه ماه دور از هم زندگی کنین او نوقت طرف سر عقل میاد.

    توسط محمد · 1225 روز 22 ساعت 29 دقیقه قبل

    اطلاعاتی در دسترس نیست

  27. 0 votes

    با عرض سلام و خسته نباشید
    دوست من با پسری 6 ماهه که دوستن و خیلی بهش علاقه داره ولی 2 ماه پیش متوجه شد که اون پسر یه سیم کارت داره که شمارش رو بهش نداده .بعد یه روز گوشی رو برداشت و دید که دختری چند بار تماس گرفته و چون جواب نداده. پیام داده که چرا جواب نمیدی.وباز هم پسر جواب نداده که اون نوشته حالا که جواب نمیدی میترا دیگه مرد.
    وقتی جریانو به پسره میگه اون منکر رابطه با اون میشه و میگه اگه به میترا زنگ زدی برای همیشه قید منو بزن .
    حالا این دختر باید چه کار کنه آیا نباید زنگ بزنه و با اون میترا حرف بزنه و ببینه چه رابطه ای با هم دارن؟؟؟؟
    در ضمن عکس میترا رو دیدیم به نظر حداقل6یا7سال بزرگتر از پسره و متاهل یا مطلقه به نظر میرسه وبا یه دختر بچه عکس داره تو تلگرامش
    که شاید دخترش باشه.لطفا راهنمایی کنید .ممنون

    توسط pari ahuraei · 1136 روز 21 ساعت 4 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • دوست عزیز اول روشن کنید ماهیت این رابطه در چه حدی هست ؟ اگر یک رابطه دوستی ساده است که زیاد مهم نیست و میتونه این رابطه هم در آینده ای نه چندان دور از بین بره و دوست شما از این پسر جدا بشه ... ولی اگر قول و قرارهایی بین خودشون گذاشتن باید پسر و دختر همدیگرو خوب بشناسن و در این مورد تمرکز کنن به هر حال دوست شما فعلا" میدونه که ایشون علاوه بر علاقه اش به دوست شما به افراد دیگه ای هم رابطه داره حالا تصمیم با دوست شماست که چه تصمیمی بگیره که گتم بستگی به میزان رتبه این دوستی داره

      توسط مدیریت سایت · 1136 روز 5 ساعت 33 دقیقه قبل

  28. 0 votes

    سلام …7 ماهه که با یک پسر 30ساله ،لیسانس حقوق ازدواج کردم.خودمم دانشجو و 21 سالمه.اصالتا اصفهانی ام اما شوهرم بختیاریه.بااینکه 30 سالشه اما عین بچه ها میمونه. بدتر از اون مامانشه که خدا میدونه چقدر لوس وبچه اس. البته این از سیاستشه که هم شوهرشو هم پسرشو بکشونه طرف خودش.شوهرم بچه اوله وهمش میگه مرد این خونه منم وکارای خونه با اینه. بااینکه باباش پنجاه وخورده ای سن بیشتر نداره.هرموقع پیش منه بیست دفعه یا پیام میده یا زنگ میزنه واحوال مامانشو میپرسه.وقتی هم که پیش مامانشه مدام قربون صدقه هم میرن.با منم در خلوت خصوصیمون خیلی خوب ومهربونه. اما جلوی بقیه بروز نمیده مبادا بهش لقب زن زلیل بدن.وقتی هم که در مورد خونوادش کارایی کخ مطابق میلم نیست رو انجام میدم یا ازش میخوام فلان کارو نکنه فک میکنه میخوام از خونوادش جداش کنم وبدتر میکنه.مامانش خیلی کم تو زندگیمون دخالت میکنه اما وقتی نظرش راجع به ی چیزی عوض میشه میفهمم مامانش نظرشو تغییر داده.
    هرکاری میکنیم که مامانش توش حضور نداره هی میگه یعنی زشت شد؟یعنی مامانم ناراحت شد؟ حالم دیگه داره از این لوس بازیا بهم میخوره .علاقه ام بهش کمتر شده .میشه یه پیشنهادی یه راه کاری جلوی پام بذارین؟

    توسط 1271768917 · 867 روز 4 ساعت 37 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • وضوع مطرح شده، عام، فراگير و بهتر بگوييم دامن گير است و انسان هاي فراواني را به خود مشغول كرده است. گمان نكنيد كه تنها شما با اين مشكل روبه رو هستيد. گاه مادر شوهر و گاه مادر زن و گاهي اوقات ديگران به گونه اي موجبات رنجيدگي خاطر ديگران را فراهم مي‌آورند. بدانيد آنچه رخ داده است نمك زندگي است و شما را مي آزمايد و مسير كمالي شما را هموار مي سازد. اين نوع رخدادها طبيعي است، بايد راه كنار آمدن با آن ها را آموخت،‌ همانند حوادث طبيعي. بشر نمي تواند جلوي رخ دادن زلزله را بگيرد، بلكه با تدابير لازم منازلي را مقاوم مي سازد تا آسيب پذيري از زلزله را كاهش دهد. شما بايد بدانيد كه اين نوع حوادث طبيعي، لازمة زندگي است و بايد راه برخورد با آن ها را بيآموزيم. بر اين اساس توجه شما را به راهكارهاي زير به منظور برخورد با حوادث اين چنيني ـ نه حذف آن ـ جلب مي نماييم و اميدواريم با عمل به آن‌ها موفقيت كامل نصيبتان گردد و پيمودن جاده كمال و ترقي برايتان آسان و هموار شود. 1ـ سريع حرف از جدايي نزنيد. مشكل را حل كنيد، نه آن كه راه فرار را پيش گيريد. حرف از جدايي زدن باعث عمق دادن به مشكل مي شود، چون جدا شدن آسان نيست و سخت تر از به هم رسيدن است. 2ـ راه كاهش دخالت ديگران، كاهش سطح ارتباط است (نه قطع ارتباط) البته ميزان سطح كاهش ارتباط بايد به گونه اي باشد كه موجب مشكلات بيشتر نشود. مادر شوهر يا هر عزيز ديگري شما را مجبور به انجام عملي نمي كنند‌! شما مي‌توانيد هم دل آن ها را به دست آوريد، هم استقلال خودتان را حفظ كنيد. گاهي اوقات به حرف آن ها عمل كردن ضرر ندارد و سود دارد، گاهي اوقات ضرر دارد و برخي مواقع نه ضرر دارد و نه سود (منظور سود و ضرري است كه به خانواده شما بر مي‌گردد. اگر دخالت او به سود شما باشد، نمي توان اسم آن را دخالت گذارد، بلكه انصافاً آن ها را مصلحت انديش خود بدانيد و در اين مورد از جاده انصاف و مروت خارج نشويد و به حرف آن‌ها گوش بكنيد، هر چند در جايي ديگر به ضرر شما حرف زده باشد. فعلاً اين حرفش خوب است. شما بايد سخن خوب را حتي از دشمن بگيريد و عمل كنيد، تا چه رسد به ... . اگر دخالت به ضرر شما بود، لازم نيست و نبايد به حرف او گوش بكنيد،‌ ولي لازم هم نيست كه به جنجال بكشانيد. سخن او را نشنيده بگيريد، حتي با زبان منطق (توسط شوهرتان) او را از اظهار نظر اشتباهش آگاه سازيد. اگر دخالت او خنثي بود، خودتان تصميم بگيريد. بنابراين هر كلامي كه ديگران در مورد خانواده شما (دو زوج جوان) مي گويند، دخالت نيست، مگر آن كه بر خلاف مصالح خانواده باشد. آن ها شما را به عمل مجبور نمي كنند. مي توانيد با زيركي و مهارت از كنار آن بگذريد، و بدون اين كه به مخالفت كشيده شويد، به قول معروف بگوييد چَشم، ولي راه خودتان را برويد. 4ـ بايد با تمام اعضاي خانواده ارتباط داشته باشيد و هر شخصي را به زبان خودش در كنار خود داشته باشيد. مسير زندگي خويش را بر اساس مصالح خانوادگي و با مشاركت همسرتان ترسيم كنيد و به ديگران احترام بگذاريد و با مخالفت رو به رو نكنيد، ولي لازم نيست متابعت داشته باشيد. مهم آن است كه شما و همسرتان همانند دو نيلوفر به دور هم بچرخيد و بپيچيد كه الحمد لله اين حاصل است. حرف هر كسي را به خود او محدود كنيد. اگر مادر شوهر، يا مادر همسر نامهربان است، شوهر و همسر چه گناهي كرده اند كه تاوان بپردازند؟! 5ـ دامنه بگو مگو را محدود كنيد و به آن گسترش ندهيد. به ديگران نگوييد و با خودتان حل و فصل كنيد. تصميم گيرنده خودتان هستيد و همان گونه كه گفتيد،‌ قهر ها بايد كوتاه مدت باشد. اگر قهر كرديد، خانه را ترك نكنيد، محل خواب خود را عوض نكنيد،‌ حتي بالش خود را تغيير ندهيد. فقط محدوده آن را كاهش دهيد تا تأثير منفي آن كم باشد. و زود به زود هم قهر نكنيد. 6ـ خانواده بدون مشكل نيست. هميشه در صدد حل آن باشيد، نه دامن زدن به آن. اميدواريم در زندگي و از مشكلات پيش آمده،‌ در مسير كمال و ترقي بهره بگيريد. ديگران حرف نابجا بزنند و شما جواب ندهيد تا جزو آدم هاي صبور باشيد. ديگران بدي كنند و شما جز خوبي روا مداريد تا جزو نيكوكاران باشيد. نيكي را با نيكي و بدي را با بدي پاسخ دادن كار تاجران است، نه انسان هاي نيك انديش اهل زندگي و ترقي. پس براي حركت در اين مسير تلاش كنيد. اگر در اين مسير يك قدم برداشتيد،‌ خوب است وگرنه براي بد بودن نياز به امكانات و دانش، تقوا، ايمان و ... نيست و آن راه را پيمودن آسان است. به اميد آن كه بدترين آدم ها با گذشت شما به بهترين انسان ها بدل شوند، تا چه رسد به مادر شوهري كه جز خير برايتان نمي خواهد و در اين مسير فقط شايد اشتباه بكند كه با گذشت شما و آگاهي دادن، او نيز مسير خوبي ها را مانند شما پيش خواهد گرفت. در حال حاضر بهترين راه حل براي خروج از عصبانيت و شرايط سخت روحي، عمل كردن به شيوه اي است كه اسلام آن را پيشنهاد كرده و آن تغافل و چشم پوشي است. تغافل يعني خود را به غفلت زدن و ناديده گرفتن. البته انسان نمي تواند از خاطرات گذشته غافل بماند و به طور كلي آن را از صفحة ذهن خود پاك نمايد، ولي مي تواند طوري وانمود كند كه انگار آن را فراموش كرده و اين امر شدني است. آن چه آدمي را از پا در مي آورد، ادامه و استمرار فشارهاي رواني پس از وقوع حوادث است كه حالت خود خوري و غصه خوردن به وجود مي آورد و مي توان آن را شكنجة رواني ناميد. مرور كردن تاريخ پر درد گذشته، حاصلي جز افسردگي و اضطراب ندارد. به همين منظور، اسلام تغافل و ناديده انگاشتن را مطرح كرده است. در امور زندگي و برخوردهاي اجتماعي نبايد كور باشيم، ولي در بعضي از مواقع بايد چشم هاي خود را ببنديم. امام صادق(ع) مي فرمايد: "صلاح زندگي و معاشرت با مردم محتواي پيمانه پُري است كه دو سومش فهم و يك سومش تغافل است". با اتخاذ اين روش، هم آرامش روحي و رواني تأمين مي شود و هم قدر و منزلت آدمي محفوظ مي ماند. امام علي(ع) مي فرمايد: "با تغافل كردن از چيزهاي كوچك، خود را بزرگ كنيد و بر قدر و منزلت خويش بيفزاييد". البته واپس زدن و تغافل كردن، يك عمل غير عادي است و براي انجام آن نيرويي لازم است كه شخص را در فشار بگذارد و او را به تغافل وادار نمايد، چون انسان، در پي انتقام گيري و تلافي كردن است و به آساني نمي خواهد گذشته را ناديده بگيرد. كساني كه تغافل نمي كنند و نمي خواهند حوادث گذشته را فراموش كنند، همواره در رنج و عذاب به سر مي برند. امام علي(ع) مي فرمايد: "كسي كه تغافل نكند و از بسياري از امور چشم پوشي ننمايد، زندگي اش تيره و تار خواهد بود". ديل كارنگي مي گويد: "ما صاحب آن خُلق سليم و روح پاك پيامبري نيستيم كه بتوانيم دشمن خود را دوست بداريم اما براي سلامت و خوشي خود بايد آن ها را ببخشيم و فراموششان كنيم. اگر كسي بدي كند يا مال شما را بربايد، اهميّتي ندارد، بلكه فراموش نكردن و دائماً به خاطر آوردن آن است كه شما را ناراحت مي كند". ايشان در جاي ديگر مي گويد: "اگر شما نمي توانيد دشمنانتان را دوست بداريد، اقلاً خودتان را دوست داشته باشيد. خود را آن قدر دوست بداريد كه نگذاريد دشمنان شما بر خوشي و سعادت و زيبايي شما مسلط گردند و آن را تحت قدرت خود گيرند. شكسپير در اين‌باره مي گويد: "كوره را براي دشمنان خود آن قدر گرم مكن كه حرارت آن خودت را بسوزاند". سعديا، دي رفت و فردا همچنان معلوم نيست در ميان اين و آن فرصت شمار امروز را شما كه نمي خواهيد با مادر شوهرتان زندگي كنيد، بلكه با همسرتان پيوند زناشويي برقرار كرده ايد و با همسرتان مشكلي نداريد و او را دوست مي داريد. قدر اين دوستي را بدانيد و با توكل بر خداوند و استعانت از پروردگار به زندگي خود ادامه دهيد و به جدايي اصلاً فكر نكنيد. به مرور زمان مشكلات بر طرف خواهد شد.

