پرسشتان را مطرح کنید

خانه » مشاوره خانواده » سایر مسایل خانوادگی » بی اعتمادی شدید والدینم به من
0 پاسخ
Vote Con!

بی اعتمادی شدید والدینم به من

بهبی اعتمادیفرزندوالدین

سلام خسته نباشید
من پسری 18 ساله هستم که دقیقا با همین مشکل مطرح شده مواجهم. یعنی به یقین میشه گفت که وضع ایشون خیلی از من بهتره.
از وقتی که یادم میاد پدرم خیلی سرد و عصبی و فوق العاده جدی بوده. یعنی نمیتونم باهاش راحت باشم و حرفامو باهاش بزنم.حتی چند باری که باهاش حرف میزنم، یجوری میخواد که یه چیزی از حرفام در بیاره که دعوام کنه.همش دنبال یه بهونس که بهم گیر بده. از همه چی ایراد میگیره. اصلا هر وقت از سر کار برمیگرده فورا از جاکفشی یه ایراد میگیره و صداشو میبره بالا بعد که یه ساعت بهش میگم سلام، اونم سلام میکنه.
داشتم میگفتم که اصلا باهاش راحت نیستم که حرفامو باهاش در میون بذارم. برای همین سه بار مجبور شدم بهش دروغ بگم. بعد از اون دروغها وضع خییلی بدتر شد. یعنی الان به قول خودش میگه “تو بگی ماست سفیده، من باور نمیکنم”. خییلی وضع بدیه.
پارسال رو که کنکور دادم همش میگفت باید فلان کلاس بری. باید فلان ازمون شرکت کنی. باید تو این ساعتا دقیق این کتابو بخونی. اصلا نمیذاشت که برای خودم تصمیم بگیرم و برنامه ریزی کنم. حتی به شدت با گوشی مخالفه. امکان نداره که گوشی دستم ببینه و یه دعوا راه نندازه. هر مشکلی که پیش میاد اول میندازه گردن گوشی. هر بار هم گوشیو دستم میبینه میگه تو درس نداری؟؟ حتی سر ظهر و اخر شب هم همینطوره.
امسال که کنکور رو به لطف ایشون و سرکار مادر خراب کردم. به لطف سخت گیریا و گیر دادنای الکی. خواستم چند تا رشته الکی انتخاب کنم و از این شهر دور شم فقط که یه نفس راحت بکشم از دستشون. ولی نذاشتن. گفتن باید بمونم. منم گفتم به شرطی میمونم که به روش خودم درس بخونم و خودم برای درسام و بقیه کارام برنامه ریزی کنم. اونام قبول کردن. منم خنگ خنگ قبول گول خوردم. الانم که بازم وضعیت پارساله. با این تفاوت که پارسال ساز داشتم و بعضی وقتا باهاش خودمو ارام میکردم. ولی امسال اونم ورداشتن و دیگه اونم ندارم که بهم ارامش بده.
خیلی تنهام. اصلا دوستی ندارم. به همه همکلاسیام گیر میدن. اصلا هیچکی باهام دوست نیست. نه تو فامیل نه مدرسه نه همسایه. واقعا از خودم خجالت میکشم که تو این سن یه همچین وضعیتی داشته باشم. وقتی بقیه رو میبینم که با هم میرن بیرون و میخندن فقط حسرتشونو میخورم. بعضی وقتام که با برادر کوچیکترم میخندیم، عصبی میشه و از هم جدامون میکنه. اصلا خندیدن تو خونه ما جرمه.
من بخاطر اینکه هزینه کتابای کمک درسی و … زیاده و نمیخوام فشاد روشون بیاد، فایل کتابا رو گرفتم و با لپ تاپ میخونمشون. ولی پدرم میگه تو درس نمیخونی. داری با لپ تاپت بازی میکنی. من اصلا از بازی کامپیوتری متنفرم. ولی همش میگه تو درس نمیخونی و بازی میکنی. اصلا بهم اعتماد نداره.
بخدا دارم دیونه میشم. چند باری خواستم فرار کنم و از دستشون برم. ولی دلم به حالشون میسوزه و دوس ندارم ناراحتشون کنم.
حتی پیش مشاور هم رفتم. خودشون هم اومدن. مشاور مستقیما بهشون گفت که اصلا این وضعیت خوبی نیست. ولی پدرم قبول نکرد و میگه من بچه رو اوردم پیشت که اینو درست کنی نه به من گیر بدی.
هنوزم بهم میگه بچه. اصلا نمیخواد قبول کنه که بزرگ شدم. چند ماه از 18 سالگیمم گذشته ولی دارن مثل یه بچه 7-8 ساله باهام رفتار میکنن. واقعا نمیدونم چکار کنم.

تازه اینا همه یه طرف ماجران. ماجرای اصلی هم که از 7 ماه پیش شروع شده رو نمیدونم چکارش کنم. مسئله عشق و عاشقیم.
دو سال و خورده ای میگذره که عاشق یکی از دخترای فامیل شدم. اصلا جرئت گفتنشو نداشتم. چون میدونستم که فورا دعوام میکنن و همه چیزو میندازن گردن اون دختر بیچاره. تو این دو سال هر شبو با گریه میخوابیدم. عشقم واقعی بود. میخواستم فراموشش کنم ولی نشد. حتی با همون مشاور هم در میون گذاشتم و گفتم میخوام فراموشش کنم. اونم که فهمیده بود عشقم واقعیه، گفت فراموش نمیشه. چون واقعا هوس نبود. دو ساله و چند ماهه که عشقش تو وجودمه و هر روز هم بیشتر میشه. مشاور گفت که باید با پدر و مادرت در میون بذاری. منم با کمک خودش یجورای بهشون گفتم. اونام بجای اینکه بیان کمکم کنن و حمایتم کنن، رفتن زنگ زدن خونه همون فامیلمون و هر چی از دهنشون در اومده بهشون گفتن. دختر بیچاره هم روحش از این عشق من خبردار نبود. الانم که همش میگن عشق ناموقع و اون دختر فلان فلان شده. بخدا هر بار که اینو میگن من از درون میسوزم.هر چی هم میگم که اینو نگو، بیشتر میگن.
دوس ندارم رو حرفشون حرف بزنم یا ناراحتشون کنم و منم باهاشون دعوا کنم. از پدرمم نمیترسم. فقط نمیخوام که حرمت بینمون شکسته شه. ولی اون هر روز و هر روز باهام دعوا میکنه و کلا از هر کاری که بدم میاد، انجامش میده.
واقعا نمیدونم چکار کنم. ببخشید که خیلیم زیاده گویی کردم ولی همش حرف دلم بود که کسیو نداشتم بهش بگم و خودمو خالی کنم.
همش این فکر میاد تو ذهنم که یروزی برم و دیگه بر نگردم. ولی میدونم که تحمل این قضیه براشون سخته و خیلی ناراحت میشن.منم نمیخوام نارحتشون کنم.
الانم فقط منتظر اینم که رتبه خوبی بیارم و سال بعد از این شهر برم و تا 6-7 سال بعدهم برنگردم.
خواهش میکنم کمکم کنید که از این جهنم بی اعتمادی راحت شمFrown Cry Cry

توسط saman درسایر مسایل خانوادگی · پاسخ 17 روز 6 ساعت 17 دقیقه قبل

سوال: 1 پذیرفته شده: 0 ( 0% ) | امتیاز: 0

 

© tribuneazad.ir 2013. All rights reserved. تمام حقوق برای تریبون آزاد محفوظ است انتشار با ذکر منبع مجاز است