      توسط مدیریت سایت · 864 روز 6 ساعت 13 دقیقه قبل

  29. 0 votes

    سلام
    من پسری 26 ساله هستم دوسال پیش با دختردایی ام نامزدی کردم بسیار بهش علاقه داشتم و اونم بهم علاقه داشت باهم خوب بودیم تا زمانی که ما در دوران نامزدی با هم ارتباط داشتیم که یکباره بعد چند مدت چند ارتباط گفت نسبت بهت حس بدی دارم نمیتونم باهات زندگی کنم بخاطر اینکه باهم ارتباط داشتیم و نزدیکی کردیم ازت بدم میاد بعد کلی بحث ازم جدا شد و خانوادهامون را بهم ریخت و خانوادها تحت فشار قرارش دادند اما بازهم قبول نکرد و جریان ما به مدت 16 ماه تموم شد الان دوباره دوهفته ای جریانمو به واسطه دوستش شروع شد گفت پشیمونم و بچه بودم من هم که دوستش داشتم با کمی صبر قبول کردم بعد سه هفته باهم بودن و چند دعوا سر فضای مجازی مثل واتساپ و ایستاگرام حلش کردیم و کنار اومد اما ی شب باهم بیرون رفتیم بحث ارتباط جنسی پیش اومد من هم احساس کردم نیاز دارد و خواستم نیازش برطرف کنم بعد اون شب دوباره بهم ریخت گفت نمیتونم باهم ارتباط داشته باشیم و حس بدم دوباره شرو شده نمیتونم دیگه باهات زندگی کنم من با هرکی که بهم ارتباط داشته باشه حسی بدی پیدا میکنم الان هم گفته نمیتونم قبول کنم باهم زندگی کنیم بخاطر این حس بدی که بهت دارم و نمیتونم به خانوادهامون بگم که تو را نمیخوام تو باید بگی من را نمیخای نمیدونم چکار کنم خانوادهامون خیلی بهم وابسته اند و من خیلی دوستش دارم نمیخام از دستش بدم کمکم کنید خواهشا

    توسط abdeman · 825 روز 1 ساعت 35 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • در این مورد باید مشاوره ای حضوری جواب شما رو بده چون رفتار ایشون باید بررسی بشه در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید دفتر قیطریه: ۰۲۱-۲۲۶۸۹۵۵۸ خط ویژه دفتر سعادت آباد: ۰۲۱-۲۲۳۵۴۲۸۲ خط ویژه دفتر شریعتی: ۰۲۱-۸۸۴۲۲۴۹۵ خط ویژه

      توسط مدیریت سایت · 824 روز 17 ساعت 22 دقیقه قبل

  30. 0 votes

    سلام
    من زنی 31 ساله هستم 3 ساله که ازدواج کردم و یه پسر یکساله دارم. همسرم از وقتی بچه دار شدیم خیلی تغییر کرده و با من خیلی بدرفتار میکنه، مخصوصا جدیدا خیلی رفتارش با من بد شده و همش به من بی احترامی و توهین میکنه و وقتی میخواد ازم ایراد بگیره با توهین میگه. ولی وقتی من ازخودش یا خانوادش ایراد میگیرم با اینکه با لحن بد نمی گم ولی شروع میکنه به توهین و فحش دادن و میگه اگه به من یه تو بگی من چندین تو بهت میگم.به من میگه تو روانی هستی و یا میگه تو از نظر عقلی بچه ای و زود ازدواج کردی. اگه از خواهر یا شوهر خواهر یا هر کسی تو فامیلمون تعریف کنم میگه تو خیلی حسودی. مرتب به من میگه تو زن زندگی نیستی.من هفته ای دو روز میرم دانشگاه و اون دوروز کلا خونه نیستم و چون بچم تازه راه افتاده همش باید مراقبش باشم بعضی وقتها وقت نمی کنم خونه را مرتب کنم یا به خودم برسم و به خاطر این موضوع همش تحقیرم می کنه و فحش میده. وقتی بخاطر رفتارش باش قهر میکنم و حرف نمی زنم اونم بامن حرف نمی زنه و قهر میکنه. میگه وقتی باهات قهرم یا تو خونه نیستی من راحترم و بیشتر میتونم به کارام برسم. فقط وقتی نیاز جنسی داره باهام خیلی خوشرفتار میشه و وقتی نیازش برطرف شد دوباره توهینهاش شروع میشه.البته رفتارش فقط با من اینجوریه و با بقیه خیلی خوشرفتاره.
    خواهش میکنم راهنماییم کنید دیگه دارم دیونه میشم از این رفتاراش، حس میکنم دیگه دوستش ندارم و ازش بدم میاد، شبا خواب ندارم از فکرش، بعضی وقتا از خدا میخوام منو بکشه راحت شم از این زندگی ولی بعد دلم برای پسرم میسوزه و حرفمو پس میگیرم.

    توسط mina2110 · 812 روز 11 ساعت 44 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید 021-22354282 021-22689558

      توسط مدیریت سایت · 809 روز 17 ساعت 45 دقیقه قبل

  31. 0 votes

    سلام اگه زنو شوهری از هم طلاق بخوان بگیرن . هیج کودومشون نخوان مثلا بچشونو نگه دارن و اون بچه مثلا بیست سالش باشه باید کجا بمونه ؟ باید بره پیشه بهزیستی ؟ یا کمیته امداد ؟ اگه از معافیت تحصیلی استفاده کنه و در حاله درس خوندن در دانشگاه باشه و این اتفاق بیقته از سربازی معاف میشه به خاطر این که مثلا هیچ خونه ای نداره که توش بخواد بمونه ؟

    توسط saeed44 · 808 روز 4 ساعت 16 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • در این مورد چون 18 سال به بالاست پس زندگی مستقلی میتونه داشته باشه و اگر بخاطر سرپرستی از مادرش باشه میتونه درخواست معافیت سربازی کنه

      توسط مدیریت سایت · 806 روز 8 ساعت 54 دقیقه قبل

  32. 0 votes

    سلام
    من زنی 31 ساله هستم که بعد از 7 سال زندگی با همسرم به دلیل نداشتن تفاهم و تنش هایی که داشتیم از هم جدا شدیم. بر خلاف من، همه کارهاش بدون فکر و با لجبازی بود و با وجود اینکه اصرارش برای جدا شدن بیشتر از من بود و دوست داشت به این نقطه برسه، یک هفته روی تصمیمش نتونست وایسته و مدام با من تماس میگیره که پشیمونه و عوض شده و میخواد از دوباره شروع کنه. من اصلا از تصمیمم پشیمون نشدم و نظرم اینه که ما با هم جور نبودیم و دنیاهامون متفاوته. میخواستم هرچه زودتر گذشته رو فراموش کنم و به فکر آینده باشم ولی با این حرفهاش من رو به هم میریزه. نمیدونم شاید حس دلسوزی بهش دارم و باعث تردید من میشه. لطفا راهنماییم کنید.

    توسط rose · 740 روز 21 ساعت 16 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • گذشته جزیی از زندگی شماست پس باید درگذر زمان فراموشش کنید ..یعنی لایه های زمان اونو پایین ببره پس سعی در تکرار خاطرات نکنید و تمام نشانه های زندگی گذشته رو از بین ببرید و اگر در تصمیم خودتون مصمم هستید دایم در مورد گذشته فکر نکنید مسافرت برید و کار یا حرفه یا رشته تحصیلی رو که علاقه دارید و ادامه بدید و وارد جمع و شرایط جدید بشید و دوستان و شرایط جدیدو تجربه کنید تا بتونید در مسیر جدید گذشته رو زودتر به دست فراموشی بسپارید متخصصان معتقدند ورزش مانند داروي ضدافسردگي عمل مي‌كند و چنانچه روزانه 30‌‌دقيقه سريع راه بروند يا به طور منظم ورزش كنند ، پس از 10 روز تاثير آن را در بهبود وضعيت روحي و شادابي خود خواهند ديد. از طرف ديگر، چنانچه ورزش به مدت طولاني در فعاليت‌هاي ثابت روزانه گنجانده شود ، موجب عملكرد بهتر مغز شده و مواد شيميايي مسوول داشتن احساس بهتر و رضايت وارد خون مي‌شود. روابط دوستانه را گسترش دهيد به جاي انزوا و دوري از جمع روابط دوستانه را گسترش دهيد. به ياد داشته باشيد دوستي‌ها شادي‌ها را مضاعف و غم‌ها را تقسيم مي‌كند. در روابط دوستانه مهر ورزيدن وجود دارد و همين امر براي تان بسيار مفيد خواهد بود. حتي اگر در يك لحظه جز خودتان كس ديگري براي مهر ورزيدن وجود نداشت يا امكان مهرورزي را به شما نمي‌داد. بدانيد افرادي كه نمي‌توانند خودشان را دوست داشته باشند ، هرگز قادر به محبت كردن به ديگران نيز نيستند. پس از خودتان شروع كنيد. اما سعي كنيد رفت و آمد با افراد گوناگون را نيز تجربه كنيد. به اين ترتيب حتي مي‌بينيد كه افراد خصوصيت‌ها و نقاط مثبت و منفي زيادي دارند و از اين رو بخشيدن خود و ديگران نيز براي تان ساده‌تر مي‌شود.

      توسط مدیریت سایت · 738 روز 23 ساعت 24 دقیقه قبل

  33. 0 votes

    من واقعا زندگیم داره از هم میپاشه اونم به بدترین شکل ممکن اطرافمم پر شده از ادمای بدون علم که نظریه های بیخود میدن به من..خاهش میکنم هررچه زودتر با من ارتباط برقرار کنید و یا ادرس مطب رو بدین خدمت برسم..خاهشا زودتر جواب بدین وضعیت زندگی من اورژانسیه

    توسط LS23 · 686 روز 19 ساعت 5 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید 021-22354282 گاهی اوقات باید برای فرار از تنش طرف مقابل رو نظرشو قبول کرد و حق رو بهش داد ..چون چنین افرادی شمارو اونقدر پایین میکشونن که در حد و شان خودشون بشید و این یعنی حقارت شما پس بهتره برای دور بودن از جرو بحث های بی مورد با یک تایید صوری فرد رو راضی کنید آدم‌های غیرمنطقی را به دسته‌هایی تقسیم می‌کنم: – آنهایی که نمی‌شود گفتگوی منطقی با آنها داست، آنها استاد پیچاندن و منحرف کردن موضوع گفتگو هستند، دست آخر هم به شما می‌گویند که خود شما مشکل دارید و توانایی ارتباطی و بحثتان پایین است! – آنهایی که برداشت‌های اشتباه از حرف‌های شما می‌کنند. – آنهایی که به هیچ حد و مرزی احترام نمی‌گذارند و از راه رفتن روی اعصاب شما لذت می‌برند. – آنهایی که هیچگاه خودشان را جای شما نمی‌گذارند و از زاویه دید شما به قضایا نگاه نمی‌کنند. مثلا وقتی در مورد مشکلات کاری و مسئولیت‌هایتان با آنها صحبت می‌کنید یا در مورد محدودیت‌هایتان می‌گویید، هیچگاه شما را درک نمی‌کنند. – آنهایی که به صورت زبانی یا احساسی از شما سوء‌استفاده می‌کنند. – آنهایی که حقایق را دستکاری‌شده ابراز می‌کنند و آنهایی که دروغگو هستند. – آنهایی که بعد از گفتگو به آنها همیشه متوجه جنبه‌های منفی زندگی‌تان یا ناکامی‌هایتان می‌شوید و پس از اتمام صحبت با آنها، افسرده می‌شوید و حس بدی نسبت به خودتان پیدا می‌کنید. – آنهایی که با سکوت، نیشخند، یک جمله کنایه‌آمیز یا با استدلال‌های خیرمنطقی، دیوانه‌تان می‌کنند. – آنهایی که ظاهر معصوم و پاکی به خود می‌گیرند، اما همیشه به صورت مخفی نقشه‌ها و مقاصدشان را به آهستگی دنبال می‌کنند و به شما ضربه می‌زنند. در اینجا ۶ ترفند ساده برای مدیریت و برخورد با این آدم‌ها را می‌آورم. ۱- تا جایی که ممکن است، کمتر با این افراد برخورد داشته باشید: این راه حل البته پاک کردن صورت مسئله است، اما به شدت کارا است! هیچ وقت در قابل این افراد مسیح پذیرای رنج نباشید، کاری برای خودتان بتراشید، حتی با کمی بی‌ادبی یا بی‌اعتنایی سر صحبت را با دیگری باز کنید. ۲- حمله زیرکانه متقابل: اگر نمی‌توانید از شر شخص آزاردهنده راحت شوید و او بی‌و‌قفه در حال حمله کردن به شماست، کاری کنید که حواسش پرت شود و به فکر رود. اشتباه‌‌آمیزترین کار در قابل این افراد این است که بخواهید با گزاره‌های منطقی آنها را قانع کنید، زرنگ باشید و مثلا با یادآوری یک خاطره ناخوشایند یا موفقیت حرفه‌ای رقیب اصلی او یا یادآوری اینکه او می‌خواسته چه بشود و در عمل چیزی نشده، به کلی او را گیج کنید. البته باید هنرمند باشید و این کار را با خونسردی و در لفافه انجام بدهید، طوری که حتی خود شخص فکر کند، شما به صورت تصادفی موضوع را پیش کشیده‌اید و منظوری نداشته‌اید. ۳– بعضی از آدم‌ها ذاتا بدذات نیستند، اما سیستم فکری‌شان قابل اصلاح نیست، پس هنگام گفتگو با آنها می‌توانید بحث را از یک روال منطقی به یک روال احساسی تبدیل کنید، مثلا وقتی نمی‌توانید به کارمند زیردست خودتان بفهمانید که از یک کار پرهیز کند و او حاضر به قبول اشتباه او نیست، بگویید که او چقدر آدم پاک‌نیتی است و اگر کاری که شما می‌خواهید، انجام ندهد، رقبای کاری او به سرعت از پیشی خواهند گرفت و آخر کار او و خانواده‌اش متضرر خواهند شد. در اینجا به جای اینکه به صورت مستقیم اشتباه بودن کار و یا تضاد آن با یک قانون مسلم کاری، به کارمند زیردست گوشزد شود، به ملایمت عواقب کارش به او نشان داده می‌شود. مهم نیست که او منطق شما را قبول نمی‌کند، مهم این است که شما به هدف خودتان رسیده‌اید. ۴– زیاد و با حرارت صحبت نکنید، انرژی بی‌خود مصرف نکنید. کم و گزیده سخن بگویید. این کار ضمن اینکه باعث می‌شود انرژی شما حفظ شود، باعث می‌شود به شدت برای فرد غیرمنطقی، جذابیت کمتری پیدا کنید و دیگر هدف و سیبل او نباشید. ۵– اشتباه نکنید! شما نمی‌توانید با همه تلاشتان شخص غیرمنطقی را به جاده منطق بیاورید، شما نمی‌توانید او را با زاویه دید خود آشنا کنید. پس آب در هاون نکوبید و شیوه دیگری انتخاب کنید. ۶– شخص مورد نظر را در جمع گیر بیندازید! هنگام مکالمه دو نفره، شخص غیرمنطقی می‌تواند با استدلال‌های غیرمنطقی‌اش به شدت شما را آزار دهد، اما همین حرف‌های غیرمنطقی در جمع، مبدل به نقظه ضعف او می‌شوند و وقتی از هر سو شما مورد حمایت قرار بگیرید و شخص غیرمنطقی مورد حمله و استهزاء قرار بگیرد، دیگر جرأت هدف قرار دادن شما را پیدا نخواهد کرد. شش موردی که گفتم ابزاری حمله و دفاع مناسبی برای شما در قابل افراد غیرمنطقی هستند، تجربه کاری چندساله‌ام کارایی این موارد را تأیید می‌کنند.

      توسط مدیریت سایت · 685 روز 17 ساعت 7 دقیقه قبل

  34. 0 votes

    سلام من ٣٣ سالمه و ٢ سأله كه ازدواج كردم. شرايط مالي و تحصيلي خوبي دارم و ساكن خارج كشور هستم.٣ سال پيش به ايران اومدم و به فكر ازدواج بودم. در زمان خواستگاري از همسرم با اينكه شرايط خانوادگي و فرهنگي ايشون رو پسنديدم ولي ظاهر همسرم صد در صد ايده ال من نبود. در هر صورت با إصرار خانواده و اشتباه خودم بعد از ٦ ماه ازدواج كرديم و با همسرم به خارج اومديم. ولي مشكلات دقيقا از همينجا و در واقع از روز عروسي شروع شد. اولين بار كه من بدن همسرم رو ديدم ( بعد از ازدواج) يه شوك بزرگ گرفتم. از جناق سينه تا نزديك ناف يه زخم تازه و عميق بود . همسرم اونجا براي اولين بار به من گفتن كه رد عمل قلبي بوده كه در بچگي داشته و چند ماه قبل ( دوران نامزدم كه من ايران نبودم) ليزر كرده بوده تا محو بشه ولي ليزر بد انجام شده و زخم شديد تر شده. شرايط سختي برام پيش اومده بود، من خودم درگير تلاطم ذهني اينكه ظاهر همسرم رو كامل دوست ندارم و حالا اين مشكل زخم روي بدن ( بين دو سينه ) هم أضافه شده بود كه تصوير خوشايندي اصلا نداشت. در هر حال طول اين ٢ سال سعي كردم روي خودم كار كنم و اين موضوع رو براي خودم كم اهميت جلوه بدم و بيشتر به نكات مثبت همسرم توجه كنم . همچنين براي اينكه ميديدم كه خودش هم از موضوع رد زخم سينه ناراحت هست سعي كردم به اون هم روحيه بدم و براش موضوع رو جوري جلوه بدم كه اهميت نداره و دلش نشكنه. ولي ته دل خودم راضي نيست و حس خوبي ندارم. روابط جنسي كه داريم خيلي خوشايند نيست چون تصوير ظاهري بدن ايشون خيلي برام جذاب نيست بخصوص با زخم بين دو سينه. از يك طرف هم نميخوام دل همسرم بشكنه و ناراحت بشه و متوجه بشه كه من از اين موضوع ناراحتم. حالا نمي دونم بايد ادامه بدم و صبر و تلاش كنم شايد شرايط بهتر بشه يا به جدايي فكر كنم. و البته تا حدي هم از لحاظ رفتاري با هم مشكل داريم و رفتار ايشون با چيزي كه قبل از ازدواج ديدم متفاوته . در هر حال اين دو راهي خيلي فكرم رو مشغول كرده و ممنون ميشم كمك فكري بهم بدين.

    توسط Mohsenrzkrzk · 638 روز 1 ساعت 4 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • شما با سکوت اولیه خودتون به نوعی در حق خودتون و ایشون خیانت کردید ... و امروز دنبال بهانه ای برای فرار از زندگی کردن با ایشون هستید به هر حال برای ایشون مشکلی پیش اومده و شما یا میتونید درکش کنید و یا اینکه تصمیم دیگه ای رو خواهید گرفت ...پس اول ببنید مشکلتون در اخلاق و رفتار ایشونه یا ظاهرش؟ و بعد میتونید برای حل و فصل مشکل قدم بردارید

      توسط مدیریت سایت · 633 روز 3 ساعت 59 دقیقه قبل

  35. 0 votes

    باسلام خدمت شما.نمیدونم مشکلاتم از کجا بهتون بگم.من ۲۶ ساله و شوهرم ۳۰ ساله هستن.ما یک سال عقد بودیم و یک سال و نیم هم هستش که ازدواج کردیم.من دختری با اعتقاد هستم و حجاب خودم رو دارم و نماز و روزه و واجباتم رو انجام میدم.البته خیلی دختر اجتماعی و مستقلی هستم و دوست دارم آزادی عمل و بیان داشته باشم.برای همین با تمام خواستگارام مدتی رو با اطلاع خانوادم صحبت میکردم یا تلفنی یا حضوری.خانوادم هم با این موضوع مشکلی نداشتن.چون خواهر بزرگتر من در ازدواجشون به مشکل ب خورده بودن و با شوهرش اختلاف داشتن.هم از لحاظ خانوادگی هم اینکه شوهرش خیلی بی مسئولیت و رفیق باز بودن و نسبت به زن و بچه خودش اصلا ارزش و اهمیتی قایل نبود.چه از لحاظ عاطفی چه مالی و چه شخصیتی. البته الان خداروشکر دوباره برگشتن سر زندگیشون.سال ۹۳ که شوهرم به خواستگاری من اومدن من خیلی میترسیدم که منم توی آینده مثل خواهرم بشم و خانواده شوعرم اذیتم کنن و شوهرم هم اونارو همراهی کنه.ولی مادرشوهرم بسیار با من خوب برخورد میکردن و خیلی مهربون به نظر میرسید. پدرشوهرمن حدود ۱۶ سال پیش فوت کردن و شوهرم بچه دوم خونه هستش.شوهرم توی جلسات خواستگاری حاضر نشد یه مدتی با من حضوری بیرون یا تلفنی صحبت کنه و این یک علامت بزرگ برای من بود اما من نادیده گرفتم و گذاشتم به حساب مسئولیت پذیری و تعصب ایشون.چون ایشون عقیده داشتن که من ناموس مردم رو توی خیابان ها یا بیرون نمیچرخونم یا پای تلفن به حرف نمیگیرم چون خودم ناموس دارم.ایشون حتی روز آزمایش حاضر نشده بود شماره منو بگیره و با خودم برای گرفتن مدارک هماهنگ کنه و ازینکه مادرم گفته بود که دختری بیرونه و مدارکش پیش خودشه با خودش هماهنگ کنید ناراحت شده بود و گفته بود که مادرش بامن تماس بگیره و به ایشون زمان و مکان قرار رو اطلاع بده!خلاصه من که خیلی تعجب میکردم اماحس خوبی بهم دست میداد و میگفتم خوبه.ایشون وقتی اومد خواستگاری گفتم بهش که من دختری اجتماعی هستم بیرون کار میکنم مانتویی هستم و کمی هم آرایش دارم‌.محرم نامحرم سرم میشه ولی عروسی میریم و اهل بزن و برقص توی جمع خانوما هستیم و ایشونم گفت که هیچ مشکلی نداره.فقط گفت آگه یروز همسرتان دوست داشته باشه شما چادر سر میکنید و منم چون توی بیشتر مراسمات و مناسبت ها سر میکردم گفتم شاید اینکارو بکنم.من مانتویی رفتم آزمایش و عقد و خلاصه بقیه کارا.اینم بگم که مادرشوهرم از همون روز خواستگاری شروع کرد به مخالفت و بهانه جویی و گلایه به شوهرم از خانواده من.چون ما رسم داریم که خانواده پسر یا پسر چند تیکه از وسایل خونه رو بجای شیر بها میخرند و پدرمادرم گفتن و ایشون با وجود مخالفت مادرش قبول کرد که اون سه تیکه رو بخره‌.ولی بابام مستقیما اشاره نکرد که این معادل شیربهاست‌.چون پدر من فردی خجالتی وکم رو هستش و عادت نداره حرفاش رو مستقیم و بی رودربایستی بگه و این خیلی از مشکلات ایجاد کرده تا حالا‌.مثلا شوهرم راجعبه سکه گفتن عندالاستطاعه و بابام که اصلا حواسش نبود گفت باشه ولی توی بله برون با مخالفت فامیل و بردارم حرفاشون عوض کردن و گفتن عندالمطالبه.اونام اعتراضی نکردن ولی دریغ ازینکه مادرش بشدت ناراحت شده و دعوا کرده بود با شوهرم بعد مراسم که چرا قبول کردی.خلاصه توی عقد مادرشوهرم یکدفعه بلند شد و با یه لحن بلند و دعوا گونه گفتش که ما گفتیم عندالاستطاعه و شوهرم رفت و یکم آرومش کرد و بابام بازم هیچی نگفتم و اطرافیان هم گفتن بگذارید به اختیار داماد هرچی اون میگه همون بشه.شوهرمم گفت عندالاستطاعه.مادرشوهرم خوشحال شد و نشست سرجاش.مادرشوهرم از همون روز اول تصمیم نداشت یک هزاری برای من خرج کنه و نه خودش و نه میخواست پسرش خرج کنه.توی محضر از گلها پلاسیده خونه دایی شوهرم چیده بودن و آوردن محضر و حتی یک زیر لفظی یا چادر هم برای من نیاورده بودن.دخالت ای مادرشوهرم از همون روزا شروع شد تا الان.بعد از عقد نمیخواست منو پاگشا کنه و میگفت ما اهل بریز و بپاش نیستیم و ازین رسما نداریم و شوهرم هم حرفای اونو تکرار میکرد.خداشه ده ماهم چیزی نمیگفتی فقط گفتیم که پس اجازه بدین ما اینکارو کنیم.ولی چون میدونستن که آگه ما اول پا گشایش کنیم خیلی براشون بد میشه یا بلاخره مجبورن اونام پاگشا کنن یه مهمونی در حد ده نفر توی خونشون با هزینه شوهرم گرفتن و ما رفتیم به عنوان کادو دوتا ساعت ۷۰ هزار تومانی گرفتیم!گذشت و من هرچقدرم به مادرشوهرم محبت میکردم و بهش نزدیک میشدم و …رفتارش بامن بدتر میشد و علنا بمن توهین میکرد و من خیلی ناراحت میشدم.حتی توی یک سال نامزدی یبار خونه پدرمادرم تماس نگرفت که حالم بپرسم یا یه سر بزنه چه برسه برای مراسمات عیدی که همیشه داستان داشتیم.شوهرم کارمند شرکتی هستش و درآمدش خیلی بالا نیست ولی بااون حال از خانوادش خواسته بود که برای عیدی بیان خونه ما و خودش همه هزینه هارو میده.ما فقط چندتا تیکه لباس خریده بودیم و یک سرویس ساده و مادرشوهرم به اونم راضی نبود که شوهرم برای من خرج کنه و مدام باهاش دعوا میکرد.خانواده منم انتظار خاصی نداشتن فقط میخواستن ارزش قایل باشن براشون و حداقل یسر برای عرض تبریک بیان و منو به عنوان عروسشون به رسمیت بشناسند. شوهرم تلاش میکرد منو خوشحال کنه و منم از سر بچگی ناراحتی هامو از خانواده شوهرم به شوهرم انتقال میدادم دریغ ازینکه با وجود حمایت هاشود از من در مقابل خانوادش توی دلش پراز کینه از من وخانوادم میشد‌.من همیشه مخالف این بودم که شوهرم بخاطر من بره با مادرش دعوا کنه ولی اون اینکارو میکرد و بیشتر حسادت مادرشوهرم علیه من تحریک میکرد.شوهرم خیلی کارای اشتباهی میکرد.مثلا هر روز منو بزور میبرد طبقه بالا خونه مادرشوهرم و وقتی بهش میگفتم اجازه بده برم پایین میگفت زن گرفتم کنار خودم باشه نه پیش بقیه.اصلا از خانواده و مادرش دل خوشی نداشت و رابطه خوبی نداشتن.باهاشون دعواهای بدی میکرد و حرمت‌ها رو میشکونه و اونها هم همه چی رو از چشم من میدیدن.مادرشوهرم هم بی تقصیر نبود.اجازه نمیداد ما راحت یه آب بخوریم میگفت همه چی باید بمن باید ازمن اجازه بگیرید و مدام پشت سرمن حرف درمیاورد.من خیلی سعی میکردم دل مادرشوهرم بدست بیارم و خیلی باهاش مهربون بودم اما اصلا انگار نه انگار.منو دشمن خودش میدونست.چشم دیدن منو نداشت.شوهرمم این مسیله رو میدونست.ما چون قرار بود طبقه بالای خونه مادرشوهرم زندگی کنیم من خیلی نگران بودم و همش راجعبه این موضوع باهم حرف میزدیم و مادرشوهرم میگفت خونه منو ازم گرفتین و همش میرن بالا و فلان.شوهرم میگفت نه من دوستت دارم اجازه نمیدم کسی بهت چیزی بگه و فلان‌.تویه نامزدی با وجود مشکلاتی که با خانواده شوهرم داشتیم خود شوهرم هم خیلی محدودم میکرد.بعد از عقد به هزار ترفند گفتش که از طرف خانواده و فامیلاش بخاطر پوشش من تحت فشارها درحالیکه من باهاش طی کرده بودم و پوششم اصلا بد نبود‌.شوهرم که خودش قبول کرده بود پوشش منو هر روز به یه بهانه میگفت عکاسی قدیمیترین بیار ببینم.دوست دارم ببینم چه شکلی بودی یا مثلا عروسی داداشت چی پوشیدی‌.دانشگاه دوستات کیا بودن دریغ ازینکه دنبال گذشته من بود. یروز ازم پرسی قبلا فیسبوک داشتی گفتم بله ولی خیلی وقته دیگه ندارم.نکنه از اونموقع فکرش درگیر شده و دنبال این بوده که فیسبوک منو حک کنه و اینکارو هم کرد.صبح ساعت۴ اومد دنبالم و منکه خیلی ترسیده بودم الکی به مامانم گفتم میریم کوه.من توی فیسبوک هیچی نداشتم فقط با یه آقایی که ازم خواستگاری کرده بود یکبار حضوری حرف زده بودم و همونجا تموم شده بود چون اون طرف متاهل از آب دراومد و من دیگه فیسبوک بستم و هیچ صحبت خاصی بین ما نشده بود.من حتی دوستانی که توی فیسبوک داشتم همه دختر بودن و فقط داداشم و پسرعمم بودن که پسر بودن.خلاصه اون صبح هرچی از دهنش دراومد به من گفت و اینکه آره شما از مامان من ایراد میگیرن بهتون نشون میدم آبروت میبرم پیش خانوادت و من این موضوع به خانوادم نگفته بودم.اونقدر منو تهدید کرد سرهرموضوعی و تحت فشار گذاشت که یروز خودم رفتم همه چی به خانوادم گفتم و انا گفتن که اصلا گذشته تو به این آقا مربوط نمیشه.خانواده ها درگیر شدن و ما مدتی باهم توی عقد قهر بودیم.شوهرم خیلی عصبی و بد دهن بود و از هرفرصتی استفاده میکرد تا بمن پرخاش کنه و فحش بده.ولی زودم پشیمون میشد و معذرت خواهی میکرد اما چون فحشای رکیک و تهمت میزد خیلی وقتا میبخشیدم اما از دلم نمیرفت.یبارم یکی از دوستام بمن پیام داده بود که بیام خونتون و من هنوز عقد بودم بعد من گفتم آره بیا و اشتباهی به شوهرم فرستادم.شوهرم کهم بشدت با ارتباط با دوست کلا مخالف بود و از نظرش همه دوستا آدمایی عوضی بودن شروع کرد دادن به فحشای رکیک به من و دوستم.تو همون فرصت یکی از خواستگارام من خواهرش دوست خواهرشوهرم از آب دراومده بود و گفته بود که من یه ماه با برادر تلفنی صحبت کردم و بعدش جواب رد دادم.شوهرم که آبنوس شنیده بود مثل یه بمب منفجر شد و شخصیت اصلی خودش رو رو کرد.من همون موقع جریان فیس بوک و فحش دادنش و عصبی بودنش و …رو به خانوادم گفتم.خیلی و مدت چندهفته قهر بودیم ولی من چون احساساتی بودم از همه اشتباهاتش گذشتم و تصمیم گرفتم دوستام بذارم کنار و هر طور اون میگه باشم تا زندگیم حفظ کنم.چون عاشقانه دوستم داشت و اونم خیلی بهم عاشقانه محبت میکرد و از هیچی برام دریغ نمیکرد.پیش همه احترام میذاشت مخصوصا پیش خانوادش و اصلا برام خسیس نبود باوجود نداری و ازم حمایت میکرد.اما خیلی بدبین و منفی بافی بود.خانوادم خیلی نگران بودن اما چون سنتی بودن و منو شوهرم دوباره مسافرت رفته بودیم تو نامزدی فکر میکردن من دیگه دختر نیستم و میترسیدن از طلاق و حرف مردم درحالیکه اونطوری نبود و شوهرم اصلا همچین چیزی ازم تا شب عروسی نخواستم و این اخلاقش خیلی منو مجذوب خودش میکرد.من توی آموزشگاه آزاد تدریس میکردم و مدام با شغل من مخالفت میکرد و به رییس آموزشگاه و من تهمت ارتباط میزد.حتی زنگ زد به آموزشگاه و آبروریزی کرد و من برای چند ماه سرکار نرفتم گفتم عیب نداره شاید بهتر بشه.دخالت ای مادرشوهرم از یه طرف بی پولی از طرف دیگه بدبینی و سوظن شوهرم از طرف دیگه خیلی بهم فشار میآورد.هر طوری بود باهر بدبختی عروسی گرفتیم.خانوادم خیلی خیلی مراعاتش کردن و اصلا بهش سخت نگرفتن و گذاشتن کاملا به اختیار خودش که چطور عروسی میگیره چندبار دعوت میکنه و بقیه چیزا.بابام حتی از لحاظ مالی خیلی کمکمون کرد و حمایت میکرد اما مادرشوهرم فقط آبروریزی میکرد حتی توی عروسی.چند ماه قبل از عروسی مادر مادرشوهرم فوت کرد.پیر بود ولی بهانه بزرگی شد بدست مادرشوهرم.ماهم که خسته شده بودیم از نامزدی و بلاتکلیفی میخواستیم برام سرخونمون اما با گذشت چند ماه از فوت مادربزرگش بازم مادرشوهرم بهانه میآورد.مادرشوهرم گفت من هیچ مهمونی برای جشن عروسی دعوت نمیکنم فقط برای شام و شوهرمم گفت من برای آقایون هیچ موسیقی و بزن برقصی راهم نمیندازم .با یه افتتاحیه عروسی گرفتیم.منو آتلیه نمیبرد و عکس نمیگرفت باهزار بدبختی راضیش کردم که آخرشم بعد از عروسی عکسارو نگرفت و تا مدتها دعواش میکرد و بمن بدو بیراه میگفت.من با این مصیبت رفتم سرخونه زندگیم اونم نه طبقه بالا چون مادرشوهرم اونقدر بهونه گرفت که من موندم زیر پای شما فلان که ما خودمون راضی شدیم بریم زسرزمین.باهزار بدبختی خودمون با شوهرم رنگش کردیم تعمیر کردیم تا شبیه یه خونه بشه.بعد از عروسی گلایه ها و ناراحتی های من شروع شد. از خانوادش متنفر شده بودم و راضی نبودم هیچ ارتباطی باهاشون داشته باشیم.مادرشوهرمم تا میتونست منو اذیت میکرد می‌شوند می‌ پایید از در و پنجره و خلاصه نمیتونستم تو خونه خودم یه نفس راحت بکشم.منم از سر حماقت همه این ناراحتی ها وگلایه هارو به شوهرم منتقل میکردم و اونم کینه میکرد تو دلش.ولی خیلی منو دوست داشت.با رفتاراش و کاراش خیلی سعی میکرد جبران کنه ولی من برام کافی نبود.هم آزادی نداشتم هم خانواده شوهرم خیلی اذیتم میکردن.شوهرم حتی به لباس پوشیدن پیش بابا و داداشم گیر میداد و بارها با من بشدت دعوا میکرد درحالیکه من خودم متعصب بودم و اصلا لباس باز حتی پیش محارمم نمی پوشیدم.ولی به معمولی ترین لباس هم گیر میداد و وای به اون روزی که جایی مراسمی دعوت میشدم چه برسه به عروسی که دیگه واویلا بود.خانواده و مخصوصا خواهرم که از همسرش متارکه کرده بود حق نداشت خونمون بیاد و این مسیله خیلی منو اذیت میکرد چون میدیدم مادرشوهرم چطور به دختر خودش میرسه و رفت وآمد میکنن و فرق میذارن.برای همین دامادشون میکوبیدن سر شوهرم و مقایسه میکردم.شوهرم خیلی اذیت میشد اما منم خیلی تحت فشار بودم….میدونم خیلی اشتباه میکردم اما باور کنین خیلی پشیمونم.دعواهای ما سر این موضوعات و گیر دادنای شوهرم و ….بیشتر و بیشتر شد و شوهرم دست بزنم داشت.کم کم این مسیله براش عادی شد و پیش مادرش با من دعوا میکرد فحش میدادی میزد میشکوند وتحقیرش میکرد.چون. منم تا مرض خودکشی میرفتم که دیگه شو۶رم پشتم نبود.یبار دعوآمون سر وسایل آرایش من بود که صبح پاشیم دیدم همه وسایلای آرایشی و لاک و‌‌….شکونده ریخته آشغال.منم قهر کردم رفتم خونه بابام.قبل از اونم چند بار قهر کرده بودم اما میخواستم بترسونمش و میرفتم خونه خواهرم چون تنها بود و نمیذاشتم خانوادم بفهمن و شوهرمم اینو میدونست.البته بیشتر وقتا از خونه بیرونم میکردی پیش مادرش و کلیدم ازم میگرفت وبعدش خودش میومد.شوهرم خیلی احساساتی بود و اصلا تعادل نداشت و بشدت دمدمی و بهانه جویی بود و با کوچکترین مسیله عصبی میشد.منم خیلی عصبی هستم و وقتی اون عصبی میشد منم پرخاش میکردمی وباهاش درگیر میشدم.چند بار خواستم خودکشی کنم ولی نذاشت حتی مادرشوهرمم این موضوع فهمیده بود چون طبقه بالا میشد هرچی میشد زود میومد پایین.آخرین بار که دعوا مون شد سر مشاوره رفتن بود مثلا قرار بود بریم مشاوره ولی وقتی اومد فهمید من بجای فامیلی خودم فامیلی شوهرم رو به منشی گفتم بمن گفت تو روانی هستی مریضی خانوادگی مریضین‌.منم دیگه جونم به لبم رسیده بود باهاش دهن به دهن دادم تو خبابون منو میزد منم فحشش میدادم بعدش دعوا بالا گرفت و مادرشوهرم دخالت کرد و شوهرم طرف اونو گرفت و مادرشوهرم از فرصت استفاده کرد و بمن فحش داد و زد توی سرم.بعدش شوهرم زنگ زد به مامور.‌..خلاصه خانوادم اومدن و من رفتم خونه بابام.هفته بعدش به اصرار من که خیلی دلم پر بود با داداشم وبابام بلند شدیم رفتیم درخونشون که واسه من چند تیکع لباس بیاریم بعدش شوهرم مقاومت کرد و دعوا سر گرفت بین داداشم و شوهرم و مادرشوهرم زنگ زد پلیس.درحالیکه خداشآهده واسه دعوا نرفته بودیم.میخواستن مثلا یه صحبتی باش هرم بکنن و منم چند تا لباس وادارم. البته اینم بگم شوهرم قبلا به هر بهانه ای لباس ای منو پاره پاره میکرد حتی لباسهایی که دو روزه پیش میخرید که پیش خودش بپوشم و همش فک میکرد من پیش کسی دیگه میپوشم مثلا پیش دخترخاله یا خواهرم.خلاصه بعد از اون قضیه سه ماه قهر بودیم تا اینکه یروز شوهرم زنگ زد و به اصرار من رفتیم بیرون خونه گرفتیم.با اینکه اصلا راضی نبود و فقط فحش بار منو خانوادم میکرد و بابت اون شب که رفته بودیم در خونشون خیلی دلش پر بود و بدجور کینه داشت.بازار بدبختی با وجود مخالفت ای خانوادم من بازم باهاش رفتم خونه گرفتیم و ساکن شدیم.ولی اصلا دیگه مثل قبل نبود‌.یبار ایشون یه آقایی رو آورد گفت خیلی مرد خوبیه بیا باهاش حرف بزنیم ببینیم صلاحه بریم باهم زندگی کنیم یا نه.اون آقام آقای خوب و مسنی بنظر میومد و شروع کرد به مشاوره ما و بنظر شوهرم راضی کرده بود که بره خونه بگیره و دوباره از نو شروع کنیم.ولی بعدش شوهرم مدام بمن میگفت ما به درد هم نمیخوریم من اشتباه کردم زنگ زدم و مدام بهانه مادرش میگرفت همش بامن دعوا و بدرفتاری میکرد.فقط سعی میکردم بهش محبت کنم و بهش میگفتم هرچی تو بگی فقط بمن فرصت بده جبران کنم تو راست میگی من اشتباه کردم.میخواستم جبران کنم و اصلا دیگه شوهرم عشق و علاقه ای نسبت بمن نداشت.انگاری مریض و افسرده شده بود‌یک دقیقه خوب بود دقیقه بعد داغون و توی فکر.نمیتونست یدقیقه رو حرفش وایسته همش حرفاش عوض میکرد میگفت چطور میخوای باز منی زندگی کنی که یه دقیقه اینطوریم یه دقیقه طور دیگه حال خودم نمیدونم.من میگفتم عیبی نداره زمان بده درست میشه.قرار شد بدیم پیش مشاور ولی زد زیرش گفت پول ندارم.اون آقا که به ما مشاوره میداد از من با اجازه شورم حتی درباره روابط جنسی مون هم میپرسی و میگفت میخوام کمک تون کنم.چندین بار بمن گفتش شما توی روابط جنسی تون مشکل دارین و من گفتم نه.چون شوهرم میشناختمش.گفتم تنها چیزی که مشکل نداریم همین قضیست.ولی این آقا میگفت تو فکر میکنی.من خیلی رو مشاوره دآدم و دیدم که آخرش مشکلشون این بود و الان زندگیشون حل شده ولی من مقاومت میکردم.ایشون میگفتن من بدونم شما پیش همسرت چطور میگردی میپوشی میتونم بهت کمک کنم که ازین لحاظ به شوهرت نزدیک بشی و محبتش دوباره جلب کنی.این آقا سه ماه تمام هر وقت که فرصت صحبت پیش میومد این حرفو میزد و من یه بهانه میآوردم ولی بلاخره نمیدونم چی شد قبول کردم.خیلی تحت فشار بودم و شوهرم هیچ توجهی بمن نمیکرد.و من اون لحظه اصلا به این فکر نکردم شاید تبانی بین ایشون و شوهرم درکار بوده باشه.من اینکارو کردم و عکسم فرستادم با لباس خانگی و شوهرم که نکنه از همون اول تلگرامم حک کرده بود و منتظر همچین چیزی بود.بلافاصله عکس دید و یه جنجال بپا کرد و مثل یه بمب منفجر شد.من یه حماقت بزرگ کردم ولی فقط بخاطر حفظ زندگیم بود هرچند اشتباه و شوهرم با نامردی تمام ازندگی من سکاستفاده کرد.حالا این قضیه رو بهانه کرده که تو خرابی فلانی بهمانی خیانتکاری آبروت میبرم آگه نیای توافقی جدا نشیم.منم خیلی ازش معذرت خواستم براش توضیح دادم ولی اونکه دنبال همچین فرصتی بود اصلا کوتاه نمیاد و مدام تهدیدم میکنه و میخواد ازم باج بگیره.منم به طریقی این قضیه رو با خانوادم مطرح کردم که اونا هم خیلی با من دعوا کردن ولی بعد که به قضیه تبانی و حک تلگرامم فکر کردن کمی آروم شدن و حالا میگن فقط ازش جدا شو. شوهرم ازم متنفر شده و میگه دیگه نمیخوامت.تو خیانتکاری.خانوادت خرابه.میگه هرچی در توانم باشه بهت میدم فقط گمشو برو از زندگیم بیرون.خیلی تلاش کردم بهشاید نزدیک بشم و بهش محبت کنم که شاید بهتر بشه ولی میگه وقتی بهم نزدیک میشی بیشتر حالم ازت بهم میخوره.الان چند هفت‌ست حتی بهم نگاهم نمیکنه اصلا ولم کرده و وکیل گرفته تا کارای طلاق موندم انجام بده.منم که کلا ناامید شدم و نمیدونم چیکار باید بکنم یه وکیل گرفتم و رضایت دادم به طلاق توافقی.خانوادم کاملا راضی هستند و خانواده شوهرمم که چند ماه پیش باهاشون آشتی کرده بودم و سعی میکردم روابط درست کنم توی این مدت یه زنگ نزدن ببینن چی شده.چون برادر شوهرم‌رفته تهران و مادرشوهرم تنهاست الان دو هفته است شوهرم از سر کار مستقیم میره خونه مامانش و منم فرستاده خونه بابام.ببخشید خیلی خیلی طولانی شد اما مجبور بودم کل قضیه رو بهتون بگم تا درجریان باشین و بخونین بهتر کمکم کنین.من خیلی میخواستم جبران کنم ولی شوهرم خیلی گینه ای و عقده ای شده و کلا ازین رو به اون رو شده و فقط منو خانوادم فحش میده و میگه خیلی بهتون رو دادم.و ففط طرف خانواده خودش میگیره و مدام بمن میگه تو حیا نداری.تو داتت خرابه.توی بد ضعیتی گیر کردم.نمیدونم چیکار کنم.ممنون از حوصله ای که به خرج دادین.

    توسط 69Mastane · 606 روز 1 ساعت 5 دقیقه قبل

    سوال: 0 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

    • اگر برای جدایی از همسرتان، تشکیل پرونده داده اید، باید مواظب باشید که طوری برخورد کنید که وضعیت آشفته خود را از آنچه که هست بدتر نکنید. شاید فرصتی پیش بیاید که خود شما بتوانید از تقاضای طلاق صرف نظر کنید. در این میان، چیزهایی که ممکن است در نظر شما بی اهمیت جلوه کند، ارزش زیادی پیدا می کند و حتی ممکن است در زندگی مشترک شما سرنوشت ساز واقع شود.به عنوان مثال: – ممکن است شما که قصد جدایی از همسرتان را دارید ، برای این که همسر خود را مقصر نشان دهید و دلسوزی و حمایت دوستان و فامیل را به خود جلب کنید، در مورد همسر خود نزد آنان بدگویی کنید. ممکن است در این میان عده ای فرصت طلب و دشمنِ دوست نما بخواهند از این فرصت استفاده کنند و بدی های همسر شما را از آنچه که هست بزرگتر جلوه دهند که این باعث می شود شما بیشتراز همسر خود بیزار شوید و فرار کنید. اگر احساس کردید که همسرتان پشیمان شده او را مجبور نکنید که در مقابل آشنایان و دوستان اعتراف کند که اشتباه کرده چون ممکن است از فکر زندگی مجدد با شما منصرف شود و از روی لجبازی برای طلاق پافشاری کند. – ممکن است شما به خاطر وضعیت ناراحت کننده ای که به خاطر درخواست طلاق برای تان ایجاد شده ، خیلی پریشان و ناراحت شوید. این وضعیت ممکن است شما را نسبت به کارهای ضروری و شخصی روزمره بی تفاوت و بی علاقه کند. مثلاً ممکن است میل به غذا خوردن را از دست بدهید و آنقدر گرسنگی را تحمل کنید که دچار ضعف شوید و چون عقل سالم در بدن سالم است وقتی ضعف و گرسنگی غلبه کرد، دیگر فکرتان درست کار نمی کند و در نتیجه نمی توانید برای جدایی خود از همسرتان ، تصمیم درست و خردمندانه ای بگیرند. – بعضی از زوجین – شاید شما هم جزو این دسته باشید – برای رهایی از استرس و ناراحتی به خاطر طلاق ، بدون تجویز پزشک از داروهای خواب آور و مسکن استفاده می کنند که این داروها مسلماً اثر سوء ، بر جسم و اعصاب آنها خواهند داشت. – حتی ممکن است برخی از شما به جای صحبت با افراد متخصص و آگاه و دلسوز در مورد جدایی از همسر ، ارتباط خود را با دوستان و آشنایان کاهش دهید یا حتی قطع کنید. این انزوا و گوشه گیری به جای این که به شما احساس آرامش بدهد، بیشتر شما را آشفته و مضطرب خواهد کرد. چون وقتی انسان در شرایط دشوار و استرس زا قرار می گیرد ، رفت و آمد با کسانی که دوستشان دارد و یا قابل اعتماد هستند ، می تواند باعث احساس امنیت و آرامش شما شود. – معمولاً زن و شوهری که قصد جدایی از یکدیگر را دارند بارها و به طور مکرر با یکدیگر جر و بحث کرده اند و یا بارها دعوا کرده و با یکدیگر قهر کرده اند و چون بعد از هر دعوا یا قهر و آشتی نتوانسته اند یک راه حل مناسب برای مشکل خودشان پیدا کنند، فکر می کنند که زندگی مشترک غیرممکن و بی فایده است. در صورتی که چنین افرادی باید همیشه به یاد داشته باشند که همه دعواها و قهرها لزوماً منجر به طلاق نمی شود. چه بسا ممکن است که اگر با یک فرد با تجربه و متخصص در این مورد صحبت کنید، مشکلات شما رفع شود و از درخواست طلاق پشیمان شوید. – پای فرزندان بیگناه خود را به معرکه نکشید و آنها را مجبور نکنید که از شما دفاع کنند و به اصطلاح ، گروه بندی نکنید. – اگر احساس کردید که همسرتان پشیمان شده او را مجبور نکنید که در مقابل آشنایان و دوستان اعتراف کند که اشتباه کرده چون ممکن است از فکر زندگی مجدد با شما منصرف شود و از روی لجبازی برای طلاق پافشاری کند. در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید 021-22354282

      توسط مدیریت سایت · 605 روز 22 ساعت 34 دقیقه قبل

  36. 0 votes

    Raha,

    با سلام یقینا مشکل شما احتیاج به وقت و مشاوره حضوری دارد تا به صورت کامل ریشه یابی و حل شود چنانچخ تمایل دارید میتوانید جهت مشاوره ی حضوری تماس حاصل فرمایید

    توسط motakhasesan · 589 روز 23 ساعت قبل

    سوال: 2 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  37. 0 votes

    سلام من دختری هستم ۲۱ ساله که پارسال با پسری که ۱۲ سال ازم بزرگتره به صورت سنتی نامزد کردیم ۴ ماه نامزد بودیم به خاطر یه سری اخلاقای نامزدم نتونستم تحمل بکنم و نامزدیو بهم زدم . اما بعد حدود ۸ ماه از بهم خوردن نامزدیم توسط یه واسطه چون دوسش داشتم آشتی کردیمو با مهریه ای که کمتر از قبل بود عقد کردم اما شوهرم نسبت به سال قبل خیلی عوض شده . همش بهم گیر میده که تنها جایی نرم , با هیچ دوستی رفتو آمد نکنم , تا یه مهمونی میریم همش به من میگه اینکارو بکن اینکارو نکن , همش فکر میکنه همه مردای مجلس چشمشون به منه , همش پنهون کاری میکه ازم فکر میکنه من به خاطر مادیات باهاش ازدواج کردم در مورده کار و دارایش اصلا به من چیزی نمیگه . دوست داره نو مجلس یا مهمونی باشه که توش مشروب هست . در ضمن قبلا با یه دختر عقد بود که من ۳ ماه بعد عقدمون فهمیدم . همش فکر میکنه من بهش دروغ میگم , همش الکی دعوا راه میندازه اگر مقصر هم باشه معذرت خواهی نمیکنه , منم چون دوسش دارم هیچی نمیگمو صدام در نمیاد اما داره سو استفاده میکنه از اخلاق من . چی کار کنم تورو خدا کمک کنین انقدر گریه کردم این چند وقت و اعصابم خورد شد احساس میکنم به زودی اگه اینجوری پیش برم ناراحتی اعصاب پیدا کنم .

    با سلام خدمت شما دوست محترم .روابطی که به هر دلیل دچار جدایی و برگشت شده است جز روابط بیمار به حساب آمده و احتیاج به زمان و ترمیم آن دارد . پس طرفین می بایست با دقت در رفتار سعی به اطمینان دیگری نماید و بهتر است که راجع به اعتقاداتتان با همسرتان صحبت نمایید و به یکدیگر فرصت دهید .

    توسط motakhasesan · 589 روز 22 ساعت 31 دقیقه قبل

    سوال: 2 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  38. 0 votes

    سلام دختری 26 ساله ام خرداد ماه امسال با یکی از همکارام دوست شدم و یکم که گذشت تصمیم به ازدواج گرفتیم شهریور نامزد کردیم و 1 ماهی هم هست عقدیم..همه چی کاملا سنتی و با رضایت خانواده ها بود…تو دوران دوستی خیلی رفتارای خوب و باب میلم داشت..توی نامزدی یکم درجشو کم کرد و الان که عقد کردیم کم کم اخلاقاش داره عوض میشه..یه مساله ای هم که خیلی آزارم میده اینه که ایشون اصلا تمایلی به رابطه جنسی با من نداره اوایل فکر میکردم از شرم و حیاست و به مرور زمان حل میشه ولی متاسفانه همونجوریه…بارها سر این مساله بحث کردم باهاش..دوستانه حرف زدم..ولی جوابای سربالا میده وسکوت میکنه..منم امروز تموم وسایلاشو جمع کردمو همراه حلقه ام دادم بهش و گفتم دیگه ادامه نمیدم…لطفا راهنماییم کنید

    با سلام.این که در دوران آشنایی طرفین سعی به نشان دادن تصویری ایده آل از خود دارند یک امر طبیعی و بدیهی است چنانچه از این جلوه پس از مدتی کاسته شود خیلی مشکل ساز نخواهد بود. اما در رابطه با مساله جنسی اگر احساس میکنید که این موضوع غیر عادی است شاید همسرتان دچار سرد مزاجی بوده و میبایست حتما با مشاور این موضوع مطرح شود. اینکه انسان در زندگی و مخصوصا در زندگی مشترک صورت مساله را پاک کند اساسا غیر قابل توجیح و نادرست است پس بهتر است جای انتخاب به جدایی تلاش کنید بحران و مشکل را حل کنید.

    توسط motakhasesan · 589 روز 22 ساعت 15 دقیقه قبل

    سوال: 2 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  39. 0 votes

    سلام.دختری 23 ساله هستم،۴ساله ازدواج کردم با پسری ک هیچ علاقه ای بش نداشتم.میشه گفت این کارو ب خاطر اصرار مادرم کردم.هنوز تو عقد بودم ک متوجه شدم هیچ تفاهمی با این آقا ندارم.همیشه ب فکر طلاقم.ولی بازم ب خاطراینک مادرم ناراحت نشه این کارو نمیکنم.دارم دیوونه میشم ازینکه مجبورم الکی بش بگم دوسش دارم.توی دانشگاه با پسری آشنا شدم شدم ک با همون نگاه اول هردو عاشق هم شدیم،ولی ب روی خودمون نیاوردیم،اون پسر ک نمیدونس من متاهلم بم پیشنهاد دوستی داد.بش گفتم ک متاهلم.ولی ازونجایی ک خیلی دوسش داشتم اینو بش گفتم.چن وقتی تلفنی رابطه داشتیم،ولی هردو از عذاب وجدان این رابطرو قطع کردیم،ولی بازم دووم نیاوردیمو دوباره شروع کردیم.همش فکرم پیش اونه واقعا دوسش دارم،اونم همینطور.نمیتونم ب زندگیم ادامه بدم،اگه ب زندگی ادامه بدم حتما ب شوهرم خیانت میکنم واصلا دوس ندارم این اتفاق بیفته.چیکار کنم؟خیلی دلم میخواد بمیرم حداقل باعث میشه خیانت نکنم.راهنماییم کنید خواهشا

    با سلام.اساسا رابطه ای که بدون هیچ علاقه ای ایجاد شود مشکل ساز خواهد بود و احتمالا باعث گرایش فرد به طلاق و یا روابط ناسالم با نفر سوم خواهد شد که اساسا غلط و غیر انسانی میباشد .بهتر است با مادرتان از عدم علاقه به همسرتان صحبت کنید و حتی الامکان با مشاوران ما بصورت حضوری مشورت نمایید.
    جهت تماس با مراکز مشاوره 22354282/88422495/22689558

    توسط motakhasesan · 587 روز 21 ساعت 23 دقیقه قبل

    سوال: 2 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  40. 0 votes

    سلام منjila هستم 27 سالمه سال پیش ازدواج کردم با پسری که 8 ساله از خودم بزرگتر بودم همیشه فکر میکردم مرد بالای 30 سال خیلی خوب میتونه از پس اداره زندگیش بربیاد منظورم استقلال تو تصمیم گیری هستمن بچه تهران وایشون بچه زاهدان هستنودر تهران مجردی زندگی میکنن از طریق دامادمون که با داماد ان خانواده قبلا همکار ودوست بودند اشنا شدیم اولش خیلی اظطراب داشتم که چیکار باید کنم تصمیم گرفتم وعقد کردیم ومتاسفانه بعد از 2هفته از اشناییمون نگذشته بود عقد کردیم من دختر تقریبا خجالتی بودم وهمیشه تو خودمهستم دنبال یه نفر میگشتم که حرفای که تو دفتر خاطراتم رو مینویسم تو قلب عشقم بنویسم ولی متاسفانه خیلی تنها شدم خیلیوحتی شعر گفتن وخاطره نویسی رو هم کنار گذاشتم خیلی دلم میخواد احساسم دوباره برگرده وشروع کنم به شعر گفتن ولی متاسفانه هیچ اثری از اونا باقی نموده بگذریم….نامزدمن برعکس من آدم پرروهست وراحت بدون رو در بایستی حرفشو میزنهوتا الان بینمون خیلی جروبحث شده وحتیپرده حرمت واحترام بینمون برداشته شدهولی چیکار کنم که عاشقم ودوستش دارم مشکل من اینه که همسرم نه استقلال مالی ونه تصمیم گیری داره و بخاطر همین هست که اجازه دادهکه خانواده هامون توزندگی ما دخالت کننو بعد از گذشت یکسالونیم از عقدمون ماهنوز نتونستیم عروسی کنیم الان 7 ماهه که من نامزدم و ندیدمونه اون راضی به طلاقه نه من هر حرفی که خانواده اش میگه سریع به من میگه ومن باید اجراش کنم اولا هرچی میگفت قبول میکردم ولی بعدا که فهمیدم دستورات از جای دیگه ی صادر میشه شروع کردم به این که باید یه دلیل قانع کننده بیاری تا من قبول کنم حرفاتواصلا همسرم کلی عوض شد به همه شک داشتجمعه که میشد من بیچاره میشدمخودش نمی اومد خونمون ونگران این بود که کی میاد خونمون والان من پوششم جلوی مهمانها چه طوریه اخه چی بگم این یه نمونه از رفتارش بودکه وقتی کنارم بود اصلا این حساسیتها رو نداشتوحتی با دانشجو بودن من ویا سرکار رفتنم اصلا مشکلی ندارهوخیلی عذر میخوام فکر میکنه همه خانمها بد کاره هستن و همه شون همشوهر دارن وهم دوست پسرتقصیر من این وسط چیه من ساده میپوشم وحتی یه تار مو م هم بیرون نمی ریزمولی چادری نیستموقبل ازدواجهم همینطور ی میپوشیدم والان هم خودم هم نسبت به قبل نسبت به پوششم حساستر شدم ومطمن هستم حرف مادر وخواهرش هستکه ذهن اونو خراب کرده اند توروخدا کمکم کنید من بین دو راهی احساس وعقلم گیر کرده ام

    با سلام خدمت شما دوست عزیز. در مورد اینکه همسرتان استقلال مالی و تصمیم گیری ندارد بهتر است منطقی و بدون اعتراض نسبت به خا نواده ی ایشان مشکلتان را مطرح کنید و صحبت ها ی او را هم بشنوید. دلایل او برای طلاق را هم بشنوید. بهتر است در این مورد حضوری با مشاوران ما صحبت نمایید تا مشکلتان اساسا ریشه یابی شود.

    توسط motakhasesan · 587 روز 21 ساعت 5 دقیقه قبل

    سوال: 2 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  41. 0 votes

    باسلام خدمت شما.نمیدونم مشکلاتم از کجا بهتون بگم.من ۲۶ ساله و شوهرم ۳۰ ساله هستن.ما یک سال عقد بودیم و یک سال و نیم هم هستش که ازدواج کردیم.من دختری با اعتقاد هستم و حجاب خودم رو دارم و نماز و روزه و واجباتم رو انجام میدم.البته خیلی دختر اجتماعی و مستقلی هستم و دوست دارم آزادی عمل و بیان داشته باشم.برای همین با تمام خواستگارام مدتی رو با اطلاع خانوادم صحبت میکردم یا تلفنی یا حضوری.خانوادم هم با این موضوع مشکلی نداشتن.چون خواهر بزرگتر من در ازدواجشون به مشکل ب خورده بودن و با شوهرش اختلاف داشتن.هم از لحاظ خانوادگی هم اینکه شوهرش خیلی بی مسئولیت و رفیق باز بودن و نسبت به زن و بچه خودش اصلا ارزش و اهمیتی قایل نبود.چه از لحاظ عاطفی چه مالی و چه شخصیتی. البته الان خداروشکر دوباره برگشتن سر زندگیشون.سال ۹۳ که شوهرم به خواستگاری من اومدن من خیلی میترسیدم که منم توی آینده مثل خواهرم بشم و خانواده شوعرم اذیتم کنن و شوهرم هم اونارو همراهی کنه.ولی مادرشوهرم بسیار با من خوب برخورد میکردن و خیلی مهربون به نظر میرسید. پدرشوهرمن حدود ۱۶ سال پیش فوت کردن و شوهرم بچه دوم خونه هستش.شوهرم توی جلسات خواستگاری حاضر نشد یه مدتی با من حضوری بیرون یا تلفنی صحبت کنه و این یک علامت بزرگ برای من بود اما من نادیده گرفتم و گذاشتم به حساب مسئولیت پذیری و تعصب ایشون.چون ایشون عقیده داشتن که من ناموس مردم رو توی خیابان ها یا بیرون نمیچرخونم یا پای تلفن به حرف نمیگیرم چون خودم ناموس دارم.ایشون حتی روز آزمایش حاضر نشده بود شماره منو بگیره و با خودم برای گرفتن مدارک هماهنگ کنه و ازینکه مادرم گفته بود که دختری بیرونه و مدارکش پیش خودشه با خودش هماهنگ کنید ناراحت شده بود و گفته بود که مادرش بامن تماس بگیره و به ایشون زمان و مکان قرار رو اطلاع بده!خلاصه من که خیلی تعجب میکردم اماحس خوبی بهم دست میداد و میگفتم خوبه.ایشون وقتی اومد خواستگاری گفتم بهش که من دختری اجتماعی هستم بیرون کار میکنم مانتویی هستم و کمی هم آرایش دارم‌.محرم نامحرم سرم میشه ولی عروسی میریم و اهل بزن و برقص توی جمع خانوما هستیم و ایشونم گفت که هیچ مشکلی نداره.فقط گفت آگه یروز همسرتان دوست داشته باشه شما چادر سر میکنید و منم چون توی بیشتر مراسمات و مناسبت ها سر میکردم گفتم شاید اینکارو بکنم.من مانتویی رفتم آزمایش و عقد و خلاصه بقیه کارا.اینم بگم که مادرشوهرم از همون روز خواستگاری شروع کرد به مخالفت و بهانه جویی و گلایه به شوهرم از خانواده من.چون ما رسم داریم که خانواده پسر یا پسر چند تیکه از وسایل خونه رو بجای شیر بها میخرند و پدرمادرم گفتن و ایشون با وجود مخالفت مادرش قبول کرد که اون سه تیکه رو بخره‌.ولی بابام مستقیما اشاره نکرد که این معادل شیربهاست‌.چون پدر من فردی خجالتی وکم رو هستش و عادت نداره حرفاش رو مستقیم و بی رودربایستی بگه و این خیلی از مشکلات ایجاد کرده تا حالا‌.مثلا شوهرم راجعبه سکه گفتن عندالاستطاعه و بابام که اصلا حواسش نبود گفت باشه ولی توی بله برون با مخالفت فامیل و بردارم حرفاشون عوض کردن و گفتن عندالمطالبه.اونام اعتراضی نکردن ولی دریغ ازینکه مادرش بشدت ناراحت شده و دعوا کرده بود با شوهرم بعد مراسم که چرا قبول کردی.خلاصه توی عقد مادرشوهرم یکدفعه بلند شد و با یه لحن بلند و دعوا گونه گفتش که ما گفتیم عندالاستطاعه و شوهرم رفت و یکم آرومش کرد و بابام بازم هیچی نگفتم و اطرافیان هم گفتن بگذارید به اختیار داماد هرچی اون میگه همون بشه.شوهرمم گفت عندالاستطاعه.مادرشوهرم خوشحال شد و نشست سرجاش.مادرشوهرم از همون روز اول تصمیم نداشت یک هزاری برای من خرج کنه و نه خودش و نه میخواست پسرش خرج کنه.توی محضر از گلها پلاسیده خونه دایی شوهرم چیده بودن و آوردن محضر و حتی یک زیر لفظی یا چادر هم برای من نیاورده بودن.دخالت ای مادرشوهرم از همون روزا شروع شد تا الان.بعد از عقد نمیخواست منو پاگشا کنه و میگفت ما اهل بریز و بپاش نیستیم و ازین رسما نداریم و شوهرم هم حرفای اونو تکرار میکرد.خداشه ده ماهم چیزی نمیگفتی فقط گفتیم که پس اجازه بدین ما اینکارو کنیم.ولی چون میدونستن که آگه ما اول پا گشایش کنیم خیلی براشون بد میشه یا بلاخره مجبورن اونام پاگشا کنن یه مهمونی در حد ده نفر توی خونشون با هزینه شوهرم گرفتن و ما رفتیم به عنوان کادو دوتا ساعت ۷۰ هزار تومانی گرفتیم!گذشت و من هرچقدرم به مادرشوهرم محبت میکردم و بهش نزدیک میشدم و …رفتارش بامن بدتر میشد و علنا بمن توهین میکرد و من خیلی ناراحت میشدم.حتی توی یک سال نامزدی یبار خونه پدرمادرم تماس نگرفت که حالم بپرسم یا یه سر بزنه چه برسه برای مراسمات عیدی که همیشه داستان داشتیم.شوهرم کارمند شرکتی هستش و درآمدش خیلی بالا نیست ولی بااون حال از خانوادش خواسته بود که برای عیدی بیان خونه ما و خودش همه هزینه هارو میده.ما فقط چندتا تیکه لباس خریده بودیم و یک سرویس ساده و مادرشوهرم به اونم راضی نبود که شوهرم برای من خرج کنه و مدام باهاش دعوا میکرد.خانواده منم انتظار خاصی نداشتن فقط میخواستن ارزش قایل باشن براشون و حداقل یسر برای عرض تبریک بیان و منو به عنوان عروسشون به رسمیت بشناسند. شوهرم تلاش میکرد منو خوشحال کنه و منم از سر بچگی ناراحتی هامو از خانواده شوهرم به شوهرم انتقال میدادم دریغ ازینکه با وجود حمایت هاشود از من در مقابل خانوادش توی دلش پراز کینه از من وخانوادم میشد‌.من همیشه مخالف این بودم که شوهرم بخاطر من بره با مادرش دعوا کنه ولی اون اینکارو میکرد و بیشتر حسادت مادرشوهرم علیه من تحریک میکرد.شوهرم خیلی کارای اشتباهی میکرد.مثلا هر روز منو بزور میبرد طبقه بالا خونه مادرشوهرم و وقتی بهش میگفتم اجازه بده برم پایین میگفت زن گرفتم کنار خودم باشه نه پیش بقیه.اصلا از خانواده و مادرش دل خوشی نداشت و رابطه خوبی نداشتن.باهاشون دعواهای بدی میکرد و حرمت‌ها رو میشکونه و اونها هم همه چی رو از چشم من میدیدن.مادرشوهرم هم بی تقصیر نبود.اجازه نمیداد ما راحت یه آب بخوریم میگفت همه چی باید بمن باید ازمن اجازه بگیرید و مدام پشت سرمن حرف درمیاورد.من خیلی سعی میکردم دل مادرشوهرم بدست بیارم و خیلی باهاش مهربون بودم اما اصلا انگار نه انگار.منو دشمن خودش میدونست.چشم دیدن منو نداشت.شوهرمم این مسیله رو میدونست.ما چون قرار بود طبقه بالای خونه مادرشوهرم زندگی کنیم من خیلی نگران بودم و همش راجعبه این موضوع باهم حرف میزدیم و مادرشوهرم میگفت خونه منو ازم گرفتین و همش میرن بالا و فلان.شوهرم میگفت نه من دوستت دارم اجازه نمیدم کسی بهت چیزی بگه و فلان‌.تویه نامزدی با وجود مشکلاتی که با خانواده شوهرم داشتیم خود شوهرم هم خیلی محدودم میکرد.بعد از عقد به هزار ترفند گفتش که از طرف خانواده و فامیلاش بخاطر پوشش من تحت فشارها درحالیکه من باهاش طی کرده بودم و پوششم اصلا بد نبود‌.شوهرم که خودش قبول کرده بود پوشش منو هر روز به یه بهانه میگفت عکاسی قدیمیترین بیار ببینم.دوست دارم ببینم چه شکلی بودی یا مثلا عروسی داداشت چی پوشیدی‌.دانشگاه دوستات کیا بودن دریغ ازینکه دنبال گذشته من بود. یروز ازم پرسی قبلا فیسبوک داشتی گفتم بله ولی خیلی وقته دیگه ندارم.نکنه از اونموقع فکرش درگیر شده و دنبال این بوده که فیسبوک منو حک کنه و اینکارو هم کرد.صبح ساعت۴ اومد دنبالم و منکه خیلی ترسیده بودم الکی به مامانم گفتم میریم کوه.من توی فیسبوک هیچی نداشتم فقط با یه آقایی که ازم خواستگاری کرده بود یکبار حضوری حرف زده بودم و همونجا تموم شده بود چون اون طرف متاهل از آب دراومد و من دیگه فیسبوک بستم و هیچ صحبت خاصی بین ما نشده بود.من حتی دوستانی که توی فیسبوک داشتم همه دختر بودن و فقط داداشم و پسرعمم بودن که پسر بودن.خلاصه اون صبح هرچی از دهنش دراومد به من گفت و اینکه آره شما از مامان من ایراد میگیرن بهتون نشون میدم آبروت میبرم پیش خانوادت و من این موضوع به خانوادم نگفته بودم.اونقدر منو تهدید کرد سرهرموضوعی و تحت فشار گذاشت که یروز خودم رفتم همه چی به خانوادم گفتم و انا گفتن که اصلا گذشته تو به این آقا مربوط نمیشه.خانواده ها درگیر شدن و ما مدتی باهم توی عقد قهر بودیم.شوهرم خیلی عصبی و بد دهن بود و از هرفرصتی استفاده میکرد تا بمن پرخاش کنه و فحش بده.ولی زودم پشیمون میشد و معذرت خواهی میکرد اما چون فحشای رکیک و تهمت میزد خیلی وقتا میبخشیدم اما از دلم نمیرفت.یبارم یکی از دوستام بمن پیام داده بود که بیام خونتون و من هنوز عقد بودم بعد من گفتم آره بیا و اشتباهی به شوهرم فرستادم.شوهرم کهم بشدت با ارتباط با دوست کلا مخالف بود و از نظرش همه دوستا آدمایی عوضی بودن شروع کرد دادن به فحشای رکیک به من و دوستم.تو همون فرصت یکی از خواستگارام من خواهرش دوست خواهرشوهرم از آب دراومده بود و گفته بود که من یه ماه با برادر تلفنی صحبت کردم و بعدش جواب رد دادم.شوهرم که آبنوس شنیده بود مثل یه بمب منفجر شد و شخصیت اصلی خودش رو رو کرد.من همون موقع جریان فیس بوک و فحش دادنش و عصبی بودنش و …رو به خانوادم گفتم.خیلی و مدت چندهفته قهر بودیم ولی من چون احساساتی بودم از همه اشتباهاتش گذشتم و تصمیم گرفتم دوستام بذارم کنار و هر طور اون میگه باشم تا زندگیم حفظ کنم.چون عاشقانه دوستم داشت و اونم خیلی بهم عاشقانه محبت میکرد و از هیچی برام دریغ نمیکرد.پیش همه احترام میذاشت مخصوصا پیش خانوادش و اصلا برام خسیس نبود باوجود نداری و ازم حمایت میکرد.اما خیلی بدبین و منفی بافی بود.خانوادم خیلی نگران بودن اما چون سنتی بودن و منو شوهرم دوباره مسافرت رفته بودیم تو نامزدی فکر میکردن من دیگه دختر نیستم و میترسیدن از طلاق و حرف مردم درحالیکه اونطوری نبود و شوهرم اصلا همچین چیزی ازم تا شب عروسی نخواستم و این اخلاقش خیلی منو مجذوب خودش میکرد.من توی آموزشگاه آزاد تدریس میکردم و مدام با شغل من مخالفت میکرد و به رییس آموزشگاه و من تهمت ارتباط میزد.حتی زنگ زد به آموزشگاه و آبروریزی کرد و من برای چند ماه سرکار نرفتم گفتم عیب نداره شاید بهتر بشه.دخالت ای مادرشوهرم از یه طرف بی پولی از طرف دیگه بدبینی و سوظن شوهرم از طرف دیگه خیلی بهم فشار میآورد.هر طوری بود باهر بدبختی عروسی گرفتیم.خانوادم خیلی خیلی مراعاتش کردن و اصلا بهش سخت نگرفتن و گذاشتن کاملا به اختیار خودش که چطور عروسی میگیره چندبار دعوت میکنه و بقیه چیزا.بابام حتی از لحاظ مالی خیلی کمکمون کرد و حمایت میکرد اما مادرشوهرم فقط آبروریزی میکرد حتی توی عروسی.چند ماه قبل از عروسی مادر مادرشوهرم فوت کرد.پیر بود ولی بهانه بزرگی شد بدست مادرشوهرم.ماهم که خسته شده بودیم از نامزدی و بلاتکلیفی میخواستیم برام سرخونمون اما با گذشت چند ماه از فوت مادربزرگش بازم مادرشوهرم بهانه میآورد.مادرشوهرم گفت من هیچ مهمونی برای جشن عروسی دعوت نمیکنم فقط برای شام و شوهرمم گفت من برای آقایون هیچ موسیقی و بزن برقصی راهم نمیندازم .با یه افتتاحیه عروسی گرفتیم.منو آتلیه نمیبرد و عکس نمیگرفت باهزار بدبختی راضیش کردم که آخرشم بعد از عروسی عکسارو نگرفت و تا مدتها دعواش میکرد و بمن بدو بیراه میگفت.من با این مصیبت رفتم سرخونه زندگیم اونم نه طبقه بالا چون مادرشوهرم اونقدر بهونه گرفت که من موندم زیر پای شما فلان که ما خودمون راضی شدیم بریم زسرزمین.باهزار بدبختی خودمون با شوهرم رنگش کردیم تعمیر کردیم تا شبیه یه خونه بشه.بعد از عروسی گلایه ها و ناراحتی های من شروع شد. از خانوادش متنفر شده بودم و راضی نبودم هیچ ارتباطی باهاشون داشته باشیم.مادرشوهرمم تا میتونست منو اذیت میکرد می‌شوند می‌ پایید از در و پنجره و خلاصه نمیتونستم تو خونه خودم یه نفس راحت بکشم.منم از سر حماقت همه این ناراحتی ها وگلایه هارو به شوهرم منتقل میکردم و اونم کینه میکرد تو دلش.ولی خیلی منو دوست داشت.با رفتاراش و کاراش خیلی سعی میکرد جبران کنه ولی من برام کافی نبود.هم آزادی نداشتم هم خانواده شوهرم خیلی اذیتم میکردن.شوهرم حتی به لباس پوشیدن پیش بابا و داداشم گیر میداد و بارها با من بشدت دعوا میکرد درحالیکه من خودم متعصب بودم و اصلا لباس باز حتی پیش محارمم نمی پوشیدم.ولی به معمولی ترین لباس هم گیر میداد و وای به اون روزی که جایی مراسمی دعوت میشدم چه برسه به عروسی که دیگه واویلا بود.خانواده و مخصوصا خواهرم که از همسرش متارکه کرده بود حق نداشت خونمون بیاد و این مسیله خیلی منو اذیت میکرد چون میدیدم مادرشوهرم چطور به دختر خودش میرسه و رفت وآمد میکنن و فرق میذارن.برای همین دامادشون میکوبیدن سر شوهرم و مقایسه میکردم.شوهرم خیلی اذیت میشد اما منم خیلی تحت فشار بودم….میدونم خیلی اشتباه میکردم اما باور کنین خیلی پشیمونم.دعواهای ما سر این موضوعات و گیر دادنای شوهرم و ….بیشتر و بیشتر شد و شوهرم دست بزنم داشت.کم کم این مسیله براش عادی شد و پیش مادرش با من دعوا میکرد فحش میدادی میزد میشکوند وتحقیرش میکرد.چون. منم تا مرض خودکشی میرفتم که دیگه شو۶رم پشتم نبود.یبار دعوآمون سر وسایل آرایش من بود که صبح پاشیم دیدم همه وسایلای آرایشی و لاک و‌‌….شکونده ریخته آشغال.منم قهر کردم رفتم خونه بابام.قبل از اونم چند بار قهر کرده بودم اما میخواستم بترسونمش و میرفتم خونه خواهرم چون تنها بود و نمیذاشتم خانوادم بفهمن و شوهرمم اینو میدونست.البته بیشتر وقتا از خونه بیرونم میکردی پیش مادرش و کلیدم ازم میگرفت وبعدش خودش میومد.شوهرم خیلی احساساتی بود و اصلا تعادل نداشت و بشدت دمدمی و بهانه جویی بود و با کوچکترین مسیله عصبی میشد.منم خیلی عصبی هستم و وقتی اون عصبی میشد منم پرخاش میکردمی وباهاش درگیر میشدم.چند بار خواستم خودکشی کنم ولی نذاشت حتی مادرشوهرمم این موضوع فهمیده بود چون طبقه بالا میشد هرچی میشد زود میومد پایین.آخرین بار که دعوا مون شد سر مشاوره رفتن بود مثلا قرار بود بریم مشاوره ولی وقتی اومد فهمید من بجای فامیلی خودم فامیلی شوهرم رو به منشی گفتم بمن گفت تو روانی هستی مریضی خانوادگی مریضین‌.منم دیگه جونم به لبم رسیده بود باهاش دهن به دهن دادم تو خبابون منو میزد منم فحشش میدادم بعدش دعوا بالا گرفت و مادرشوهرم دخالت کرد و شوهرم طرف اونو گرفت و مادرشوهرم از فرصت استفاده کرد و بمن فحش داد و زد توی سرم.بعدش شوهرم زنگ زد به مامور.‌..خلاصه خانوادم اومدن و من رفتم خونه بابام.هفته بعدش به اصرار من که خیلی دلم پر بود با داداشم وبابام بلند شدیم رفتیم درخونشون که واسه من چند تیکع لباس بیاریم بعدش شوهرم مقاومت کرد و دعوا سر گرفت بین داداشم و شوهرم و مادرشوهرم زنگ زد پلیس.درحالیکه خداشآهده واسه دعوا نرفته بودیم.میخواستن مثلا یه صحبتی باش هرم بکنن و منم چند تا لباس وادارم. البته اینم بگم شوهرم قبلا به هر بهانه ای لباس ای منو پاره پاره میکرد حتی لباسهایی که دو روزه پیش میخرید که پیش خودش بپوشم و همش فک میکرد من پیش کسی دیگه میپوشم مثلا پیش دخترخاله یا خواهرم.خلاصه بعد از اون قضیه سه ماه قهر بودیم تا اینکه یروز شوهرم زنگ زد و به اصرار من رفتیم بیرون خونه گرفتیم.با اینکه اصلا راضی نبود و فقط فحش بار منو خانوادم میکرد و بابت اون شب که رفته بودیم در خونشون خیلی دلش پر بود و بدجور کینه داشت.بازار بدبختی با وجود مخالفت ای خانوادم من بازم باهاش رفتم خونه گرفتیم و ساکن شدیم.ولی اصلا دیگه مثل قبل نبود‌.یبار ایشون یه آقایی رو آورد گفت خیلی مرد خوبیه بیا باهاش حرف بزنیم ببینیم صلاحه بریم باهم زندگی کنیم یا نه.اون آقام آقای خوب و مسنی بنظر میومد و شروع کرد به مشاوره ما و بنظر شوهرم راضی کرده بود که بره خونه بگیره و دوباره از نو شروع کنیم.ولی بعدش شوهرم مدام بمن میگفت ما به درد هم نمیخوریم من اشتباه کردم زنگ زدم و مدام بهانه مادرش میگرفت همش بامن دعوا و بدرفتاری میکرد.فقط سعی میکردم بهش محبت کنم و بهش میگفتم هرچی تو بگی فقط بمن فرصت بده جبران کنم تو راست میگی من اشتباه کردم.میخواستم جبران کنم و اصلا دیگه شوهرم عشق و علاقه ای نسبت بمن نداشت.انگاری مریض و افسرده شده بود‌یک دقیقه خوب بود دقیقه بعد داغون و توی فکر.نمیتونست یدقیقه رو حرفش وایسته همش حرفاش عوض میکرد میگفت چطور میخوای باز منی زندگی کنی که یه دقیقه اینطوریم یه دقیقه طور دیگه حال خودم نمیدونم.من میگفتم عیبی نداره زمان بده درست میشه.قرار شد بدیم پیش مشاور ولی زد زیرش گفت پول ندارم.اون آقا که به ما مشاوره میداد از من با اجازه شورم حتی درباره روابط جنسی مون هم میپرسی و میگفت میخوام کمک تون کنم.چندین بار بمن گفتش شما توی روابط جنسی تون مشکل دارین و من گفتم نه.چون شوهرم میشناختمش.گفتم تنها چیزی که مشکل نداریم همین قضیست.ولی این آقا میگفت تو فکر میکنی.من خیلی رو مشاوره دآدم و دیدم که آخرش مشکلشون این بود و الان زندگیشون حل شده ولی من مقاومت میکردم.ایشون میگفتن من بدونم شما پیش همسرت چطور میگردی میپوشی میتونم بهت کمک کنم که ازین لحاظ به شوهرت نزدیک بشی و محبتش دوباره جلب کنی.این آقا سه ماه تمام هر وقت که فرصت صحبت پیش میومد این حرفو میزد و من یه بهانه میآوردم ولی بلاخره نمیدونم چی شد قبول کردم.خیلی تحت فشار بودم و شوهرم هیچ توجهی بمن نمیکرد.و من اون لحظه اصلا به این فکر نکردم شاید تبانی بین ایشون و شوهرم درکار بوده باشه.من اینکارو کردم و عکسم فرستادم با لباس خانگی و شوهرم که نکنه از همون اول تلگرامم حک کرده بود و منتظر همچین چیزی بود.بلافاصله عکس دید و یه جنجال بپا کرد و مثل یه بمب منفجر شد.من یه حماقت بزرگ کردم ولی فقط بخاطر حفظ زندگیم بود هرچند اشتباه و شوهرم با نامردی تمام ازندگی من سکاستفاده کرد.حالا این قضیه رو بهانه کرده که تو خرابی فلانی بهمانی خیانتکاری آبروت میبرم آگه نیای توافقی جدا نشیم.منم خیلی ازش معذرت خواستم براش توضیح دادم ولی اونکه دنبال همچین فرصتی بود اصلا کوتاه نمیاد و مدام تهدیدم میکنه و میخواد ازم باج بگیره.منم به طریقی این قضیه رو با خانوادم مطرح کردم که اونا هم خیلی با من دعوا کردن ولی بعد که به قضیه تبانی و حک تلگرامم فکر کردن کمی آروم شدن و حالا میگن فقط ازش جدا شو. شوهرم ازم متنفر شده و میگه دیگه نمیخوامت.تو خیانتکاری.خانوادت خرابه.میگه هرچی در توانم باشه بهت میدم فقط گمشو برو از زندگیم بیرون.خیلی تلاش کردم بهشاید نزدیک بشم و بهش محبت کنم که شاید بهتر بشه ولی میگه وقتی بهم نزدیک میشی بیشتر حالم ازت بهم میخوره.الان چند هفت‌ست حتی بهم نگاهم نمیکنه اصلا ولم کرده و وکیل گرفته تا کارای طلاق موندم انجام بده.منم که کلا ناامید شدم و نمیدونم چیکار باید بکنم یه وکیل گرفتم و رضایت دادم به طلاق توافقی.خانوادم کاملا راضی هستند و خانواده شوهرمم که چند ماه پیش باهاشون آشتی کرده بودم و سعی میکردم روابط درست کنم توی این مدت یه زنگ نزدن ببینن چی شده.چون برادر شوهرم‌رفته تهران و مادرشوهرم تنهاست الان دو هفته است شوهرم از سر کار مستقیم میره خونه مامانش و منم فرستاده خونه بابام.ببخشید خیلی خیلی طولانی شد اما مجبور بودم کل قضیه رو بهتون بگم تا درجریان باشین و بخونین بهتر کمکم کنین.من خیلی میخواستم جبران کنم ولی شوهرم خیلی گینه ای و عقده ای شده و کلا ازین رو به اون رو شده و فقط منو خانوادم فحش میده و میگه خیلی بهتون رو دادم.و ففط طرف خانواده خودش میگیره و مدام بمن میگه تو حیا نداری.تو داتت خرابه.توی بد ضعیتی گیر کردم.نمیدونم چیکار کنم.ممنون از حوصله ای که به خرج دادین.

    توسط motakhasesan · 587 روز 20 ساعت 59 دقیقه قبل

    سوال: 2 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  42. 0 votes

    سلام من ٣٣ سالمه و ٢ سأله كه ازدواج كردم. شرايط مالي و تحصيلي خوبي دارم و ساكن خارج كشور هستم.٣ سال پيش به ايران اومدم و به فكر ازدواج بودم.در زمان خواستگاري از همسرم با اينكه شرايط خانوادگي و فرهنگي ايشون رو پسنديدم ولي ظاهر همسرم صد در صد ايده ال من نبود. در هر صورت با إصرار خانواده و اشتباه خودم بعد از ٦ ماه ازدواج كرديم و با همسرم به خارج اومديم. ولي مشكلات دقيقا از همينجا و در واقع از روز عروسي شروع شد. اولين بار كه من بدن همسرم رو ديدم ( بعد از ازدواج) يه شوك بزرگ گرفتم. از جناق سينه تا نزديك ناف يه زخم تازه و عميق بود . همسرم اونجا براي اولين بار به من گفتن كه رد عمل قلبي بوده كه در بچگي داشته و چند ماه قبل ( دوران نامزدم كه من ايران نبودم) ليزر كرده بوده تا محو بشه ولي ليزر بد انجام شده و زخم شديد تر شده. شرايط سختي برام پيش اومده بود، من خودم درگير تلاطم ذهني اينكه ظاهر همسرم رو كامل دوست ندارم و حالا اين مشكل زخم روي بدن ( بين دو سينه ) هم أضافه شده بود كه تصوير خوشايندي اصلا نداشت. در هر حال طول اين ٢ سال سعي كردم روي خودم كار كنم و اين موضوع رو براي خودم كم اهميت جلوه بدم و بيشتر به نكات مثبت همسرم توجه كنم . همچنين براي اينكه ميديدم كه خودش هم از موضوع رد زخمسينه ناراحت هست سعي كردم به اون هم روحيه بدم و براش موضوع رو جوري جلوه بدم كه اهميت نداره و دلش نشكنه. ولي ته دل خودم راضي نيست و حس خوبي ندارم. روابط جنسي كه داريم خيلي خوشايند نيست چون تصوير ظاهري بدن ايشون خيلي برام جذاب نيست بخصوص با زخم بين دو سينه. از يك طرف هم نميخوام دل همسرم بشكنه و ناراحت بشه و متوجه بشه كه من از اين موضوع ناراحتم. حالا نمي دونم بايد ادامه بدمو صبر و تلاش كنم شايد شرايط بهتر بشه يا به جدايي فكر كنم. و البته تا حدي هم از لحاظ رفتاري با هم مشكل داريم و رفتار ايشون با چيزي كه قبل از ازدواج ديدم متفاوته . در هر حال اين دو راهي خيلي فكرم رو مشغول كرده و ممنون ميشم كمك فكري بهم بدين.

    با سلام خدمت شما.شما نمی توانید ازدواج کنید بدون این که چهره همسرتان را بپسندید. مطمئن باشید که اگرچه ظواهر بعد از گذشت مدتی برای شما عادی می شود اما در وهله اول بسیار مهم است که بتوانید با چهره، ظاهر، حرکات همسرتان خو بگیرید نه این که آن را تحمل کنید. بنابراین وقتی از زیبایی همسر صحبت می کنیم، منظورمان چهره و ظاهری بی عیب و نقص نیست که همه را انگشت به دهان بگذارد. زیبایی اینجا تعبیری است که ما از پذیرش ظاهر همسر داریم و در واقع حکایت همان علفی است که باید به دهان بز شیرین بیاید!
    زیبایی همسر و پسندیدن ظاهر، در حفظ و تقویّت عفّت و ایمان همسرش تأثیر دارد. اگر کسی از زیبایی همسرش راضی باشد، چشم و فکر و عملش، متوجه دیگران نخواهد شد و حسرت «زیبایان بیگانه» را نخواهد خورد. پسندیدن ظاهر باعث می شود شما به همسرتان گرایشی همیشگی داشته باشید و از دام خیانت دور بمانید.

    گرچه زیبایی ظاهر و تناسب اندام را در انتخاب همسر نمی توان نادیده گرفت، اما نباید به عنوان بزرگ ترین هدف و معیار و ملاک ازدواج محسوب شود، به طوری که دیگر معیارها را تحت الشعاع قرار دهد، بلکه هنگام انتخاب همسر باید هر دو بعد زیبایی، (زیبایی صوری و ظاهری یا تناسب اندام) و (زیبایی باطنی یا معنوی و فرهنگی ) ترکیب شود
    زیبایی از دیدگاه زن و مرد یکسان نیست، بلکه مقابل هم است. زیرا زیبایی همسر از نظر مرد، تناسب اندام، ظرافت مو و ابرو، نازکی لب ها و صدا، ایمان، حیا، عفّت و پاکدامنی زن است و از نظر زن، زیبایی همسر، قدرت، نیرومندی، هیکلی چهارشانه، صدای کلفت، موهای خشن، شهرت اجتماعی، توان دفاع و غیرت و پاکی چشم و فکر و عمل است.
    در اینجا لازم است سه مطلب تذکر داده شود:

    1- گرچه زیبایی ظاهر و تناسب اندام را در انتخاب همسر نمی توان نادیده گرفت، اما نباید به عنوان بزرگ ترین هدف و معیار و ملاک ازدواج محسوب شود، به طوری که دیگر معیارها را تحت الشعاع قرار دهد، بلکه هنگام انتخاب همسر باید هر دو بعد زیبایی، (زیبایی صوری و ظاهری یا تناسب اندام) و (زیبایی باطنی یا معنوی و فرهنگی مانند ایمان، تقوا، حیا، عفّت، هوش و استعداد، نجابت و اصالت خانوادگی و…) ترکیب شود و به همه آن ها اصالت داده شود که در این صورت زندگی مشترک یک عمر گلستان می شود.
    «زیبایی ظاهری» باید در کنار دیگر صفات و معیارها، مورد توجه و بررسی قرار گیرد، نه به طور مستقل. زیبایی تناسب اندام بدون تدیّن و شرافت خانوادگی و…، آفتی است خطرناک و بلایی است رسواگر که اگر بر مبنای ارزش های الهی پیوند نخورد، بزودی ناپایدار خواهد بود.
    زیبایی چه نقشی در ازدواج دارد؟
    2- گر چه زیبایی (ظاهری، معنوی، فرهنگی و…) امری است پسندیده و نیکو و در انتخاب همسر باید مورد توجه قرار گیرد، لیکن نباید از حد معمول تجاوز کند و به صورت «مشکل پسندی» در آید و انسان را از ازدواج به موقع باز دارد و یا اینکه طرفین تناسب در زیبایی نداشته باشند. بلکه اگر از زیبایی نسبی برخوردار بودند و دین و اخلاق همدیگر را قبل داشتند، بهتر است بعد از تحقیقات و شناخت کافی (در همه ی زمینه ها) از همدیگر، با توکل بر خداوند و راهنمایی و ارشاد والدین، با همسر مورد نظر ازدواج نمایند و مطمئن باشند که عقل و ایمان و اخلاق نیک و خانواده های اصیل و با شرافت بسیاری از کمبودها را جبران می کند.
    3- بهتر است پسر و دختر در مراسم خواستگاری، با اجازه و رضایت والدین، همدیگر را ببینند و واقعیّت ها را به همدیگر بگویند و اگر نمی توانند همدیگر را تا قبل از خواستگاری رسمی ببینند، برای شناخت لازم و تشخیص جمال و زیبایی دختر مورد نظر، خوب است پسر، مادر یا خواهر و یا یکی از خویشان نزدیک و مورد اعتماد را برای دیدن انتخاب کند و بفرستد تا زن مورد نظر را خوب ببینند و خصوصیّاتش را برای او توضیح دهند.

    توسط motakhasesan · 587 روز 20 ساعت 39 دقیقه قبل

    سوال: 2 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

  43. 0 votes

    سلام
    من زنی 31 ساله هستم که بعد از 7 سال زندگی با همسرم به دلیل نداشتن تفاهم و تنش هایی که داشتیم از هم جدا شدیم. بر خلاف من، همه کارهاش بدون فکر و با لجبازی بود و با وجود اینکه اصرارش برای جدا شدن بیشتر از من بود و دوست داشت به این نقطه برسه، یک هفته روی تصمیمش نتونست وایسته و مدام با من تماس میگیره که پشیمونه و عوض شده و میخواد از دوباره شروع کنه. من اصلا از تصمیمم پشیمون نشدم و نظرم اینه که ما با هم جور نبودیم و دنیاهامون متفاوته. میخواستم هرچه زودتر گذشته رو فراموش کنم و به فکر آینده باشم ولی با این حرفهاش من رو به هم میریزه. نمیدونم شاید حس دلسوزی بهش دارم و باعث تردید من میشه. لطفا راهنماییم کنید.

    با سلام. با توجه به اینکه به دلیل نداشتن تفاهم تصمیم به جدایی گرفتید و با توجه به اینکه همسرتان به گفته خودتان تصمیمات عجولانه در کارنامه خود دارد شاید کمی در مورد جدایی عجله کردید.پس شاید بهتر باشد کمی بیشتر فکر کنید و کمی فرصت به یکدیگر دهید.به یاد داشته باشید حل کردن موضوع خیلی بهتر از پاک کردن صورت مساله هست. در مورد داشتن و ایجاد تفاهم هم : هر رابطه‌ای گنجینه‌ای از امید‌ها و آرزوهاست: تحقیقات ما نشان می‌دهد که مخرب‌ترین نبرد‌ها و کشمکش‌ها با نیات خیر شروع می‌شوند. این نیات خیر پایه و اساس گنجینه‌ای از امید‌ها وآرزوها ی نهفته‌ای را پی می‌ریزند که برای رسیدن به روابط شادی بخش و سعادتمند کافی هستند. از نیات خیر و گنجینه امید‌ها و آرزوهای نهفته در آنها بهترین استفا ده را ببرید.

    2 – ما تحقیقات خود را با این فکر شروع کردیم که کشف تفاوت‌ها در زوج‌های موفق و ناموفق کار ساده‌ای است. اما این حقیقت نیز روشن شد که تفاوت‌های مشخص و قابل‌توجهی در میان هست که می‌توان آنها را کوچکتر یا کم‌اهمیت‌تر کرد.

    طبیعت انسان هرچه که باشد چون بیشتر ما در روابط خود مشکل داریم بر این گمان هستیم که تغییراتی را باید همسرمان ایجاد کند و نه خود ما. اما غالبا متوجه نیستیم که ما کنترلی بر رفتار همسرمان نداریم و درنتیجه چنین نا آگاهی دچار نومیدی می‌شویم ؛ نومیدی درباره بهبود روابطمان اما اگر او تغییر کند، همه چیز بر وفق مراد خواهد شد .

    البته موفقیت ما زمانی است که به این واقعیت برسیم که با ایجاد کمترین تغییر در خود می‌توانیم تأثیر بزرگ و تغییرات مثبتی به وجود آوریم تا ما را نسبت به همسرمان خوشبین‌تر و پذیراتر کند.

    – در روابط خود با همسرتان از عبارات و کلمات محبت‌آمیز و محترمانه استفاده کنید.

    – هنگام گردش و پیاده روی دست در دست او و همگام با او گام بردارید و همراه خوبی برایش باشید.

    – هنگام عصبانیت از کلمات و عبارت‌های ناخوشایند و آزاردهنده استفاده نکنید.

    3 – آنچه موجب اختلاف بین زوج‌ها می‌شود، مشکلات نیست بلکه نحوه بر خورد با مشکلات است که مسئله‌ساز می‌شود. بسیاری از همسران تصور می‌کنند که اختلافات موجود در روابطشان معلول تفاوت‌هایی است که با همسرانشان دارند.

    بار‌ها و بار‌ها چنین سخنانی را از زبان بسیاری از زن و شوهرها شنیده‌ایم: ما با هم تفاهم نداریم؛ همسرم به بیرون رفتن علاقه دارد، ولی من دوست دارم در خانه بمانم، یا زنم زود می‌خوابد، اما من شب‌زند‌ه‌داری را دوست دارم. این گونه استد لال‌ها، تلاش‌های معقول و قابل‌قبولی برای توجیه ناکامی‌هاست.

    اما زن و شوهر‌هایی که روابط موفق و شادمانه‌ای با هم دارند، به‌جای پرداختن به موضوعاتی که درمورد آنها اتفاق نظر دارند یا ندارند، بیشتر می‌کوشند تا مهارت‌های شنیداری خوبی در خود ایجاد کنند. چنین مهارت‌هایی هیچ گو نه نقش یا تا ثیری در از میان برداشتن اختلافات، توافق اجباری یا تحمیلی یا پند و اندرز دادن به یکدیگر ندارند.

    لازمه داشتن مهارت‌های شنیداری، شناخت و پذیرش تفاوت‌های شخصیتی و ذوق و سلیقه فردی است. داشتن یک شنونده خوب یعنی داشتن یک دوست خوب. در یک رابطه زناشویی موفق هر یک از 2 طرف، دیگری را دوست خوبی برای خود می‌داند و نه یک قاضی یا مشاور.

    4 – همسران در مبارزه با یکدیگر از سلاح‌ها ی متفاوتی استفاده می‌کنند، اما از جراحات مشابهی رنج می‌برند. آنان نه تنها از زخم‌های مشابهی رنج می‌برند بلکه سعی در حفظ و تداوم آنها دارند تا به این وسیله به همان اهداف، تأیید‌ها، حمایت‌ها، و عشق و محبتی که نیاز دارند برسند.

    وقتی زن و شوهر‌ها سعی می‌کنند تا مشکل موجود در روابط خود را پیدا کنند معمولا به جای این که آن اهداف نهایی را که 2 طرف به شدت طا لبشان هستند مورد برسی و مطالعه قرار دهند، بیشتر به سوی همان سلاح یا حربه همیشگی خود می‌روند.

    ما وقتی تحقیق خود را بر اهداف مشترکی که زن و شوهرها در روابط خود دارند متمرکز کردیم، توانستیم تصورات غلط متداولی را که زنان و مردان هنگام ازدواج در باره تفاوت‌های زن و مرد دارند، آشکار ‌سازیم.

    5 – برخلاف این عقاید سنتی که مردان در داشتن روابط صمیمی مشکل دارند و زنان معمولا تمایل به واکنش شدید دارند، هر 2 جنس در تمایلات خود برای داشتن روابط صمیمانه با یکدیگر تفاوت نا چیزی دارند.

    بنا بر دلایل متعدد، هم از نظر زیست‌شناسی و هم از لحا ظ فرهنگی، مردان در کنترل و حل و فصل اختلافات لحظات دشواری را می‌گذرانند، حا ل آن که برای زنان تحمل سردی روابط عاطفی مشکل‌تر است.

    مردم باید یاد بگیرند که چگونه کشمکش‌ها، عصبانیت‌ها و اختلاف نظر‌های خود را که در همه روابط وجود دارند یا به وجود خواهند آمد، حل و فصل کنند نه این که برای داشتن روابط زناشویی موفق، مدام به فکر ازدواج مجدد باشند.

    متأسفانه، زن و مرد وقتی زندگی مشترک خود را شروع می‌کنند، هیچ گونه اطلاع یا توافقی بر سر قوانین یا مهارت‌های لازم در بر خورد با احساسات منفی شدیدی که در زندگی زنا شویی پیش می‌آید و اجتناب نا پذیر هم هستند، ندارند.

    هنگام بروز اختلاف و ندانستن چنین قوانین و مهارت‌هایی، زن و شوهرها غالبا متوسل به رویا رویی و انتقاد‌های مستقیم می‌شوند. چنین شیوه بر خوردی می‌تواند به طرف مقابل آسیب جدی برساند.

    همسران به‌جای این که یاد بگیرند خودشان بر اختلاف نظر‌ها و کشمکش‌ها فایق آیند، اجازه می‌دهند تا اختلافات پیش آمده آنها را تحت کنترل خود گیرند.

    توسط motakhasesan · 587 روز 20 ساعت 6 دقیقه قبل

    سوال: 2 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 1

© tribuneazad.ir 2013. All rights reserved. تمام حقوق برای تریبون آزاد محفوظ است انتشار با ذکر منبع مجاز است